خودمونیما ... بعد از ۳۰ سالگی ادم میفهمه دنیا دست کیه. میفهمی معنی ای هم داره. واسه من که اینجوری بود و مطمئنم خیلیا همینطورن. به هیچی جز گردش و خوش گذرونی نمیتونستم فکر کنم و تهش به درآمد فکر میکردم که بتونم پول قِرو فِرمو درارم.
درس و دانشگاهم که برام عذاب بود و اصلا به چشم آگاهی بهش نگاه نمیکردم مثل اون سربازی که بدون اعتقاد فقط وظیفه شو انجام میده که تهش بتونم یه سفر ترکیه بره. راستی اونهمه واحدای دانشگاه مثل جامعه شناسی یا تاریخ به چه دردی میخورد ؟ یه مشت اعداد و ارقام تاریخی و آماری، آدمای قدیمی که به جون هم میوفتادن. از تاریخ پادشاهایی یادم میومد که فقط به فکر عیش و نوش بودن و حرمسرا داشتن.
بعضیاشونم که آدمای خوبی بودن و کارای مفید کردن که آخرشم باز عوض شدن و حاکمیت و به نفر بعدی دادن یا به زور ِ جنگ ازشون گرفتن...چی بوده چی شده تاثیری تو زندگی من نداشت تا اینکه رسیده به اوضاع امروز من در ایران....
با دوستی آشنا شدم که منو به فکر وا داشت ، جنگ ۱۲ روزه بود که افکار منو تغییر داد . سعی کردم که بفهمم در حد یه ایرانی حداقل بدونم کجام و با کیا طرفم و کی تو جهان وجود دارن و چه قصدو نیتی دارن
اونجا بود که فهمیدم مسئله فقط دونستن چند تا خبر یا دنبالکردن تحلیلهای دمدستی نیست.
فهمیدم بدون شناخت، آدم فقط واکنش نشون میده، تصمیم نمیگیره.
کمکم برام روشن شد چرا همون درسهایی که یه روزی مسخره به نظر میاومدن، چرا تاریخ، جامعهشناسی، جغرافیای سیاسی و روابط بینالملل، دقیقاً همون چیزاییان که به آدم کمک میکنن بفهمه تو چه زمینی داره بازی میکنه.
نه برای حفظکردن اسم پادشاهها یا تاریخ جنگها، بلکه برای اینکه بفهمی چرا جنگی شکل میگیره، چرا کشوری دوست میشه یا دشمن، چرا یه تصمیم سیاسی مستقیماً میاد تو سفرهی زندگی آدم عادی.
فهمیدم اگه ندونی جامعه چطور فکر میکنه، تاریخ چطور تکرار میشه، و قدرت تو دنیا چطور جابهجا میشه، هر تصمیمی که میگیری بیشتر شبیه حدسه تا انتخاب.
و حدس، تو دنیای امروز، هزینهش بالاست.
به نظرم هر ایرانی، نه برای روشنفکریبازی و نه برای ادعا، بلکه برای زندهموندنِ آگاهانه، باید از یه جایی شروع کنه به خوندن این چیزا.
در حد خودش.
با زبان ساده.
بدون تعصب.
چون کسی که ندونه کجاست و با کیا طرفه، بالاخره یکی دیگه بهجاش تصمیم میگیره.
و معمولاً اون تصمیم، به نفعش نیست.