
فکر کنم هر کسی میتونه عاشق کتاب باز بشه، شروع من با کتاب باز با پادکستش بود ، صادق اگه باشم بهتره بگم خیلی دیر شروع کردم و این هنوزم برام یه حسرته...
ولی مهم شروع کردن و ادامه دادنشه و یکی از کتاب های که تو کتاب باز معرفی شد «تولستوی و مبل بنفش» بود ، از تعریف های دکتر شکوری که علت جذبم به کتاب بود بگذریم ؛ کتاب رو خریدم و شروع کردم .
اولین جمله کتاب بهترین محرک ادامه خواندن این کتاب «همه جا به دنبال یافتن آرامش بودم....» فکر کنم تو این هرج و مرج دنیای فناوری همه دنبال یه سیاره کوچیک از آرامش هستیم و این کتاب میتونه برای چند ساعتم شده ما رو به دنیای آروم با چاشنی غم و لبخند خودش دعوت کنه.
همه ما حتماً زمانی هم شده به این فکر کردیم که دنیای بدون عزیزانمون فکر کردیم ، حتی ممکنه همون لحظه به سوگ نشسته باشیم ؛نینا بعد از مرگ خواهرش آن، غرق در غم میشه. ولی جالب اینجاست که از غم فرار نمیکنه. میشینه توی همون مبل بنفش و کتاب میخونه. نه کتابهای شاد و سبک، بلکه کتابهای عمیق و حتی غمگین. چرا؟ چون میدونه بعضی وقتها درمان، نه توی فرار، که توی رویاروییه.
ولی چرا این کتاب برام جذاب شد؟ شاید چون همهمون یه جورایی داغدار چیزی هستیم. داغدار وقتهایی که رفت و برنگشت. داغدار رابطههایی که تموم شدن. داغدار خودِ گذشتهمون. و کتابها به ما یاد میدن چطور با این داغها زندگی کنیم. این داستان ها هستن که به ما راه جدید معرفی میکنن برای ادامه زندگی و نه صرفاً نفس کشیدن و زنده بودن.این کتاب به من نشون داد که درد باعث رشد میشه زمانی که بهش زمان بدی ، بهش اجازه نفس کشیدن بدی و اینکه زندگی همیشه عالی نیست.
زندگی هیچ موقع کامل نبوده و مهم اینکه بتونیم با غم به زندگی ادامه بدیم نه صرفاً زندگی کردن به جای« آن ماری » های خودمون .
شاید ما هم برای زنده موندن، نه فقط نفس کشیدن، به یه مبل بنفش نیاز داریم. یه جای امن. یه عادت آرامش بخش یا حتی یه کتاب که باهاش حرف بزنیم.
من مبل بنفش خودم رو پیدا کردم. تو چی؟ کتابی هست که برات پناهگاه شده؟