#دنده عقب با اتو ابزار
پوریا اسکندرزاده
از وقتی جنگ شروع شده بود، بنزین شده بود جن و ما بسم الله. وقتی اخطار تخلیۀ تهران را از ماهواره شنیدم، صف پمپ بنزینها آنقدر شلوغ شد که عطای بنزین را به لقایش بخشیدم و افتادم توی جاده اما حالا می دیدم که محال است با این چند لیتر ته باک بتوانم خودم را به ویلای شمال برسانم. وسط آن ترافیک پسربچه ای را دیدم که ایستاده بود بین ماشینها و داد می زد:
ـ بنزین دارم بنزین! بنزین نمی خوای همشهری؟
توی دلم به زرنگی آن یک الف بچه حسودیم شد. کی وقت کرده بود بنزین تهیه کند که حالا می خواست آنرا به در راه ماندگان بفروشد؟ به زحمت از میان ترافیک ماشینها گذشتم و کنار جاده توقف کردم. صدای انفجارها هنوز می آمد و ستونهای دود از جای جای شهر بالا می رفت. با اشارۀ دست پسرک را فراخواندم. می دانستم در این وضع بنزین، هر لیترش را قدر طلا حساب خواهد کرد اما چاره ای نداشتم. موبایل هم که آنتن نمی داد و هیچ کدام از اپهای پرداخت کار نمی کردند. تا پسرک برسد، جیبهایم و داشبورد و سوراخ سنبه های ماشین را گشتم و هر چه پول نقد داشتم، یک جا جمع کردم. پسرک با دبۀ بنزین و شلنگ باریکی از راه رسید.
ـ چند لیتر می خوای همشهری؟
پولهای مچاله شده را نشانش دادم.
ـ اندازۀ این پولا. بیشتر ندارم.
لبخند از صورت پسرک پر کشید.
ـ کی حرف پول زد همشهری؟
پوزخندی به تعارفهای صد من یک غاز پسرک زدم و توی دلم گفتم:
ـ لابد محض رضای خدا توی این ذل گرما وسط اتوبان ایستادی و بنزین خیرات می کنی!
پسرک یک سر شلنگ را انداخت توی دبه، مکی به سر دیگر آن زد و بنزین را سرازیر کرد توی باک. بوی بنزین در هوا پیچید. باک خالی داشت همۀ بنزین را هورت می کشید. اعتراض کردم:
ـ من پول بیشتری ندارم پسرجون. اضافه نریزا. نمی خوام وسط جنگ مدیون تو یکی هم بشم.
پسرک تکرار کرد:
ـ من حرف پول زدم همشهری؟
همۀ بنزین دبه توی باک خالی شد. پسرک دبه و شلنگش را برداشت و عزم رفتن کرد. پولها را به طرفش گرفتم:
ـ کجا؟ عاشقی مگه؟ پول یادت رفت.
پسرک برگشت و نگاهم کرد. توی چشمهای خسته و بی خوابش اشک حلقه بسته بود.
ـ من ازت پول خواستم همشهری؟
ناباورانه نگاهش کردم. فرز و چابک از میان ماشینها عبور کرد و رسید آن طرف اتوبان. دبۀ خالی را کنار دبه های دیگر گذاشت و با دبۀ پر دیگری برگشت وسط میدان و دوباره داد زد:
ـ بنزین دارم بنزین! بنزین نمی خوای همشهری؟