
نام رمان: جاودانگی یک نگاه
#پارت_4
مورفیوس در میان خیابانهای خیس، قدم برمیداشت. زمین انسانها عجیب بود؛ سخت، اما پر از بافتی که چشمان اثیریاش به سختی آن را پردازش میکردند. ناگهان، آسمان شکافت و باران آغاز شد.
او دستهایش را گشود، همانند کسی که عمری در انتظار این لحظه بوده است. خندید. خندهای که از ته ریههایی که تازه یاد گرفته بود نفس بکشد، برمیخاست. قطرات سرد باران به پوستش میخورد و او را نمیلرزاند، بلکه جان میداد.
«تاریکی شب…» زمزمه کرد، و نگاهش به آسمان دوخته شد. «آهنگ زیبای قلمرو من… این رعد، سمفونیِ ابدیت است که برای گوشهایتان کُند شده.»
او در آن لحظه، نه تنها محیط، بلکه خودِ ضعف را هم جشن میگرفت.
در اتاقش، سوفیا از تخت برخاست. دیگر هیچ اثری از خواب نبود، و اشتیاقی سرکش او را به سوی پنجره میکشاند.
«من عاشق بیرونم…» به هوای درونش اعتراف کرد، هوایی که با صدای رعد و برق در هم آمیخته بود. دیگر دغدغهای برای خدای خواب یا آرزوهای پوچ نداشت؛ تنها یک نیاز برای تنفس در آن هوای مرطوب و خشن شب بود.
او پنجره را باز کرد و نفس عمیقی کشید، گویی هوای شهر، همان چیزی بود کهمورفیوس همچنان در کوچهها گام برمیداشت، مغزش پر از دادههای خام انسانی بود. ناگهان، دو موجود نوری در مقابلش ظاهر شدند؛ دو شکل شبیه به فرشته. یکی با وقارِ ملایم، و دیگری با اخمی که پیشانیاش را خط انداخته بود. آنها در میانه یک بحث شدید بودند.
ایستید!» مورفیوس با صدایی که هنوز قدرت فرمان الهی را داشت، فریاد زد.
موجودات در جا خشک شدند.
«شما کیستید و اینجا چه میکنید؟» مورفیوس پرسید.
موجود مهربان با لحنی لرزان پاسخ داد: «ما راهنمایان شما در این قلمرو هستیم، ای ارباب… اماهمکار نمیفهمد که شما دیگر خدا نیستید. باید او را راهنمایی کنیم و او باید اطاعت کند.»
موجود دوم (جدی و سختگیر) با لحنی تند گفت: «باید به ما گوش دهی! تو دیگر خدای رؤیا نیستی، تو انسان هستی!»
مورفیوس از این جدال بیپایان خسته شد. «بس است! هر دو ساکت.» او با یک تلنگر ساده، تعادل آنها را به هم زد و باعث شد به شکل نورهای کوچک درآیند و عقب بنشینند.
موجود دوم (جدی و سختگیر) با لحنی تند گفت: «باید به ما گوش دهی! تو دیگر خدای رؤیا نیستی، تو انسان هستی!»
مورفیوس از این جدال بیپایان خسته شد. «بس است! هر دو ساکت.» او با یک تلنگر ساده، تعادل آنها را به هم زد و باعث شد به شکل نورهای کوچک درآیند و عقب بنشینند
اما پیش از آنکه مکالمه کامل شود، مورفیوس متوجه چیزی دیگر شد. در سایهی یک دیوار، مردی روی زمین افتاده بود. ظاهری شبیه به خودش داشت، اما رنگ پریده و رنجور. پتویی پارهپاره دور خود پیچیده بود. آن انسان، مست بود و در خوابی عمیق فرو رفته بود.
مورفیوس غریزی به سمت او رفت. زانو زد و دستش را دراز کرد تا او را لمس کند. در آن لحظه، تمام بار سنگین ضعف، خستگی، اعتیاد و اندوه آن مرد، مانند یک موج ویرانگر، مستقیماً وارد وجود خدای سابق شد.
او برای اولین بار، خستگی را حس کرد. خستگیِ ابدی انسان. تعادلش را از دست داد و در میان بوی تند الکل و رطوبت، به زمین افتاد و بیهوش شد
سوفیا، همچنان در کنار پنجره ایستاده بود، غرق در لذت باران. سپس، با نگاهی گذرا به خیابان، مردی را دید که روی زمین افتاده بود.
«آه، یک معتاد جدید،» با لحنی خالی گفت. «انگار این شهر از این نمونهها کم ندارد. چقدر شلخته خوابیده.»
او آن مرد را نادیده گرفت. بیتفاوتیاش، تلاقی سرنوشت را برای لحظهای کامل کرد. خندهی کوچکی بر لبانش نشست، و به آرامی به سمت تخت بازگشت و در غیاب مورفیوس، به خوابی آرام فرورفت