ویرگول
ورودثبت نام
writing_01
writing_01
writing_01
writing_01
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

تو خواستی… و من آمدم.

نام رمان: جاودانگی یک نگاه

#پارت3

در قلمرو رؤیا، که زمانش از شن‌های ابدی هم کندتر می‌گذشت، امشب هر ثانیه همچون پتکی بر جمجمه‌ی خدایان فرود می‌آمد.

تختِ مرمرین مورفیوس شروع به لرزیدن کرد. این لرزش نه از تلاطم یک رؤیای زمینی، بلکه از تغییر ماهیت هستی‌اش برمی‌خاست. نوری یخ‌زده از درونش فوران کرد، و سپس… دردی که حتی خدایان کهن هم از آن بی‌خبر بودند، سینه‌اش را شکافت. حس کردن

لحظه‌ی نیمه‌شب فرارسید، نه با موسیقی ستارگان، بلکه با فریاد فرمان پدر: «برو! به سوی سوفیا، به سوی زمین… و رویاهای او را با تنِ خودت به حقیقت برگردان!»

مورفیوس خواست بایستد، اما پاهایش دیگر از جنس اثیری نبود؛ تبدیل به ستون‌های سنگین شده بود. جیغی کشید که از هر آوای ترس فوبتور مهیب‌تر بود؛ جیغی که پرده‌های هستی‌اش را درید. خانواده‌اش با وحشت از راه رسیدند. فوبتور، با نگاهی که همیشه به دنبال کابوس بود

زمزمه کرد: «این عجب دردی‌ست! حس انسان چطور است؟ اگر

من بودم، وحشت را به شریان‌هایشان می‌دوختم

اما پدر، هیپنوس، با قامتی استوار، صدای هشدارش را فرمان داد: «ساکت! این حکم است، نه بازی!»

سقوط آغاز شد. زمینِ نرم رؤیا از زیر پاهایش ناپدید شد و مورفیوس به سوی آن سیاهی پرتاب شد، جایی که آسمان، غرق در لکه‌هایی از تاریکی نامتعارف بود. بدنش با خاکی نم‌زده برخورد کرد. اولین نفس، سخت و خشن بود. او با خود زمزمه کرد: «این ضعف است؟ این همان حقیقت است؟… عجب حسِ باعظمتی.»

در بُعدی موازی، در اتاق خوابی کوچک، تولد سوفیا در سکوت مطلق سپری شده بود. انرژیِ عجیبی در کالبد او جریان داشت؛ نخوابیده بود، اما خستگیِ روزمرگی هم او را رها کرده بود.

چشمانش را به اجبار بست.

و در تار و پود آن بیداری اجباری، تصویری محکم شد: مردی قدرتمند، زانو زده بر خاک.

او خاک را حس می‌کرد، نه با چشم، بلکه با روحی که تازه بیدار شده بود. مرد در آن رؤیای نیمه‌هوشیار، خاک را بو می‌کشید و می‌گفت: «بوی عجیبی‌ست…»

ناگهان، صدای مرد به وضوح در سر سوفیا طنین انداخت، گویی در گوشش نجوا می‌کند: «من خالق رویاها هستم، و تو، آرزوی خودت را در تار و پودِ وجود من دوختی.»

سوفیا با شوک از جا پرید. نفس‌نفس می‌زد، گویی از قعر یک چاه بیرون کشیده شده بود. فوراً از جا برخاست و آب نوشید.

«آوا… ببین این چه بود؟» با خود فکر کرد. «این چه خوابی‌ست که از من نرفته؟ این دختر مرا تا مرز جنون می‌کشاند با این افسانه‌ها!»

برحقیقتخدایان
۲
۰
writing_01
writing_01
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید