نام رمان: جاودانگی یک نگاه
#پارت_اول
مورفیس
اینجا، هیچ قانونی جز خواست من وجود ندارد. هر آنچه دل بخواهد، به حقیقت میپیوندد.
من خالق دیوار نازکی هستم که میان بودن و نبودن، میان بیداری و آرامش ابدی کشیده شده است.
سالهاست بر تختی از جنس رؤیا نشستهام؛ در سرزمینی که هر طلوع و غروب خورشید، تکراری بیمعناست.
جاودانگی، برای من یعنی تحمل سنگینیِ تماشای بیپایان.
این قلمرو را با پدر، مادر و سه برادرم بنا کردهایم. من جانشین پدرم، هیپنوس هستم — خدای شخصگونۀ خواب، فرستندهی رؤیاها به جهان فانی.
مادرم، نمِزیس، تجسّم عدالت خدایان است؛ و برادرانم هرکدام بر بخشی از رؤیاها فرمان میرانند:
فوبتور: خدای کابوسها و ترسهای شبانه
فانتازوس: خدای رؤیاهای غیرقابلپیشبینی، اشیای بیجان و مناظر وهمآلود
انیوس: برادر بزرگترم، حافظ ارواح رؤیاست
اما وظیفهی من چیز دیگریست — من شکل و ظاهر رؤیاها را خلق میکنم و توانایی تقلید چهرهی انسانها را دارم؛ هر زمان بخواهم، در خوابشان ظاهر میشوم.
امشب، شب تولد سوفیاست؛ انسانی فانی که قرار است برای نخستینبار، رؤیایش را من بسازم.
او آرزو خواهد کرد کسی را که دوست دارد، در خواب ببیند… و من شکل او را خواهم گرفت.
اما پدرم گفت:
هیپنوس: «قرار نیست شکل او را در خواب بگیری، مورفیس. این بار باید در سرزمین انسانها ظاهر شوی… به شکل خودِ انسان.»
مورفیس: «چی؟ تبدیل به انسان؟ کی همچین چیزی گفته؟»
هیپنوس: «دستور از سوی ناظر بزرگ آمده. وقتی ساعت دوازده شب شود و تولد او تمام گردد، تو به انسان تبدیل خواهی شد.»
سکوت میان ما چیره شد.
من پرسیدم: «چرا؟ چرا بخاطر یک دختر باید از تخت خداییام پایین بیایم؟
پدرم نفس عمیقی کشید؛ همهچیز در سکون فرو رفت، تا اینکه گفت:
هیپنوس: «نمیدانم…»
و خاموش شد.
او رفت، و من ماندم با دلشورهای عجیب.
احساسی که هیچگاه در وجود یک خدا معنایی نداشت: استرس و هیجان انسانی قرار بود برای یک روز — فقط یک روز — انسان شوم
من مورفیسام، خدای خواب — و امشب، برای نخستینبار، قرار است بیدار شوم.
قرار بود برای یک روز — فقط یک روز — انسان شوم