
جاده آسفالت نیست؛ زمزمهی یک اسب بخار است که زیر پوست سیمان میرقصد. ما در شهر ایستادهایم؛ شهری که آسمانش از فایبرگلاس ساخته شده و خورشید، یک لامپ کممصرف است که هرگز خاموش نمیشود. شب، فقط یک مکثِ فنی بین دو شیفت کاری است.
آدمها؟ آدمها مجسمههایی از جنس عجلهاند که روی میزهای شیشهای، با لیوانهای خالی قهوه، خاطراتی سهبعدی را نقش میزنند. لبخندها، ارورهای سیستم عامل هستند؛ زیبا، سریع، و بدون هیچ عمقی.
رابطهها دیگر سیمانی نیستند؛ آنها شبکهای از نورهای آبیاند که از کف دستهای بیقرار ساطع میشوند. ما به هم "متصل" شدهایم، اما این اتصال، همانند دو سیم تلفن برنزی قدیمی است که سالهاست با چسب برق به هم وصل شدهاند؛ صدا میآید، اما فرکانس گم شده.
همسر در اتاق کناری، با هدفونِ عایق، در حال گوش دادن به سکوتِ محض است. فرزند، مشغول تربیت یک کپی دیجیتالی از خود در دنیایی است که پیکسلهایش از آغوش گرمترند. همه در حال ارسال سیگنالیم، اما گیرندهای نیست که بفهمد چرا این همه سیگنال، فقط "نویز سفید" تولید میکند.
مدرنیته، این جراحی بدون بیهوشی، قلبها را به پردازندههای مرکزی تبدیل کرده است. احساسات، الگوریتمهایی هستند که باید بهینه شوند. عشق، یک API است که باید با کمترین تأخیر پاسخ دهد. اگر دیر بجنبی، سرور خطای ۴۰۴ میدهد.
ما در این قفس شیشهای قدم میزنیم، در حالی که سایههایمان پشت سر ما، در انتظارند تا چراغها خاموش شوند و شاید، فقط شاید، در تاریکیِ مطلق، دوباره یاد بگیریم چطور بدون اینترنت، همدیگر را پیدا کنیم. اما زنگ تلفن برنزی، همیشه در گوشِ ما زنگ میزند؛ یک خاطرهی فلزی از زمانی که پیش از "ارتباط"، "حضور" دارد.