
همه چیز از یک تصمیم خانوادگی شروع شد. نوروز که میشود، دل آدم برای جاده پر میکشد. نوروز ۱۴۰۴ را تصمیم گرفتیم به جای شلوغیهای همیشگی، راهی کویر شویم. مقصد: یزد؛ شهر بادگیرها، شهرِ آرامشِ مطلق و خشتهای مهربان. با ماشین شخصی راهی شدیم، چون برای ما سفر فقط رسیدن نیست؛ خودِ مسیر، صدای خنده بچها توی ماشین، موسیقی بین راه و چای کنار جاده، بخش اصلی ماجراست.
سفر ما صبح خیلی زود شروع شد. خنکای هوای صبحگاهیِ بهاری، حس فوقالعادهای به ما میداد. جادهها پر بود از مسافرانی که هر کدام به سمتی میرفتند.

بعد از ساعتها رانندگی و عبور از جادههای کویری که هر پیچش منظرهای تازه داشت، به طبس رسیدیم. طبس برای ما مثل یک معجزه بود؛ شهری که در دل کویر، مثل یک واحه سبز خودنمایی میکند. شب را همانجا ماندیم. هوای طبس در آن شبهای بهاری، ملایم و مطبوع بود. دور هم نشستیم و اولین شب سفر را با چای و گپ و گفت گذراندیم؛ شبی که خستگی راه را از یادمان برد و ما را برای شروعِ اصلی سفر در روز بعد، آماده کرد.
صبحِ روز دوم، قبل از اینکه آفتاب بالا بیاید و گرما شروع شود، به باغ گلشن طبس رفتیم. باور کردنی نبود! آن همه سرسبزی، صدای آبِ روان در جویها و درختان نخلِ بلند، در دلِ محیطی که تا چند کیلومتر آنطرفترش چیزی جز خشکی نبود، آدم را شوکه میکرد. بچهها از دیدنِ مرغابیها و فضای بازِ باغ حسابی ذوق کرده بودند. ما هم زیر سایهی درختان، صبحانهمان را با طعم متفاوتی خوردیم.
بعد از آن حرکت کردیم و تابلو شهر یزد را دنبال کردیم.
به محض ورود به یزد، انگار زمان به عقب برگشته بود. کوچههایِ باریک و پیچدرپیچِ بافت تاریخی، خانههایِ کاهگلیِ بلند، و ساباطهایی (سقفهایِ چوبی که کوچهها را به هم وصل میکنند) که سایهبانِ راه بود، همه و همه ما را مسحور کرده بود. بچهها با دیدنِ بادگیرها که مثلِ برجِ مراقبت بالایِ خانهها ایستاده بودند، کلی ذوق کردند.
ناهارِ آن روز را در یک رستورانِ سنتیِ کوچک در دلِ بافت تاریخی خوردیم. “قیمه یزدی” را سفارش دادیم. اصلاً قابلِ مقایسه با قیمههایی که تا به حال خورده بودیم نبود؛ غلظتِ بیشتر، عطرِ گلاب و زعفرانِ دلنشین، و لپههایی که انگار در عطرِ ادویهها غوطهور شده بودند. برای عصرانه هم “فالوده یزدی را انتخاب کردیم. آنقدر خنک و خوشمزه بود که گرمایِ بعدازظهر را از تنمان بیرون کرد.

تصمیم گرفتیم به باغ دولتآباد بریم که از دیگر شگفتیهای سفر ما بود، دلیل انتخاب باغ دولت آباد در شب این بود که گرما کمتر احساس میشد .برای بنای این مجموعه حدود ۳۰۰ سال پیش ابتدا ۶۵ کیلومتر قنات احداث شده تا آب را از مهریز به محل باغ بیاورد و سپس این
عمارت عظیم با درختان انار و انگور را در آن کویر بنا کردهاند.
پیش از سفر به یزد، من هرگز بادگیر ندیدهبودم، ولی در اکثر نقاط آسمان یزد بادگیرها به چشم میآمدند که بادگیر عمارت دولت آباد، بزرگترین بادگیر خشتی جهان به ما معرفی شد. بادگیر از جمله نبوغ به کار رفته در معماری کهن به نظرم آمد که بسیار جذاب بود.
در آن باغ اعجازانگیز وسط بیابان سکوت سنگینی که خاصیت کویر است، حکمفرما بود. اتاقهای چندضلعی، درها و پنجرههایی با شیشههای هفت رنگ وابهت بنا که انگار پس از گذشت ۳۰۰ سال هم به تو میفهماند روزی قدمگاه اعیان و اشراف بوده است. دولت آباد، سرسبزترین جایی بود که در یزد دیدیم تواَم با سکوت و آرامش کویری!

بعد از آن گشتوگذار در بازار یزد بود. بازاری پر از عطرِ ادویهها، پارچههایِ ترمه و زریدوزی شده، و البته شیرینیهایِ یزدی! اینجا بود که دنیایی از طعمهایِ شیرین پیشِ رویمان قرار گرفت: قطابهایِ ترد و کرمدار، لوزِ بادام و لوزِ پسته که در دهان آب میشدند، و باقلوایِ یزدی با آن شهدِ مخصوصش. حسابی خرید کردیم تا بتوانیم این طعمها را با خودمان به خانه ببریم.
ما از چند کافه بازدید کردیم و در یکی از آنها توقف داشتیم تا برای اولین بار از آش محلی و معروف یزدیها به نام «شولی»بچشیم. آشی که با ماش، عدس، شغلم و انواع سبزیجات طبخ شده بود.

بعد از باغ، به آتشکده زرتشتیان یزد رفتیم؛ مکانی مهم و فرهنگی که فقط یک جاذبهی گردشگری نیست، بلکه بخشی از هویت تاریخی و مذهبی شهر است.فضای اینجا محترمانه، آرام و متفاوت بود. آتش مقدس، معماری تمیز و منظم و توضیحاتی که دربارهی زرتشتیان و تاریخشان خواندیم، باعث شد بازدیدمان فقط جنبه تفریحی نداشته باشد و جنبه فرهنگی هم پیدا کند.
شب، برای شام، طعمِ “خوراکِ گوشت و لپه” را چشیدیم که یکی دیگر از غذاهایِ سنتی و خوشمزهی یزد بود.

صبح روز چهارم ، به میدان امیرچخماق رفتیم؛ یکی از معروفترین و نمادینترین نقاط یزد. اینجا برای خیلیها تصویر اصلی یزد است.
میدان، تکیه، طاقها، نور آفتاب به نما، و فضای باز اطرافش، همه باعث شده بودند که هم برای گردش مناسب باشد و هم برای عکس گرفتن. در نوروز، این بخش از شهر حالوهوای زندهای داشت ومسافرهای زیادی را میشد دید که مثل ما در حال گشتوگذار بودند.

پسکوچههای خشتی را پیادهروی کردیم تا از خانه لاریها سر درآوردیم.از بناهای به جا مانده از قاجار که شبیه آن را در شهرها و اقلیمهای دیگر کشور نیز به وفور میتوان یافت. خانهای اعیانی مزیّن به درها، پنجرهها، ارسیها و اتاقهای آینهکاری و نقاشی شده.غرفههای متعددی از صنایع دستی هم در آن خانه برپا بود. از آنها که جلای روح هر بینندهای است. لباسهای آینهکاری بلوچ، زیورآلات دستساز برنزی و مسی، انواع سفال، گلیم و جاجیم و منبتکاریهای متنوع و زیبا از جمله چیزهایی بودند که در خانه لاریها وجود داشت .آخرین روزِ سفر همیشه با ترکیبی از دلتنگی و رضایت همراه است. صبحِ روز آخر، رفتیم سراغِ خریدِ سوغاتی. از بازار، همان شیرینیهایی که عاشقشان شده بودیم (قطاب، لوز، باقلوا) را برایِ خانواده و دوستان خریدیم. پارچههایِ ترمه و چند قلمِ صنایعدستیِ دیگر هم به کلکسیونِ سوغاتیهایمان اضافه شد.
آخرین قدمهایمان را در کوچههایِ خاطرهانگیز زدیم، چند عکسِ دیگر گرفتیم و بعد، آمادهیِ بازگشت شدیم. دل کندن از یزد سخت بود؛ از آرامشش، از مردمانِ مهربانش، از تاریخِ زندهاش. اما میدانستیم که بخشی از این شهرِ زیبا، همیشه در قلبِ ما خواهد ماند.
یزد، نه فقط یک شهر، که یک تجربهیِ زیستن بود. تجربهای که ما در این چهار روزِ نوروزی، به جان خریدیم و با تمامِ وجودمان حس کردیم.