
"در دل تاریخ، نامی به نیکی حک شده است: آقا ایمور رستاک، بزرگمردی از تبار تیل کوئی. او در سال ۱۳۱۲ هجری شمسی، در روستای چنار، چشم به جهان گشود. از همان کودکی، نشانههای بزرگی و شجاعت در وجودش نمایان بود.
آقا ایمور در خانوادهای عشایری پرورش یافت و از همان ابتدا با سختیها و مشکلات زندگی آشنا شد. او در کنار پدرش، به دامداری و کشاورزی مشغول بود و در عین حال، از آموختن علم و دانش غافل نبود.
در جوانی، آقا ایمور به عنوان کلانتر ایل تیل کوئی انتخاب شد و رهبری این ایل بزرگ و سترگ را بر عهده گرفت. او با تدبیر و خردمندی خود، توانست ایل تیل کوئی را به اوج عزت و اقتدار برساند.
آقا ایمور در طول زندگی خود، خدمات بسیاری به مردم منطقه ارائه داد. او در پایگاه نظامی چرام و پاسگاههای قدیمی تمبی، قلعه ضرغام آباد، قلعه سرپری، ملا ولی پناهی، پاسگاه دم چنار قلعه عزیزی و هنگ گچساران، به عنوان پاسدار و نگهبان امنیت مردم خدمت کرد.
آقا ایمور دو همسر داشت: بی بی ماه پاره رشیدی و سوگلی غفار نیک. بی بی ماه پاره، زنی بود سفرهدار و مهماننواز، که خانهاش همیشه به روی مهمانان باز بود. او با مهربانی و سخاوت خود، دلهای بسیاری را به دست آورده بود. بی بی ماه پاره نه تنها همسری وفادار برای آقا ایمور بود، بلکه مادری دلسوز برای فرزندانش و یاوری مهربان برای نیازمندان بود. او نمونهای از یک زن کامل و شایسته بود.
از این دو همسر، صاحب هشت فرزند شد: چهار پسر (عوض، کرم الله، لطف الله و لطف علی) و سه دختر (ماه گلی، زیبا و صدیقه) از بی بی ماه پاره و یک پسر (محمد طلا) از سوگلی غفار نیک.
آقا ایمور در ۱۵ بهمن سال ۱۳۵۵ هجری شمسی، در سن ۴۳ سالگی، به دیار باقی شتافت.آرامگاه ابدی ایشان در روستایی تنگ سپو واقعه شده است . اما نام و یاد او، همچنان در دلها زنده است. او به عنوان نمادی از شجاعت، عدالت، سخاوت و مهربانی در یادها خواهد ماند. و بی بی ماه پاره، به عنوان زنی فداکار و مهربان، در کنار نام همسرش، جاودانه خواهد ماند.
شاهنامه:
"به نام خداوند خورشید و ماه،
که روشن نمود این جهان را به راه.
سخن زین بزرگی کنم یادگار،
ز ایمور، بزرگِ ایل و تبار.
ز خاندانی والا و نامی ز رستاک،
ز تیل کوئی، آن طایفهی بس سترگ.
بزرگی که نامش به نیکی بماند،
چنان سروِ سبزی که هرگز نخشکد."
"به سالِ هزار و سیصد دوازده،
به شش روز از ماهِ مردادِ ده.
به چنار، آن مهدِ دلیران و مرد،
بِه دنیا گشود چشم، آن نیکخرد.
ز کودکی به دشت و صحرا بِگَشت،
به بونه ریزک و سیوک، دلش بِخَست.
یِیلاقَش بُد آنجا به فصل بهار،
قِشلاقَش بُد خیارکار، به هنگامِ کارزار."
"چو شد جوان، عَلَمِ کلانتری به دست گرفت،
به ایلِ تیل کوئی، رهبری به سر گرفت.
به عدل و داد، رواج داد مُلک را،
به تدبیر و هوش، نگه داشت مُلک را.
به پایگاه چرام، خدمت نمود،
به تمبی و قلعه، دلیری نمود.
به ضرغام آباد و قله سرپری،
نمود پاسداری، ز هر بدسگال."
"دو همسر گزید، آن بزرگتبار،
ز هر یک، پسر داشت و دختر به بار.
ز بی بی ماه پاره، رشیدینژاد،
هفت فرزند آورد، به شادی و داد.
عوض و کرم الله، لطف الله و لطف علی،
چهار پسر، چو سروِ بلند و جلی.
ماه گلی و زیبا و صدیقه، سه دخت،
چو خورشیدِ تابان، به هر بوم و دشت.
ز سوگلی غفار نیک، پسری،
که نامش محمد طلا، یادگاری.
"به هنگ گچساران، نامی بلند،
به کدخدامنشی، دلها بِبَند.
به مردم، همیشه، خدمت نمود،
به هر جا که بود، نیکی فزود."
به قلم : ندا رستاک "
به قلم: ندا رستاک"