کافکا در کرانه/ ساحل (Kafka on the Shore) نوشته هاروکی موراکامی (Haruki Murakami) بیش از هر چیز با شخصیتهای شگفتانگیز و اعجابآور متمایز میشود. شخصیتهایی که در موقعیتهای مختلف رفتارها و الگوهای مشابهی را تکرار میکنند و همین تکرارها آنها را با یکدیگر پیوند میدهد و مجهولات و مفاهیم داستان را برای ما آشکار می سازد.
کافکا تامورا، ناکاتا و پسری به نام کلاغ سه شخصیت کلیدی داستان هستند که از طریق رفتارها و الگوهای تکرار شونده، هم با یکدیگر و هم با دیگر شخصیتهای داستان ارتباط پیدا میکنند.
کافکا تامورا برای فرار از پیشگویی و نفرین پدرش خانهی پدری را ترک و سفری را از ناکانووارد به تاکاماتسو آغاز میکند؛ تا اینکه در نهایت به کتابخانه کومورا میرسد. این همان مسیری است که ناکاتا به طور ناخودآگاه و پس از کشتن جانی واکر میپیماید. در وهلهی اول، این مسیر مشترک این دو را به هم پیوند میدهد.
کافکا تامورا در سفر خود، دقیقا هرآنچه را که از آن فرار میکرده، انجام میدهد. او با لباس خونین و احتمال ارتکاب به قتل پیدا میشود. درحالیکه احتمال دارد خانم سائکی مادر او باشد، با خانم سائکی ارتباط میگیرد و در شرایطی که ساکورا میتواند در حکم خواهر او باشد، با او نیز ارتباط برقرار میکند و در یک کلام میتوان گفت الگوی ادیپ را تکرار میکند.
ناکاتا، شخصیت دیگر داستان کافکا در کرانه، که میتواند با گربهها حرف بزند، جانی واکر یا مردی را که میخواهد از آوای گربهها فلوت بسازد، به قتل میرساند. همان کاری که پسری به نام کلاغ نیز میکند. الگوی تکرارشوندهی قتل مرد فلوتساز از یک طرف ناکاتا و پسری به نام کلاغ را به هم پیوند میزند و از طرف دیگر، این دو را به کافکا که با لباسی خونین به هوش آمده، متصل میکند. در یک کلام میتوان گفت این قتل، کافکا، ناکاتا و پسری به نام کلاغ را معادل و هم ارز هم قرار می دهد.
در اصل میتوان گفت، کافکا، ناکاتا و پسری به نام کلاغ، سه صورت متفاوت از یک چیز هستند که ماهیتهای متفاوتی دارند؛ اما رفتارها و الگوهای مشترک یکی بودن آن ها را آشکار میکند. کافکا وجودی کاملاً عینی و مادی دارد؛ ناکاتا که در کودکی از جهان ماده خارج شده و دوباره بازگشته، در مرز میان جهان مادی و جهانی غیرمادی زندگی میکند و رفتارها و ادراکاتی، همچون حرف زدن با گربهها از او سر می زند که رؤیاگونه هستند، خیالی و غیرواقعی به نظر میرسند و با منطق جهان مادی همخوانی ندارند و در نهایت، پسری به نام کلاغ، که در طول داستان به صورت ندای درونی کافکا شناخته میشود، وجودی کاملاً ذهنی است که زندگی مادی و این جهانی از او ادراک نمیشود.
دراصل، پسری به نام کلاغ به عنوان وجودی ذهنی که موجود بیشکل و سازنده فلوت را کشته، تمایل ناخودآگاه کافکا را به کشتن پدرش در صورتی رؤیاگونه و جهانی سوررئال به نمایش میگذارد و ناکاتا به عنوان کسی که در مرز جهان مادی و غیرمادی زندگی میکند، همان کسی است که این رخداد ذهنی را عملی میکند.
از طرف دیگر، الگوهای تکرارشونده دیگری نیز در کافکا در کرانه وجود دارند که کافکا و ناکاتا را با دیگر شخصیتهای داستان پیوند میزنند. کافکا زمانی که عاشق خانم سائکی میشود و در ساحل او را در آغوش میگیرد، در اصل کافکای در کرانه را تکرار میکند و با خانم سائکی پیوند میسازد. هوشینو نیز، زمانی که پس از مرگ ناکاتا، توانایی صحبت کردن با گربهها را پیدا میکند و موجودی را که از دهان ناکاتا بیرون میآید، میکشد، ناکاتا را به صورتی دیگر، تکرار میکند.
این الگوهای تکرار شونده، همچون دورهای باطلی هستند که هم در جهان مادی و هم در جهان ذهنی تکرار میشوند.

اما مسیر مشترک و ارتکاب قتل تنها عامل پیوند کافکا و ناکاتا نیست؛ بلکه عناصر تکرارشوندهی بسیاری در داستان وجود دارند که نهتنها این دو را به هم، بلکه آنها را به دیگر شخصیتهای داستان نیز پیوند میدهد و شبکهای محکمتر و پیچیدهتر از اشخاص و روابط را میسازد که هم با الگوها و هم با عناصر مشترک و تکرارشونده با یکدیگر مرتبط میشوند.
واژگان «تهی»، «دایره»، «خالی»، و «خاطره» از واژگان و عناصر کلیدیای هستند که در رمان کافکا در کرانه/ساحل دربارهی شخصیتهای مختلف به کار میرود و روابط شخصیتها را با یکدیگر و در نهایت کل منسجم متن را میسازد.
تهی یکی از واژگان کلیدی کافکا در کرانه/ ساحل دربارهی شخصیتهای زیادی به کار می رود. خانم سائکی یک فضای تهی درون دارد. ناکاتا میگوید کاملا تهی است و تهی بودن مثل خانهایست که کسی در آن زندگی نمیکند. کافکا از همان ابتدای داستان که قصد ترک خانه پدری را کرده، احساس تهی بودن میکند و زمانی که برای اوشیما از پیشگویی پدرش میگوید، بار دیگر این احساس در او تکرار میشود. او در فضای تهی خانم سائکی را ملاقات میکند، با رفتن خانم سائکی احساس تهی بودن میکند و تهی بودن بخشی از روحش میشود. اوشیما نیز با مرگ خانم سائکی تهی درون را احساس میکند.
دایره نیز یکی از عناصر تکرارشوندهی داستان است که تقریبا دربارهی همهی شخصیتهای داستان بهکار میرود. خانم سائکی در بخشی از داستان بیان میکند که با کافکا در دایرهای زندگی میکرد و دوست نداشت از آن خارج شود. اما سرانجام این خروج اتفاق میافتد. هوشینو به همراه ناکاتا در یک دایره رانندگی میکند تا سرانجام مقصد نهایی خود را پیدا کنند. کافکا از دل جنگل به یک دایره میرسد. پسری به نام کلاغ چند دایره میزند و اوشیما میگوید که یک نصفه روز دایرهوار چرخیده است.
در حقیقت، دایره در نمادشناسی کلاسیک نمادی از تکامل دانسته میشود؛ اما در رمان کافکا در کرانه/ ساحل، در کنار واژه تهی، دیگر نه نماد تکامل، بلکه یادآور دورهای باطل و نمادی بر احساس پوچی است که گویی همه شخصیتهای رمان کافکا در کرانه را درگیر خود کرده است.
خاطره یکی دیگر از این عناصر تکرارشونده است که رابطهی میان کافکا و ناکاتا را محکم میکند. ناکاتا پس از حادثهای که در جنگ برایش اتفاق افتاده، خاطراتش را از دست داده است. کافکا خاطرات چندانی دربارهی مادر و خواهرش ندارد و پس از شبی که با لباس خونین نزدیک معبد بیدار میشود، خاطراتش پاک شده و چیزی به یاد نمی آورد.
واژهی خالی یکی دیگر از عناصر کلیدی و تکرارشوندهی متن است که پیش از هرکس و هرچیز، برای ناکاتا بهکار میرود. ناکاتا نهتنها در درون خالی ست، بلکه مرتب میگوید که از فرماندار یک کمک خالی میگیرد. دومین کسی که واژهی توخالی در توصیفش به کار می رود، کافکاست. او زمانی که به قلب جنگل میرود، احساس میکند که به «مرد توخالی» تبدیل شده است.
مرجع واژه خالی در کافکا در کرانه گفته تی اس الیوت است که در متن از زبان اوشیما بازگو میشود. تی اس الیوت مردمی را که هیچ تخیلی ندارند، توخالی مینامد و این یکی دیگر از عناصری است که بار دیگر پیوند میان کافکا و ناکاتا را محکم کرده و آنها را معادل هم قرار میدهد.
تا پیش از ملاقات کافکا با خانم سائکی در جنگل، کافکا و ناکاتا بهشدت از طریق الگوها و عناصر تکرارشونده به هم پیوند میخورند؛ اما سرانجام به یاد سپردن یک خاطره است که مسیر کافکا و ناکاتا را از هم جدا میکند. خانم سائکی در ملاقات با کافکا به او خبر میدهد که تابلوی کافکا در ساحل را برای او به یادگار گذاشته و میخواهد کافکا او را به یاد داشته باشد. اینجاست که کافکا میپرسد: «آیا خاطرات این قدر اهمیت دارد؟»
در واقع باید گفت همین خاطره خانم سائکی است که کافکا را از ناکاتا جدا میکند. کافکا زمانی که به قلب جنگل میرود، احساس میکند مردی توخالی است؛ اما پس از ملاقات خانم سائکی، خاطره و تابلوی او را با خود دارد و میتواند تهی درون و حس توخالی بودن خود را با این خاطره پر کند؛ درحالیکه ناکاتا بهعنوان کسی که هیچخاطرهای ندارد، تنها تبلور مرد توخالی تی اس الیوت باقی میماند.
اما همچنان میتوان گفت ناکاتا که معادل و صورت دیگری از کافکاست، با کشتن پدر او، در انتهای داستان «یک خانه بسیار بزرگ و خالی» برای کافکا باقی میگذارد. گویی ناکاتا که پس از حادثه دوران جنگ تمام خاطرات خود را از دست داده و خالی شده، برای نسلهای پس از خود نیز خالی بودن را بجا میگذارد و توخالی بودن را مانند یک نفرین یا مرض تکثیر میکند.
کافکا که از همان آغاز در خانه پدرش احساس تهی بودن دارد و بهجز عکس و خاطراتی مبهم، چیز چندانی درباره مادر و خواهرش نمیداند، با جداشدن از خانه پدری، در اصل سفری را به سوی کشف هویت فردی و رهایی از احساس پوچی و تهی بودن آغاز میکند. او در این سفر تمام جنبههای منفی وجود خود را تجربه و الگوی ادیپ را تکرار میکند. همچنین با مجموعهای از افراد مرتبط میشود که همگی بهنوعی درگیر حس تهی و خالی بودن هستند. تا اینکه در انتها، دوباره و دایرهوار به همان خانهای که از آن فرار کرده، باز میگردد. او باز هم باید با احساس تهی بودن دست و پنجه نرم کند؛ اما این بار میتواند احساس خالی بودن را با خاطراتی پر کند که از خانم سائکی به یاد دارد.
سفری که قهرمان در این رمان طی کرده، از یکسو سفری دایرهوار است که هم دایره تکامل در نمادشناسی کلاسیک را با خود دارد و هم همچون دور باطلی است که به نقطه اول خود بر میگردد. کافکا تامورا در انتهای این سفر به شناخت و کشف هویت فردی و رهایی از احساس توخالی بودن میرسد و همین نقطه تکامل او در سفر قهرمان است. اما برخلاف بسیاری از قهرمانها، کافکا با کسب خصلتهای پسندیده و تواناییهای برتر جسمی و ذهنی نیست که به تکامل میرسد، بلکه با تجربهی کامل سایه و بخشهای منفی وجود خود که از آنها فرار میکرده، به فردیت خود دست مییابد.