"ح-ص" یکی از قدیمیترین دوستان من است. دوستی ما به سالهای دبیرستان برمیگردد. تقریبا در همهی تجربههای زندگی با "ح-ص" مشترک بودهام. ما به یک مدرسه میرفتیم، یک دانشگاه رفتیم، با هم تغییر رشته دادیم و اگر این جنگ پیش نمیامد احتمالا یک جا کار میکردیم. قدمت دوستی "ح-ص" با من خیلی بیشتر از قدمت دوستی او با "م-ج" است و حداقل فکر میکنم شدت آن هم همینطور است.
چند روز پیش وقتی با دوستانم دور هم جمع شده بودیم تلفن "م-ج" زنگ خورد؛ "ح-ص" بود، ظاهرا از "م-ج" پول قرض گرفته بود و داشت راجع به برگشت قرض خود حرف میزد. توجهم به این تماس در آن لحظه جلب نشد تا اینکه دیشب وقتی در جای خود تنها دراز کشیده بودم ناگهان فکری مثل پتک به سرم خورد: چرا "ح-ص" راجع به مشکل مالی خود به من هیچ چیز نگفته بود و از "م-ج" کمک گرفته بود؟
این شد که به این فکر افتادم که چرا من در ذهن "ح-ص" جایگاه یک دوست پشتیبان را ندارم. البته از دور که به ماجرا نگاه کردم ساده به نظر میرسید هر چه باشد"م-ج" از نظر مالی اوضاع خوبی دارد و همه این را میدانند. ولی هر چه بیشتر فکر میکردم بیشتر این فکر به ذهنم خطور میکرد که "ح-ص" بعد از سالها دوستی هنوز با من فاصلهای دارد که اساسا در یک رابطهی قوی دوستانه نباید وجود داشته باشد و فکر کردن به این موضوع که چرا طی این ده سال عمقی در این رفاقت به وجود نیومده اذیتم میکرد. خلاصه اینکه شاید گاهی اوقات آنطور که فکر میکنیم در ذهن دیگران پر رنگ نباشیم و یا از آن سمت ماجرا شاید یک درخواست سادهی کمک از یک دوست بتواند او را اینگونه درگیر کند شاید هم من بیخودی حساس شدم. خلاصه گفتم این را اینجا موقتا بنویسم. اگر نظری هم داشتید سراپا گوشم.