به گمانم هر مصدری بسته به نوع استفاده راوی، مرجع ضمیریست بهظاهر مجهول و باطنا مستتر.
عاشقی را به شاملو گویید، گوید آیدا. به ابتهاج گویید، گوید ارغوان. به شهریار گویید، گوید ثریا...
حال بهفرض، منباب دیوانگی نویسم از هزار و یک شب چشمانش، بید مجنون زلف پریشانم، بیهوا آمدنش و مست و مدهوش شدنم.. بهتر است یک کلام گویم «بهر هیچ شعر سرودن و سنگ هیچ را بر سینه زدن و بر دیوار رنج، آجری کج نهادن.»
و مصدر ستارگی.. ستاره بودن عالمی دارد. ستارگی کردن، سوسو زدن، درخشیدن، بودن...
لیکن فروپاشی ستونهای جهان ستارگی، شرحیست بس مفصل تر.. غایت واپسین تلاشهای بیهوده را بر مزار بیاعتنایی ها نوشتن و دفن کردن.. آشکار تفاوت میان امسال و سال پیش اینشبها، گاه به خیال آسمان توهم ستارگی کردن و بیانتها اشک ریختن و نسخ مخدر موسیقی بودن...
کنون که دیوانهای بیش نیستم. پرسهزنان در آفاق آسودگی و کنج دوستداشتنی تنهاییام، به صرف چند سطری نوشتار بیانسجام و زوال انسانی.
خواستم کپه مرگ گذارم و دیگر به هوشیاری روی نیاورم. چاوشی میگفت «من به صبح نمیرسم.. خودمو میشناسم..»
که باریکه نوری بر سیاهچاله افکارم تابید. احساس کردم ساعت دیواری شرح حال یک دیوانگی،ستارگی،مصدر از دست رفته نیست.
«تو چرا بیداری» شرحی کوتاهست از نسل وامانده ما. نسل نرسیدن، پیمودن و عقب افتادن، تا مغز استخوان رنج کشیدن و بیثمر ماندن.
نسل ما ساعتها زجر میکشد برای تاثیر نمره نهایی حاصل از عدم شرافت یک مصحح ناجوانمرد در کنکور نفرینشده. نسل ما هر دو ساعت یکبار بورس و دلار را چک میکند و پوزخند تلخی میزند به ریزش هرچه بیشتر آیندهای تباهشده. نسل ما چرخی در بازار میزند و سرش سوت میکشد از قیمت هرگونه کالای ضروری و غیر ضروری. نسل ما برای یکوجب ملک ده سال هم بدود احتمال بیثمری در کمین نشسته. نسل ما پرپر شدن پارهتنش را میبیند، ناشی از بیدارویی یا ذرهای تندی در جملات معترضه.
خون باید گریست و به اعماق وجود باید قهقهه زد بر مضحکه زندگانی..
لیکن جدا از نقد و اندوه.. گویا دوام آورده ایم..! گاه با قطعهای شعر، گاه با نشستن بر لب جوی و فلافل خوردن با دوست، گاه با همصحبتی با برگ و برف، گاه با نواختن، گاه با دیدن، گاه با بودن..
گاه با ساعتدیواری.