
بیقرار که میشد سری به احوال خرابم میزد. بد و بیراه میگفت به خودش. با زبان بیزبانی میگفت درمورد چشمهایش نظرم را بگویم. ساعتها محو پیکسل به پیکسل دو حفره بیمانند توی عکسهایش میشدم. مینوشتم. شب تا صبح مینشستم و برای چشمهایش شعر میگفتم.
سرمای نگاهش همیشه سوز دارد. لرزه بهتنم میفتد. پیچیدهتر از این بشر خودش است و بس.
همانیکه روزها و گاه هفتهها ناپدید میشد. با جوابی تککلمهای و سرشار از بیحسی رهایم میکرد. رهایم میکرد میان طغیان کلماتی که وحشیانه روانه کیبورد شدهبودند. طومار احساسات درحال مرگم که نخوانده ردشان میکرد.
او و ویس؟ او و اعتنا؟ او و احساس؟ چه اراجیف بیپایه ای.
گاه با خود میگویم کاش یکی هم بود از چشمان من وامانده شعر میگفت و برایش عزیز بودم.. کاش "او"ی قصه زندگیاش بودم. کاش ذرهای اشک میریخت..
لیکن در نهایت ناباوری.. آن شب نفرین شده آمد.
در گفتارش خرق عادت کرد. هرچند بودنش هم به نوعی خرق عادت بود. بهگمانم دیدگان هموارهبیرحمش آن شب کمی فروغ داشت.
ذوقش را کور نکردم.. ولی قلب یخزده من پذیرای وجهه بیدفاع و شکنندهاش نبود. نه بهطور کامل. نه جوری که خیلی قبلتر از خود بی خود میشدم. نه.
این ورژن از من کیلومترها با آدمی که قبل رفتنش بودم فرق داشت. سرد و مبهم، شبیه خودش. عوض شده بودم. شاید هم عوضی. هرچه بودم.. با خودم از همه بیگانهتر بودم.
شروع کرد به تعریف کردن از روزمره و مسائل متفرقه.
از آن رفیقش گفت. بهقولی سنگ صبورش بود. همان که حتی از من هم برایش گفته بود. روزگاری به غرض بحثی طوفانی قرار بود سروقتم بیاید.
همینطور داشت حرف میزد که.. دیدم بدجور از دنیا عقبم.. با یک نفر آشنا، عاشقانهای پر پیچ و خم داشتهاند برای خودشان. بیسروصدا رومئو و ژولیت بازی سررسیده بود و فروپاشیده بود.
حالا سراغ من آمده بود که آرامش کنم. که اطمینان خاطرش بدهم به بهانه تولدش طرف میآید که حرف بزنند. که درکش میکنم. که بنشینم و نگاه کنم چطور اینقدر ساده صورت معادله را پاک کرده.
در اوج شکستنهایم، او برای دیگری درحال شکستن بوده.
من پناه کسی بودم که خود از دستش بی پناه ترینم!
شاید مردهام، ولی تقریبا نه. بیشتر از آنکه تهی شده باشم، مغزم سوت میکشید.
حدقههای خستهام به شیشه خشدار عینکم التماس میکردند انچه دیدهاند انکار کنند.
نمیدانستم با خودم فکر کنم چقدر زمین گرد است، یا استکانی چایی بریزم و به عمق حماقت قلبم در آسودگی مطلق قهقهه بزنم.
همیشه من آنم که برایش میسوزم و به مضحک ترین صورت ممکن، او دارد برای یکی دیگر میسوزد..
این تعارفات چه بود اخر قشنگ من؟ یکبارگی از رویم رد میشدی دیگر. دیروقت امدی. کجا بودی ببینی از آن شب نه قطره ای اشک ریختم و نه کتاب شعری ورق زدم و نه به احدی گله کردم. اصلا یادت میاید اینچنین ساده و بیلطف بوده باشم؟
پشیمان نیستم از هرچه که کردم. هرچه میخواسته بشود شده، و هرچه بخواهد بشود، میشود.
زمان؟ فدای سرت. به هرحال که میگذشت. اشک هایم؟ فدای سرت. به هرحال که روزی ریخته میشد. بیخوابیهایم؟ آن هم فدای سرت. به هرحال که این روزها هزار و یک دلیل دارم برای بیخوابی. از مصدر درد نوشتن هایم؟ تجربه شد. بیدریغ دوست داشتنهایم؟ آن هم نوش جانت.
فقط یک چیز این وسط حیف است. واقعا حیف. به طرز وصف ناپذیری حیف.
حیف تکتک خطوط و تکتک ثانیه های چاوشی، که با یاد تو معنا میشد..
لعنت بر این برزخ طاقت فرسای دروغین زندگی.
و لعنت به من. هزاران لعنت به من.