
گاهی به این فکر میکنم که مدتهاست حالم خوب نیست ، مدتهاست خنده ای از ته دل نکردم ، مدتهاست غم امونم رو بریده پس چرا این روزها تنها خواسته محالم شده اینکه قلبم رو بالا بیارم ؟ چرا دیگه از وجودم خسته شدم ؟ چرا با شنیدن هر خبر داغ جوونی به این میرسم که من حتما لایق مردن هم نیستم ؟ دکتر میگه افسردگیه اما من تمام احساساتم رو منطقی میدونم و بنظرم غمگین بودن حقیست که مدت هاست به من رسیده و از آن منه . تنها چیزی که داره این روزها عذابم میده تلاش نکردنم برای برگشتن به حال خوبه تنها غصه ام از اینه که دیگه دلیلی برای تلاش به رسیدن به حال خوب ندارم انگار تمام شواهد به من میفهمونه که تلاش کردن برای پیدا کردن دلیل به اندازه ای بیهودست که کوبیدن آب در هاونگ در برابرش امری مهم و ضروریست . حتی ناراحتم چون دیگه این من ، این غم رو از آن خودش میبینه دیگه مثل کودکم اون رو دوست دارم و مراقبش هستم که گم نشه وسط تمام مشغله های روزم تا دستش از دستم شل میشه محکم تر از قبل اون رو در آغوشم میکشم و میدونم اون بخشی از وجود منه ، فکر کنم اونم به من وابسته شده آخه دیگه دست هیچکس رو به دستای من ترجیح نمیده .
نوجوون که بودم فکر میکردم بزرگسالی یعنی گواهینامه بگیرم ، دانشگاه برم ، عاشق بشم ، خونه خودم و بخرم و ماشین مورد علاقم و سوار بشم ، سفر های مختلف تو همه فصل ها برم اما الان فکر میکنم بزرگسالی دقیقا همین نقطه ای که من هستم همینی که میفهمی غم شبانه روز در تلاش نظرت و به خودش جلب کنه اصلا بزرگسالی فهمیدن همین همیشگی بودن غم و راستش الان درد تفاوت واقعیت با تصورات کودکیم بیشتر عذابم میده .

دیالوگی تو فیلم شهراسباب بازی ها بود که خیلی حال امروزم و وصف میکنه ؛
جایی که Buzz ( همون عروسک فضانورد ) میخواست دنیارو نجاب بده و در تلاش بود که کارهای بزرگ انجام بده وودی بهش میگه چرا نمیخوای باور کنی تو یک عروسکی و هیچکاری از دستت برنمیاد
و لحظه ای که Buzz این موضوع و باور میکنه که فقط یک عروسکه نه بیشتر نه کمتر ، لحظه ای که بزرگ میشه و درد بزرگسالی و حس میکنه ؛