
شک کل وجودم و گرفته شک کردم به جایی که هستم به چیزی که هستم به روزهایی که میان و میرن به آدمایی که کنارمن به مسیری که انتخاب کردم به اهدافی برای خودم گذاشتم ، به علایقی که ادعا کردم دارم ، به رشته ای که انتخاب کردم به تصمیمی که یکسال پیش گرفتم به انسان بودنم به کتابی که جلوم بازه به استادی که از نگاهش فهمیدم دچار به تبعیض جنسیتیه ، به جامعه ای که معتقدم جای من نبود ، به نسلی که شبیهش نیستم ، به دوستایی که ندارم ، به خنده ای که نکردم ، به آسمونی که ندیدم ، به زندگی که نکردم ، به خواسته که بهش نرسیدم ، به خدایی که مامان میگه کمکم میکنه ، به عدالتی که وجود نداره ، به سرزنشی که بهم اجازه حرف زدن نمیده ، به خونواده ای که تلاششون و کردن پشتم باشن ، به دروغ هایی که به خودم میگم ، به گذرا بودن این جاده خاکی ، به شعاری که از بچگی تو گوشم خوندن "بعد از هر سختی آسونیه" ، به هر انسانی که حس میکنم میخواد نزدیکم بشه ، به خیرخواهی دکترم ، به ابراز علاقه ای که بهم شد ، به اونایی که قرار بود تا آخرش بمونن ، به خودی که بارها جلوم زانو زد و گفت از امروز پشتمه ، به زنده بودنم ، زنده بودنم؟!