سوالی که این چند وقتی ذهن منو درگیر خودش کرده . این سوال برای من از دل ناامیدی اومده از دل نشدن های پی در پی ، وقتی نشستم رو صندلی نظاره گر و بازیکن درونم و بدون ثانیه ای فرصت دادن مورد خطاب قرار دادم ، درسته لحظه ای هول شد خودم دیدم که دست و پاش و گم کرد انگار توقع نداشت کسی به غر غر کردنش توجه کنه ولی حالا سوال من از شخص خودش بود .
+روزهاست داری غر میزنی خوب به دور و برت نگاه کن کسی مونده ؟ کسی هست که ذره ای بهت توجه کنه ؟
با تته پته شروع کرد:
_آآ..آخه خستم ببین چقدر تو این زمین دویدم ، اگه کسی نمونده و نگاهم نمیکنه به خاطر خستگی حرکت چشماش که نمونده
+جدی؟ یعنی فکر میکنی رسیدی به تهش؟
_ببخشید ته چی؟
+ته سیاهی ته خستگی و...
_خخ..خب نه حالا اینجوریم نیست
+میخوام بیشتر توضیح بدی
_خستم درست ، جون کندم و به روشنی نرسیدم درست ، قورت دادن بغض هام به فرمول تنفسم اضافه شده بازم درست ولی انگار میدونم این سیاهی نیست .
+ این همه کم آوردنت دلیلش چیه؟
_انگار میخوام انقدر غمگین و دلگیر و غصه دار بمونم تا اگه بازم نشد انگشت اشارم به خودم برنگرده
+پس پیش داوری میکنی؟
_نه صرفا پیش داوری ، دقیقا مثل بچگیم . وقتی خیلی کوچیک بودم و با بچه ها دعوام میشد به خاطر زود گریه کردن اون بچه ها ، گناه از گردنشون رد میشد و خب انگار هیچ جایی بهتر از گردن من برای اشتباهاتشون نبود . راستش الان رسیدم به این کار ، شاید اگه از اول خودم گریه کنم گناهکار نباشم
+پس داری خودت و لوس میکنی
_دلیل زیاد توضیح دادنم این بود که بهم این واژه رو نسبت ندین
+ از ترس تماشاچی ها دنبال افتادن و زخمی شدنی آره؟ میخوای همه چی بیوفته گردن زمین و تو بشی بازیکن زخمی؟
_تماشاچی؟نه من فقط از خودم میترسم
آخه شما که غریبه نیستین این من گاهی ترسناک ترین کسی میشه که تا حالا دیدم
+برگردم به سوال اولم و در اصل جواب تمام غر زدن های خودت ، رسیدی به سیاهی؟
_اگه سیاهی دیده بشه که دیگه سیاهی نیست . میدونی ، آدمی که واقعا تو دل تاریکی باشه خودش میدونه که دیده نمیشه پس تلاشی برای اثبات سیاهی روزهاش نمیکنه
و شاید ترس من از روزی که دیگه تلاشی برای بیرون اومدن از این تاریکی نکنم و بدونم این تاریکی و سیاهی وطن منه؛