ویرگول
ورودثبت نام
مائده
مائده"احساس میکنم یه زرافه انسانم و سرم داره خیلی بالاتر از بدنم میون ابرها پرسه میزنه"S_MaeDe110@
مائده
مائده
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

ما خواهان پایانیم اما محکوم به ادامه دادنیم...

شاید تا بعضی جملات و زندگی نکنیم قرار نیست درک کنیم
ما خواهان پایانیم اما محکوم به ادامه دادنیم .
کوچیک تر که بودم فکر میکردم اختیار زندگی با من است ، این منم که به او دستور میدهم این منم که به او یاد میدهم با من چگونه رفتار کند معتقد بودم هرلحظه از زندگیم چه خوب چه بد نتیجه لحظه قبل از آن بوده ‌.
اما در این روز در حالی که در کنجی پناه گرفتم و کودکی از جنس درونم را سفت در آغوش کشیدم و در حالی که با چشمانم دنبال نوری هرچند جزئی میگردم به این فکر میکنم این چیزی فراتر از نتیجه اعمال من است . کودکی که در آغوش دارم به من یادآوری میکند تاریکی امروزم چیزی نمیتواند باشد جز تقاصی بی رحم ، به او حق میدهم روزهاست تنش از سرما بی حس شده و چشمانش سرشار از طلبیست که از عالم و آدم دارد او خیلی کوچک تر است برای اینکه با اون منطقی صحبت کنم شاید هم خیلی زجرکشیده تر از آن است که به حرفایم توجهی کند تنها حرفی که برایش دارم در یک کلمه خلاصه میکنم آخر میدانم دیگر خشمگین تر از آن است که گوش به حرف های من سپارد پس برایش یادآوری میکنم با لبخندی مبهم ، واژه صبر را . چند ثانیه طول کشید که به خودش بیاید و بعد شروع کرد به خندیدن ، خب خوشحال شدم یادم نیست آخرین بار که به خودش اجازه خندیدن داد کی بود خندهایش هرثانیه بلندتر و عجیب تر میشد به رویش نیاوردم اما من میدانم هروقت گریه و خشم توانایی نشان دادن حال نزارش را ندارد به این شکل در می آید . یهو خنده اش قطع شد و لب های ترک خوردش شروع به لرزیدن کردن ، صدایش در آمد :《 جز سن و جثه ضعیفم چه علائم کودکی در من دیدی که فکر کردی میتوانی از این کلمه در جواب تمام زخم های بازم استفاده کنی ، صبر کردن واقعا چیزی را درست نمیکند فقط باعث میشود عادت کنی ،به درد ،به زخم ،به نشدن .
صبر یعنی تربیت یک آدم برای عادی شدن زخم های بازش 》
از حاضر جوابی اش خوشم نیامد دوباره شروع کرد 《با این حرفایت فقط مطمئن میشوم درگیر جنونی و تنها ترست هم این است که من هم تو را تنها بزارم تو به چه دلخوش کردی ؟ به نوری که نیست ؟ شاید هم دلخوش کردی به زخم های خشک شده ات اما بگذار من برعکس تو صادق باشم ، این زخم ها روزی دهان باز میکنند و دنیایت را غرق در خون میکنند آنجاست که تو غرق میشوی اما نه در زلالی آبی روان بلکه درغرش خونی حریص .》
انگار دنبال بهانه ای بودم که از خودم جدایش کنم با ضربه ای او را به کنج انداختم و رو به رویش ایستادم انگشت اشارم را به سمتش گرفتم چشمانش دوباره معصوم شد اما اینبار من شروع کردم ، 《روزهاست در این دخمه با ناخن روی در و دیوار نقاشی کردم و خودم را سرگرم کردم که فقط ثانیه ها به تمسخرم نایستن ، چند روز است که من و تو در این  حالیم ؟ چندبار است که سر موضوعاتی تکراری باهم اشک میریزیم ؟ چند روز است ترس سیاهی هیولا در شب گلویمان را میفشارد ؟ ما برده آزادی هستیم ما برده این زندگی هرچند زشت و پلیدیم اثباتش هم همین بحث های تکراریست همین نمایش هاییست که فقط برای برگشتن سر رهگذران به سمتمان انجام میدهیم . زندگی از آن هیولا شبانگاه هم بی رحم تر است حال روز منو تو را دیده اما بدتر از آن هم دیده ، نهایت توجهش به خواست دل من و تو پوزخندی است که حال من را بهم میزند من و تو ادامه میدهیم چون در دنیایی دیگر جایی برایمان باز نشده .》

۱۱
۱
مائده
مائده
"احساس میکنم یه زرافه انسانم و سرم داره خیلی بالاتر از بدنم میون ابرها پرسه میزنه"S_MaeDe110@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید