استاد گفت ما از نسل انسان های باهوشیم
حالا چرا ؟ انسان های نادان درکی از خطر نداشتن فکر کردن میتوانند دست خالی با گرگ بجنگند پس در نهایت کشته شدند ، انسان های باهوش یاد گرفتند چجوری زنده بمانند و نسل انهاست که ادامه دارد...
مامان حق به جانب بهم نگاه کرد و گفت آدمی که باهوش میدونه باید نون و به نرخ روز بخوره وگرنه بی فکر عمل کردن و که عموم جامعه بلدن...
اما واقعا منظور از باهوش بودن چیست ؟ جرقه ای در ذهنم زده شد و دنبالش کردم ، پس وجدان با هوش در تضاد است ؟ اما این دو اگر خودشان هم بخواهند هیچ ربطی بهم ندارند . شایدهم لازمه باهوش بودن وجدان نداشتن است ؟ اما میدانم حرف ام کاملا با منطق بیگانست .
پس حقیقت چیست ؟چرا مامان گفت سکوت کن اگر فکر کردن بلدی . اصلا چرا استاد گفت کسی که دست خالی با گرگ جنگید از نادانیش بوده.
چرا هیچکس به این فکر نکرده که دسته خالی از بی پناهی جنگندست ، چرا کسی به این نرسید که دست خالی داشتن بهتر از غیرت نداشتن است . به چه قیمتی باید ثابت کنم نادان نیستم به قیمت پر شدن دهانم از خون ؟ به قیمت هم آغوش شدنم با گرگ ها ؟ اما من فکر میکنم اگه دست به زانو های خود نزنم و بلند نشوم ، زانوهایم از بلااستفادگی نابود میشوند اصلا کسی چه میداند ، زانو که هیچ پایی برای ایستادن برایم مانده یا نه . در این روزهای تاریک تا گوش تیز میکنم از هر کنج زمزمه ای این چنین میشنوم ، پدر مادر هایی که در تلاشن به کودکان خود بیاموزند هوش با وجدان در تضاد است اما من اگر روزی کودکی داشتم به آن میفهماندم در حمله گرگ ها به گروهی کسی زنده نمی ماند چه کسی که بی سلاح جنگید و پرکشید و چه کسی که دست صلح به سمت گرگی دراز کرد من از او میخواهم بازی نکرده باخت ندهد ، من به اون میفهمانم نسل بی غیرت روزی تمام می شوند حتی اگه تو تمام کننده آن نباشی . به او میفهمانم اگه سلاحی نبود مشتی هست . به او یاد میدهم ، ذات جنگ پیروزیست یا پرمیکشی و پیروز میشوی بین خودت و جنگنده های بی سلاح کنارت یا جسدی خواهی شد برای تزئین زیر پای گرگان ، به او یاد خواهم داد تو از نسل غیرتی ، تو از نسل بیان آزادی ، تو از نسل از تاریکی غار به روشنی دویدنی ، به او یاد خواهم داد معنی باهوشی را . حال کودکم انتخاب باتوست؛