تو از کجا میدانستی...؟

دوست داشتم از یامینپور بپرسم؛
از کجا میدانستی که او تنها آرزوی بر باد نرفته من است؟ تنها رودِ خشک نشده من، تنها درختِ تبر نخورده من، تنها شهرِ ویران نشده من، تنها سیبِ کرم نخورده من، و آخرین باغی که هنوز بیماری به جانش نیفتاده است...
دوست داشتم از احمد شاملو بپرسم؛
از کجا میدانستی که تنها وقتی آرامم، تنها وقتی آسودهام، و تنها وقتی به «او» فکر نمیکنم، که او کنار من باشد؛ همین و بس.
دوست داشتم از سعید صاحبعلم بپرسم؛
از کجا میدانستی که
شهر وقتی با او باشم از خبر پر میشود، کوچه و بازار از اهل نظر پر میشود، در دلم جایی برای هیچکس غیر از او نیست، گاه یک دنیا فقط با یک نفر پر میشود...
دوست داشتم از بزرگ علوی بپرسم؛
از کجا میدانستی که آن چشمها، آن چشمهای نیمخمار و نیممست، چه داستانها که نقل نمیکنند و چه رازها که با خود نمیبرند...
دوست داشتم از شکسپیر بپرسم؛
از کجا میدانستی که خاک، همه آرزوهای مرا بلعیده است جز او؛ و هنوز ستون آخرِ امیدهای جهانم بر نام او استوار مانده است...
و دوست داشتم از ریچل لیپینکات بپرسم؛
از کجا میدانستی که حتی اگر میلیونها دلیل وجود داشته باشد که نباید عاشق او شوم، باز کافی است لحظهای به او نگاه کنم؛ آن وقت تمام دلیلهای جهان یکییکی از یادم میروند...