
شمس الدین مَدباقری سیوندی
از کهن ترین طوایف منطقه جم طایفه خواجه بوده که صاحب املاکات زیادی در جم بوده اند و با ورود طایفه لرها به جم زمین های خواجه ها را از دست آنها در می آورند و با خارج کردن آنها از املاک و زمین هایشان تمام خواجه ها را در همان منطقه کنونی چاهه اسکان می دهند ، خواجه ها نیز چون یارای مقابله با آنها نداشتن جهت بیرون کردنشان و پس گرفتن زمین هایشان به منطقه وراوی رفته و از قائد های وراوی که در شجاعت شهره بودند و آوازه آنها در منطقه پر بوده ، طلب کمک و یاری می خواهند ، در پی این ماجرا ۳ برادر بنام قائد ملک محمد ، قائد عبدالرضا و قائد ابوالحسن به جم می آیند و از همه این ۳ برادر شجاع تر و دلیر تر قائد ابوالحسن بوده که سوار اسبی بوده و همیشه هم گرزی روی دوش داشته بیشتر هم شبها در حرکت بوده و با سید موسی بزرگ جد بزرگ سادات دارلمیزان هم دوستی و رفاقت بسیاری داشته و محل زندگیش هم کرویزو بوده ، قائد ابوالحسن مرتب با لرها که اکنون خان جم بودند سر جنگ و درگیری داشته تا زمین های خواجه ها را از دستشان در بیاورد و به خواجه ها پس دهد اما قائد ملک و قائد عبدالرضا اهل جنگ و درگیری نبوده اند ، خان ها تصمیم می گیرند با حیله و ترفندی قائد ابوالحسن را از بین ببرند به همین خاطر نزد قائد ملک محمد و قائد عبدالرضا می آیند و می گویند ما که با هم سر جنگ و دشمنی نداریم بیائید بنشینیم و مشکلاتمان را با هم حل و فصل کنیم و به برادرتان قائد ابوالحسن هم تذکری بدهیم تا دست از اذیت کردن و قلدری بردارد ، این ۳ برادر به اتفاق هم در محلی حاضر می شوند تا اینکه خان ها نیز از راه می رسند اما وقتی می بینند که خان ها قصد کشتن قائد ابوالحسن دارند قائد ملک و قائد عبدالرضا برادر خود را فراری می دهند و می گویند ما که نمی خواهیم برادرمان را بکشیم ما فقط قصد نصیحت او را داشتیم ، همین اقدام باعث می شود که قائد ابوالحسن خشمگین تر شده و علیه خان ها اقدام جدی تر کند و با کمک عده ای از خواجه ها عملا به جنگ خان ها بر میخیزد و تمام خان ها را از جم بیرون می کند و زمین ها و اسناد آنها را میگیرد و به خواجه ها پس می دهد سالها خان ها خارج از جم بوده اند تا موقعی که قائد ابوالحسن پیر و فرتوت می شود و آن موقع است که خان ها می آیند سراغش و در محل زندگیش کرویزو ، درخت کناری بوده و او را مجبور میکنن که پاهایش برهنه کند و برود روی خارهای درخت کنار او هم می گوید زمانی که من جوان بودم و نیرو داشتم که کسی جرأت نداشت حریفم باشد حالا که پیر و ناتوان شدم شما شجاعت پیدا کردید و قائد ابوالحسن در همان جا می کشند و در کنار همان کنار دفنش می کنند ، و آن طور که روایت می کنند به سراغ قائد ملک محمد هم می روند و او را هم می کشند . قائد ملک محمد در زمان حیاتش و پس از اخراج خان ها و بازستاندن زمین های خواجه ها ، مقدار زیادی از املاک و اراضی را از خواجه ها خریداری و همه را وقف بر اولاد ذکورش می کند .
از نوادگان و فرزندان قائد ملک محمد مد باقری سیوندی فامیل های تیرالوند یوسفی، دانشمند و عباسی می باشند .