ویرگول
ورودثبت نام
مجتبی زیلایی پور
مجتبی زیلایی پور
مجتبی زیلایی پور
مجتبی زیلایی پور
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

رائولِ چهارراه شوشتر📝

یادداشت دوم ؛ رائولِ چهارراه شوشتر📝

تابستان 1404 . امروز مردی مسن را دیدم، حدود هفتاد ساله، با پیراهن رئال مادرید که نام «رائول» پشت آن نقش بسته بود. در یکی از چهارراه‌های داغ شوشتر، زیر آفتاب پنجاه درجه، بدون هیچ دستمزد میلیاردی، درست مثل یک بازیکن حرفه‌ای، عرق می‌ریخت و دستمال کاغذی می‌فروخت؛ به رانندگانی که اغلب حتی نگاهش نمی‌کردند.

با خودم فکر کردم اگر رائول واقعی این صحنه را می‌دید، شاید اشکش سرازیر می‌شد.

هر بار که از آن چهارراه رد می‌شدم و آن مرد به سمتم می‌آمد، حس معذب بودن تمام وجودم را پر می‌کرد. گاهی او را جای پدرم می‌گذاشتم و باز هم خجالت می‌کشیدم. نمی‌خواستم بیاید. نمی‌خواستم ناامیدی را در نگاهش ببینم.

آن پیراهن کهکشانی را نه از سر علاقه، بلکه از سر اجبار پوشیده بود؛ شاید هدیه‌ای کهنه یا لباسی که تنها اندازه‌اش بود. آمده بود تا شب شرمنده نگاه زن و فرزندانش نباشد. برای بازی در این میدان سخت، پیر شده بود. شاید بازی را ببازد، اما هنوز ایستاده بازی می‌کند — و همین قابل احترام است.

دیدن نام رائول بر تن مردی که شاید حتی یک ستاره در زندگی‌اش ندارد، برایم دردناک بود.

به امید روزی که هیچ مردی زیر نگاه خانواده‌اش سرافکنده نباشد؛ زیرا اگر ستون خانه بلرزد، هم پدر بودن می‌لرزد، هم همسر بودن، و هم خود خانواده.

ای کاش دیدن چنین صحنه‌هایی هیچ‌وقت برایمان عادی نشود.

آن مرد باید همچون کوهی باشد، نه کسی که زیر گرمای تابستان، با لبخندی تلخ و ناخواسته، میان ماشین‌ها بچرخد، شاید امشب کمی کمتر شرمنده باشد.

رئال مادریداجبارشرمندگی
۰
۰
مجتبی زیلایی پور
مجتبی زیلایی پور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید