ویرگول
ورودثبت نام
m_56118140
m_56118140مجتبی شریفی نویسنده داستان کوتاه
m_56118140
m_56118140
خواندن ۱ دقیقه·۹ ماه پیش

داستانک؛مادرانه های یک لک لک

داستانک؛مادرانه های یک لک لک(👇)

ابرها همچون گونی پنبه های قلمکاری شده جابجا میشدند و باد خنک کیف آوری می وزید .لک لک با همهمه و جنجال ،بغچه ای که در داخلش نوزادی قنداقی بود را بسوی مقصد نامعلومی مثل کولیها به منقار گرفته بود و میرفت .

لک لک پیر و خسته نگاهی به بغچه انداخت و گفت :"من نمیدانم تا کی باید این زنگوله پای تابوت را به منقار بکشم ؟من کرک و پر ریخته الانه باید در برابر گذر روزگار لنگ بیندازم و آب خنک بخورم ...!"

به نشانی داخل بغچه نگاهی انداخت و با دیدن مقصد کودک آهی کشید و گفت :"هی داد بیداد ،اینهم که طالعش به بسته معیشتی گره خورده ؟!"

به کودک خیره شد.ریق گوشه چشمان کوچکش هنوز پیدا بود و لایه ای از خواب و خستگی به میان حدقه هایش را میتوانست ببیند و تشنج نامحسوسی از گرسنگی که پوست صورتش را تیره و بی رونق کرده بود .

با خودش اندیشید که اگر این کودک را به مقصد نوشته در کاغذ ببرد در آینده نه چندان دور زیر بار تورم و تحریم های استکبار جهانی موهای سرش سفید خواهد شد و ناکام از دنیا خواهد رفت .بنابراین برای اولین بار با جسارت، قانون شکنی کرد و مقصد نوشته شده :"قاره آسیا ،ظلع جنوبغربی ،حاشیه دریاچه نیمه خشک ،روستای تپه ماهور سفلی ،منزل ممد پالان دوز"را خط زد و آدرس جدید را اینگونه نوشت :"قاره اروپا،فلات سوئیس،منطقه شمال مرکزی،شهر زوریخ،میدان بورکلی،کوچه ونگوک،منزل عالیجناب ارنستو برتارلی"

لک لک پیر نفس عمیقی از روی رضایت به هوا فوت کرد .بچه قنداقی را مثل دسته هونگ به منقار کشید و جهت پرواز بالهایش را بسمت رشته کوههای آلپ در اروپا برگرداند ...

✍مجتبی شریفی

لک لک
۵
۰
m_56118140
m_56118140
مجتبی شریفی نویسنده داستان کوتاه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید