در طول تاریخ، زمانی که امپراتوریهای بزرگ یا قدرتهای مداخلهگر تصمیم به تغییر رژیم در یک کشور میگیرند، ابزاری که برای فریب افکار عمومی به کار میبرند، همیشه ثابت بوده است: وعدههای گلوبلبل و تحقیر وضعیت موجود. این تاکتیک، که اکنون «جنگ شناختی» نام میگیرد، در مورد سوریه به اوج رسید و امروز دقیقاً با همان ادبیات، برای ایران تکرار میشود.
وقتی در اوایل دهه گذشته، غرب و حامیان منطقهایاش تحریک میکردند که بشار اسد باید برود، دلسوزان داخلی و تودههای فریبخورده توسط رسانههای غربی شستشوی مغزی شدند. به مردم سوریه میگفتند: «شما لیبی نخواهید شد!»، «سوریه با عراق و لیبی فرق دارد!»، «با سقوط دولت، تمام مشکلات اقتصادی ناشی از تحریمها حل میشود و رفاه فراگیر سرازیر خواهد شد.» اینها تلههای ذهنی بودند که عمداً طراحی شده بودند تا مقاومت در برابر مداخلۀ خارجی را تضعیف کنند.
اما واقعیت چه شد؟ سوریه به همان بلایی دچار شد که هشدارهای دلسوزان از آن بیم داشتند، بلایی که حتی از سناریوهای اولیه نیز فراتر رفت. امروز سوریه نه تنها زیرساختهایش ویران است، بلکه به شکلی برنامهریزیشده تجزیه شده است. مناطقی از آن تحت اشغال مستقیم یا غیرمستقیم اسرائیل و نیروهای نیابتی قرار دارد. درگیریهای داخلی و منطقهای به وضعیتی پایدار تبدیل شده و این ناامنی، هرگونه سرمایهگذاری بلندمدت را به کابوسی غیرممکن بدل کرده است. دسترسی به خدمات دولتی متمرکز، که در دوران پیش از بحران، هرچند با کمبود، اما وجود داشت، حالا به آرزویی دستنیافتنی برای نسلهای آواره بدل شده است.
آنها که میگفتند «سقوط اسد یعنی بهار عربی»، اکنون در خرابههایی نظارهگرند که حاصل مستقیم آن سقوط بود. سوریه عبرتی است که نشان میدهد وقتی یک ملت در برابر قدرتهای مداخلهگر مقاومت نکند و فریب “تغییرات آسان” را بخورد، نتیجه چیزی جز فقدان حاکمیت، تجزیه سرزمینی و نابودی زیرساختهای ملی نیست.
امروز دقیقاً همان لحن به سوی ایران منعکس میشود: «ایران با سوریه و لیبی فرق دارد!»، «پس از تغییر، همه چیز درست میشود!»، «غرب به دنبال منافع اقتصادی مشترک است!» این تکرار، نشان میدهد که طراحی اصلی همچنان پابرجاست؛ تنها بازیگران آن تغییر کردهاند.
دشمن به خوبی میداند که ایران، به واسطۀ غنای منابع، موقعیت استراتژیک و پتانسیل جمعیتیاش، هدفی به مراتب بزرگتر از سوریه است. انگیزه غرب برای تبدیل ایران به یک “سرزمین سوخته” جهت مهار نفوذ منطقهایاش، به مراتب قویتر از انگیزههایی است که در مورد لیبی یا عراق وجود داشت.
و اینجاست که تله اصلی کار گذاشته شده است: تجزیه داخلی. هنگامی که مردم، تحت تأثیر تبلیغات، به این باور برسند که وضعیت پس از جمهوری اسلامی، هرچقدر هم که آشفته باشد، از وضعیت کنونی بهتر است، زمینه برای فعالسازی گسلهای قومی و منطقهای فراهم میشود. متن اصلی به درستی اشاره میکند که گروههای تجزیهطلب منتظر فرصت عرض اندام هستند. آنها دقیقاً در انتظار «فروپاشی ساختار قدرت مرکزی» هستند تا با حمایت خارجی، ادعای استقلال کنند و ایران را به یک کانتونهای متخاصم تقسیم نمایند.
جوان ایرانی باید بداند که سناریوی آمریکا برای منطقه ما، سناریوی “انتخاب بین بد و بدتر” نیست؛ بلکه سناریوی حذف کامل بازیگر قدرتمند منطقهای است. در این معادله ژئوپلیتیک، امکان “بیطرفی” وجود ندارد. یا در اردوگاه تثبیتکننده نظم منطقهای (که در نظر غرب مطلوب نیست) قرار میگیریم، یا در اردوگاه متلاشی شدهای که خوراک تأمین منافع قدرتهای بزرگ شود. نفت، منابع و موقعیت استراتژیک ایران، تضمین میکند که بازیگران بزرگ هرگز ما را به حال خود رها نخواهند کرد.
این سیاهنمایی سنگین از آینده ایران پس از جمهوری اسلامی، با هدف ایجاد این باور غلط است که هر وضعیتی بهتر از وضعیت فعلی است. اما عبرت سوریه نشان میدهد که سقوط یک حاکمیت مرکزی بدون جایگزین قوی و ملی، به معنای آزادی نیست؛ بلکه به معنای پایان یافتن حاکمیت ایرانی بر تمامیت ارضی ایران است. در فردایی که هر پارهای از ایران به دست یک گروهک زیادهطلب و خونریز بیفتد، چه امنیتی برای پیشرفت، چه بستر اقتصادی برای رفاه و چه هویتی برای نسلهای بعد باقی خواهد ماند؟
ناامنی پایدار، وضعیتی بدون بازگشت برای یک ملت است. فریب تله “تغییر آسان” را نخورید. وقتی استعمار به دنبال بازپسگیری ایران از ایرانیان است، بزرگترین خدمت به این هدف، خودباوری به توهمات رسانهای غرب و تضعیف ساختار دفاعی کشور در برابر تجزیه است. ایران، تنها با حفظ انسجام و آگاهی نسبت به طراحیهای بزرگ منطقهای، میتواند از تبدیل شدن به یک “سوریه دائمی” اجتناب کند.