از هر خیابانی که میگذرید لحظه ای در آن جا مکث کنید
لحظه ای به زمین سرد بنگرید زیرا آن زمین دیگر بعد از زمستان بهار نشد و دیگر زمانی که آفتاب نیز به آن درخشید ، درخشان نشد .
با احترام از کوچه ها بگذرید با احترام قدم هایتان را بردارید با احترام به مادر ها نگاه کنید زیرا نخواهی فهمید که ایا او نیز غمی دارد که هیچ گاه از روی دوشش نمیتواند بردارد و ان هم غم از دست دادن جوان است .
زیبایم چه روح هایی ، چه جوان هایی که در آن خیابان ها پر پر شدند . میگویند زندگی کنید بعد از ان پنجشنبه زندگی کنید زیرا زندگی اکنون جریان دارد . اما زیبایم این را به تو میگویم بعد از ان روز دیگر جمعه نیامد دیگر زمستان تمام نشد دیگر حتی صبح نشد ما در ان روز ها گیر افتاده ایم .

چهره های افراد خوشحال را میبینم گویی مرا در قعر جهنم میبرند ، چگونه زندگی تو جریان داشت اما زندگی من در ان شب تمام شد چگونست که لبخندی بر لب داری زیبایم ؟ رازت را بگو تا شاید توانستم این زندگی را به جریان بیندازم .
روزی این نفرت جوانه میزند مانند هر لاله ای که در ان شب ها در خیابان ها جوانه زد و زندگی ای به این ایران زیبایمان داد .
میگویند اگر توانش را نداری ، اگر آن 72 تن را نمیتوانی بپذیری و اگر حتی تنها میخواهی زندگی کنی در این دنیا ، چمدانت را ببند ، چمدانت را ببند و زندگی خود را پیدا کن ، خواستم به حرف هایشان تن دهم ، چمدانم را بیرون اوردم لباس هایم را گذاشتم ، کمی از غذا های مادرم نیز درون ان گذاشتم ، هر چه توانستم برداشتم ، تو بگو مادرم را چه کنم پدرم را چه کنم ، تو بگو دوستانی که به من زندگی بخشیدند را چه کنم ، خاطراتم را چه کنم ، عشقم را چه کنم ، زندگی ام را چه کنم ، انان در چمدان جا نمیشوند ، باور کن ، تلاشم را کردم که ان ها را جا کنم اما قیمتش بسیار زیاد است .