در ماشین نشستهام.آدامس خرسیام را باد میکنم. خواننده از اسپیکرهای ماشینِ قراضه فریاد میزند:دلِ تو امروزیه قصهی دوستداشتنو باور نداره،دلِ من قدیمیه عاشق عشقیه که آخر نداره.در فکر فرو میروم،در فکر خودم در فکر دلم در فکر تمام زنانی که این ترانه را با صدای بلند زمزمه میکنند و آه میکشند.از سردی بخار خاطرات زمخت یا تلخی گذشته که گلویشان را فشار میدهد؟از چه آه میکشند و از چه بغض میکنند؟ مگر دلخوشی همهی ما آن دامنهای بلند و آزاد و کودکانی شاداب و مردانی شجاع نبود؟مگر ما اُسوهی طناز قصهی خودمان نبودیم؟ مگر میشود دلِ قدیمی را که با سوز میخواند و شکوه میکند را در جعبهی زندانی کرد و صدایش را بست؟ شاید که به راستی دلِ تو امروزی بود و گلهای کاغذی را خوش داشت و من بندهی صفا و سیرت بودم و این گلها را به باد میدادم...