ستارهها مرواریدی بودند بر لباس زیبای شب اما این زیبایی را عدهی کمی در چشمان شب میدیدند و ستاره هادر سکوت میدرخشیدند ،بی آنکه بدانند چقدر شب خسته است.
میلیون ها سال گذشت و از زیبایی های او هم کاسته شد، مرواریدهای لباسش کمکم پشت آلودگی شهرها پنهان میشد اما بازهم زیباترین جلوهی آفرینش بود.
دیگر انتظار برایش معنایی نداشت، دیگر مانند گذشته انتظار نگاه انسان ها را به خود نداشت،شوق در درونش کمکم به خاموشی میگرایید و خسته تر از همیشه بود.
ناگهان نگاه دخترک را متوجهی خود دید که با او از عشق سخن می گفت. انگار تنها همدم دخترک در آن سکوت شب بود و آسمان از این بابت بسیار خرسند بود.
چه زیبا می گفت از عشق او میگفت :عشق چیزی نیست که نیاز به توجه داشته باشد، عشق خود بی نقص ترین احساس این جهان است، عشق همان انتظار است، عشق رسیدن هاست و... پس همیشه عاشق باش.
