جامعه به چه طبقاتی تقسیم میشه؟
جامعه مدنی در اصل یک نظم یا نظامه که حول نیازهای انسانی شکل میگیره.
زندگی درون شهر یعنی من به جای اینکه تک تک نیازهای خودم رو خودم برطرف کنم، تنها یکی از نیازهای دیگران رو برطرف کنم و با درآمد حاصله از انجام این کار، سراغ ارضا نیازهای خودم برم. به جای اینکه هر کسیتمام نیازهای خودش رو برطرف کنه، هر کسی تنها یک نیاز از دیگران رو برطرف میکنه.
آدمها در این نظم بر مبنای نیازی که از هم برطرف میکنند از هم جدا میشن. همه اونهایی که یک نیاز واحد رو برطرف میکنند، عضو یک طبقه واحد میشن.
میشه چند تا نیاز رو نام برد: نیاز به خوراک، پوشاک، عمران، حملونقل کالا و انسان،
ارتباطات از راه دور، آرایش و بهداشت، امنیت، قضاوت و ...
مجلس اصناف از این طبقات تشکیل میشه. هر کدوم از این طبقات باید مجاز باشند یک یا چند نماینده به قوه مقننه مملکت بفرستند تا در اونجا دو کار بکنند:
اول، پیشنهاد قانون به حاکم؛
دوم، نظارت بر سایر قوای دولت.
مارکس مفهوم طبقه رو تحریف کرد.
طبقات رو بر اساس مالکیت بر بنگاه اقتصادی تعریف کرد و نه نیاز.
در تعریف من، تمام کارکنان تمام بنگاههای اقتصادی که یک نیاز خاص رو برطرف میکنند، یک صنف به حساب میان. مدیر یه کارخونه تولید آبمیوه همراه با کارگرانش بخشی از صنف خوراک هستند.
اما مارکس یک تعریف متفاوت از طبقه ارائه میده: بر مبنای مالکیت بنگاه.
مارکس مالک بنگاه رو بورژوازی مینامه و کارکنان فاقد مالکیت رو پرولتاریا.
و میگه بین این دو گروه یک تضاد منافع وجود داره که تنها از طریق لغو مالکیت خصوصی برطرف میشه.
مارکس در هر دو مورد اشتباه میکنه.
تنها زمانی بین منافع بورژوازی و پرولتاریا تضاد به وجود میاد که بورژوازی بخواد کل سود رو مال خودش کنه و هر ماه یه مقدار مشخص و ثابت به پرولتاریا بده. یعنی حتی اگه بورژوازی حاضر بشه نیروی کار فاقد مالکیت رو در سود شریک کنه، تضاد منافع از بین میره.
فارغ از اون، لغو مالکیت خصوصی از اساس اشتباهه. بهترین گزینه تعاونیه.
تمام کارکنان یک بنگاه باید مالک بنگاه باشند و در سودش شریک. اما شخصا معتقدم مدیریت شورایی اصلا خوب نیست. عادلانهتر اینه که مالکیت بنگاه در دست همه باشه. اما مدیریت بنگاه نباید شورایی باشه. مدیر باید یک نفر باشه. مدیر توسط همه سهامداران نصب و عزل میشه.
اگه چنین بنگاههایی شکل بگیره، بدون لغو مالکیت خصوصی، میان منافع اعضای مختلف بنگاه تضادی شکل نخواهد گرفت و تمام اعضای بنگاه میتونن خودشون رو به عنوان یک طبقه واحد در نظر بگیرند.
دولت یه ابزار هوشمنده.
دولت در اصل نوعی سازمانه. مثل هر سازمانی بهتره که مدیریتش بر عهده یک نفر باشه. مدیریت شورایی بسیار کنده و مانع فساد هم نمیشه. بهترین نمونه مدیریت، اینه که یک نفر در راس سازمان بایسته و از طریق مشاوره با زیردستانش، بهترین تصمیم رو برای ادامه بقای سازمان بگیره.
این سازمان توسط مردم ساکن در یک سرزمین به وجود میاد تا با واسطهاش همچون یک ملت واحد در طول تاریخ جهانی عمل کنند. مردم ساکن در یک سرزمین بدون دولت، یک ملت واحد رو تشکیل نمیدن. وقتی دولت تشکیل میشه، اون مردم یک ملت واحد رو میسازند.
اما دولت هوشمند هم هست.
به این معنی خودکاره. چطور؟ یک نفر رو در راس سازمان میذاری و بقیه دستوراتش رو اجرا میکنند.
تنها کارهای این دولت کنترل ارتش خارجی و وضع قانون و اجرای اونه.
حاکم (کسی که در مقام قوه حاکم دولت قرار داره) قانون رو از طریق مشورت با اعضای قوه مقننه (که از نمایندگان اصناف تشکیل میشن) وضع میکنه و خودش اعضای قوه مجریه رو تعیین میکنه بدون دخالت مردم.
البته باید دقت کنیم که در این نظام حکومتی من، قوه مجریه مسئول اجرای امور آموزشی و یا ساخت جاده و فراهم آوردن ارتباطات نیست. در این حکومت، برخلاف جمهوری اسلامی، اینها کار اصنافه و قوه اجرایی دولت، بودجه مالی یه سری از این فعالیتها رو تامین و بر حسن انجامشون نظارت میکنه.
قوه مقننه خودش نقش ناظر رو داره.
اگه حاکم مشاوره رو نادیده بگیره، نمایندگان میتونن از دست حاکم به شخص قاضیالقضات شکایت کنند.
بهتره که رئیس نهاد قضایی با رضایت خود صنف قضاوت و شخص حاکم تعیین بشه.
اینطوری که رئیس این صنف توسط خود اعضا پیشنهاد بشه اما این شخص پیشنهادی نیاز به تایید حاکم داشته باشه. اینطوری هم دولت و هم ملت میتونن از عدالت شخص قاضی مطمئن باشند.
قوه مجریه کلا مواظب اینه که مردم در بازیهای خودشون از قوانین تخطی نکنند.
چون تمام کارها رو مردم میکنند اما تحت نظارت دولت.
خود اصناف درون قوه مقننه در یک توازن سلبی قرار دارند. این توازن مانع از فسادشون میشه.
در این ساختار، مردم بر دولت نظارت دارند و دولت بر مردم. قوه قهریه هم برخلاف نظر وبر دوپاره میشه و یکیش در اختیار مردم و دیگری در اختیار دولت قرار میگیره.