ویرگول
ورودثبت نام
سیروس فتاحی
سیروس فتاحی
سیروس فتاحی
سیروس فتاحی
خواندن ۱ دقیقه·۸ ماه پیش

مجذور درد

چو گِِردابی که دردش را درون سینه می‌ریزد

من آن مَجذور دردم کز دلم آئینه می‌ریزد

بیا ای آفتابِ خفته در خونِ سحرگاهان

که از چشم ِشب قُطبی هزاران کینه می‌ریزد

گرفتم آتشِ بُهتان نگیرد بر سیاووشان

از این سودایِ سودابه غمی دیرینه می‌ریزد

نه‌اشک‌است این‌که می‌ریزدبه‌خاک تَهمتن.هرشب

که خونِ سرخِ سهراب از دلِ تهمینه می‌ریزد  

فدایِ پایِ آن مردِ هزار آئینه یِ دردم

که از دستانِ پردردش هزاران پینه می‌ریزد  

تمام روزمان جمعه است شبهامان همه یلدا

به دل ما را غم و دلتنگی از آدینه می‌ریزد

فریبِ خُمره هایِ زَر مخور کین دلفریب پَست

به رغمِ قاب زرین سکه یِ سیمینه می‌ریزد

چه‌سان‌باورکنم‌ساقی‌که صبحِ صادق‌است این شب

چو از جامِ سحر گاهش میِ دوشینه می‌ریزد                              

سیروس فتاحی - س.ساقی

۰
۰
سیروس فتاحی
سیروس فتاحی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید