
درباره رازها می نویسم، از آن اتفاقاتی که پائولو کوئیلو در کتابهایش اسمشان را میگذارد «نشانههای جهان»!
راستش ، من درگیریِ عجیب و غریبی با زبان اسپانیایی دارم. قصه از علاقه و دوست داشتنِ ساده گذشته؛ ماجرا این است که من با کلمات اسپانیایی «آشنایم».
یعنی وقتی یک کلمه جدید را میشنوم یا میخوانم، حس میکنم دارم خاطراتم را مرور میکنم نه اینکه یک زبانِ جدید یاد بگیرم. انگار روحم قبلاً این کلمات را زندگی کرده است.
گاهی میگویم: « شاید در زندگی قبلیام یک رقاصِ فلامنکو در کوچهپسکوچههای سِویا (Sevilla) بودهام؟ یا شاید هم یک شوالیهی خسته که بعد از جنگ، زیر سایهی درختهای زیتونِ آندلس چرت میزده و چوروس (Churros_ چیزی شبیه بامیه خودمان) میخورده!»
البته همانطور که احتمالاً میدانید، جنوب اسپانیا ( اندلس یا آندالوسیا ) قرنها تحت حاکمیت مسلمانان و اعراب بوده است. وقتی در تاریخِ فتحِ اندلس قدم میزنید، میبینید که معماری، فرهنگ، موسیقی و از همه مهمتر «زبان» در آن منطقه، با روحِ شرقیِ ما گره خورده است. شاهکارهایی مثل کاخ «الحمرا» در گرانادا، با آن مقرنسکاریها و حوضهای فیروزهای، چقدر شبیه به رویاهای شرقیِ خودمان است؟
بسیاری از کلمات زبان اسپانیایی (حدود ۴۰۰۰ کلمه!) ریشهی عربی و شرقی دارند. مثلاً وقتی یک اسپانیایی میگوید «Ojalá» (اُخالا) و منظورش «امیدوارم» است، در واقع دارد همان «انشاءالله» را تلفظ میکند!
انگار حافظهی ژنتیکیِ ما شرقیها، هنوز هم بویِ بهارنارنجهای حیاطِ کاخ الحمرا را در کلماتِ اسپانیایی حس میکند. یکجور دلتنگی برای سرزمینی که شاید هرگز ندیده باشیم، اما در ناخودآگاهمان با آن زیستهایم.
شما چطور؟ تا به حال شده با یک زبان، یک شهر یا یک فرهنگِ کاملاً بیگانه، چنین حسِ آشناییِ عجیبی داشته باشید؟ برام بنویسید.