ویرگول
ورودثبت نام
الهه بانو
الهه بانونویسندگی نمی دانم. ولی تداعی کردن حس ها را دوست دارم.
الهه بانو
الهه بانو
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

دوستی های مجازی، پلی میان فرهنگ ها

گاهی وسط یک گفت‌وگوی ساده با یک دوست خارجی، تمام تلاش‌مان را می‌گذاریم تا تصویری را که رسانه‌ها از کشورمان ساخته‌اند اصلاح کنیم؛ غافل از این‌که شاید آن‌ها هم درست در همین تلاش‌اند.

فکر کنید اگر هیچ دوستی در مکزیک نداشته باشید، اگر اهل سریال‌های مکزیکی نباشید و هیچ‌وقت پای‌تان به مکزیکوسیتی نرسیده باشد… تصور شما از مکزیک چیست؟

راستش را بخواهید، من هم پیش از آشنایی با کلودیا، ذهنم پر بود از همان تصویرهای تکراری:

کارتل‌های مواد مخدر، آتشفشان‌های خشمگین، جشن «روز مردگان» با نقاب‌های رنگی، و تاریخ دور و تاریک آزتک‌ها و آیین‌های قربانی‌شان.

اگر خیلی خوش‌بینانه نگاه می‌کردم، نهایتاً «ذرت مکزیکی» می‌آمد وسط—که هیچ ربط قابل‌توجهی هم به مکزیک ندارد ؛)

اما همه‌چیز از روزی تغییر کرد که با کلودیا آشنا شدم؛ زنی راننده، مهربان و صبور، و مثل بسیاری از آدم‌های تپلی و دوست‌داشتنی که می‌شناسم، همیشه خندان.

از پشت یک صفحه‌ی کوچک، مرا به خانه‌شان برد؛ خانه‌ای گرم با شش خواهر و برادر پرهیاهو و پدری پیر با چشمانی آرام.

در آشپزخانه‌ی مجازی‌شان می‌شد بوی تاکوها و تاماله‌های بخارپز را حس کرد.

سوبرینو— یا همان برادرزاده‌ی کوچکش که نامش را فراموش کرده ام—اندکی از دوقلوهای من بزرگ‌تر بود. صبح‌ها، درست مثل پسرهای من، شبیه یک کوآلای خواب‌آلود با اکراه برای مدرسه آماده می‌شد.

کلودیا عاشق زبان فارسی بود. صبح‌ها بعد از پیاده‌روی، روی کاغذهای شطرنجی—چون مثل ایران، کاغذ خط‌دار ( تک خط) ندارند—خط فارسی تمرین می‌کرد. «الف»هایش کمی کج بود و «ن»ها را بزرگ‌تر از معمول می‌نوشت؛ اما شور و شوقش آن‌قدر زیبا بود که آدم دلش می‌خواست نوشتن را از نو شروع کند.

او از جشن‌های انقلاب مکزیک برایم عکس می‌فرستاد، از چراغانی کریسمس، از بازارهای شلوغی که دست‌فروش‌ها در آن‌ها چورّوس داغ می‌فروشند و بچه‌ها با لباس‌های سنتی می‌رقصند.

جشن ها و پرچم مکزیک
جشن ها و پرچم مکزیک

در عوض، من هم در سفرهایم برایش هدیه‌ای می‌فرستادم: عکس‌هایی از شیراز، کوچه‌های یزد و خانه‌های سنتی کاشان.

این تبادل ساده، در ظاهر چیزی شبیه دوستی بود، اما آرام‌آرام تبدیل شد به پلی میان دو جهان.

موسیقی سنتی مکزیک ( ماریاچی) با نوازندگانی با لباس های سنتی یا همان چارّو
موسیقی سنتی مکزیک ( ماریاچی) با نوازندگانی با لباس های سنتی یا همان چارّو

از کلودیا افسانه‌های مکزیکی را یاد گرفتم؛

لا یورونا، افسانه ی روحِ زنی سرگردان که کنار رودخانه‌ها برای فرزندان ازدست‌رفته‌اش گریه می‌کند.( یکی از آهنگ های مربوط به این افسانه را اگر توانستم در ادامه می فرستم. )

ال چاپولین کلورادو، قهرمانی طنزآمیز که نسل‌ها با او بزرگ شده‌اند؛

و البته فریدا کالو… نه آن فریدای روی پوسترها، بلکه تصویری زنده از زبان زنی که فریدا برایش یک «نماد» نبود، بخشی از هویت تاریخی کشورش بود.

فریدا کالو
فریدا کالو

میان همه‌ی این‌ها، چیزی عمیق در من شکل گرفت:

یک عشق بی‌مرز به انسان‌هایی که آن‌طرف کره‌ی زمین زندگی می‌کنند و اغلب، ناآگاهانه، تنها از پشت قاب رسانه‌ها قضاوتشان می‌کنیم.

اگرچه مدتی بعد با قطع و وصل های با بهانه و بی بهانه نت، عطای این دوستی مجازی به لقایش بخشیده شد اما گاهی فکر می‌کنم هر انسان، دریچه‌ای‌ست رو به جهانی از رنگ‌ها و فرهنگ‌ها؛

و شاید—شاید واقعاً—اگر هر کدام از ما فقط کمی بیشتر با «یک نفر» در دوردست ارتباط برقرار کنیم، جهانی بدون جنگ آن‌قدرها هم دور نباشد.

مکزیکفریدا کالوفرهنگ
۲۸
۰
الهه بانو
الهه بانو
نویسندگی نمی دانم. ولی تداعی کردن حس ها را دوست دارم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید