ویرگول
ورودثبت نام
Sayeh
Sayeh
Sayeh
Sayeh
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

داستان غریبه های آشنا

مهاجرت هر کسی داستانی داره، داستان من پر بود از آدم های خوب. آدم هایی که هنوز بعد از گذشت چهار سال طعم شیرین و روح نواز دورهمی ها رو میتونم حس میکنم و یکرنگی اون جمع در آن زمان برام آرام بخشه.

خوب باید از اولین نفر شروع کنم. اولین نفر، توی فروم اپلای ابرود پیدا شد. این پلت فرم یه زمانی برای بچه هایی که میخواستن برای مهاجرت تحصیلی برن یه منبع عالی برای به دست آوردن اطلاعات دست اول بود. اطلاعاتی از بچه هایی که رفته بودن و یا برای رفتن آماده می شدن. برای تمامی کشورها دسته بندی وجود داشت و کلی اطلاعات از کشورهای مختلف به جز کشور مدنظر من. هیچ اطلاعاتی نبود خشک خشک عین یه بیابون بی آب و علف.

خیلی ناامید شدم ولی بازم بهش سر می زدم تا شاید یک نفر بیاد و بتونم باهاش ارتباط بگیرم. تا اینکه بالاخره شد و یه نفر پیام گذاشت... هرکسی که برای فلان بورسیه اپلای کرده با این شماره برای راهنمایی تماس بگیره...

برای من یه نوری توی تاریکی بود هرچند یکم ترس هم داشتم. تماس گرفتم، دانشجوی سال دوم دکترا بود توی همون کشور مدنظر. همراه من شد، برای انگیزه دادن و تشویق کردنم که راهم رو ادامه بدم. هر روز مثل یه مشاور پیگیری می کرد که مصاحبه ها رو انجام بدم و استرس نداشته باشم.

توی ذهنم این سوال بود که چرا باید این کار رو انجام بده و حتما آخرش هزینه این همه وقت و انرژی رو حساب می کنه که از نظر من حقش هم بود.

تا اینکه گذشت و نتیجه ها اومد و بورسیه رو گرفتم. برخلاف تصورم درخواست هیچ چیزی نشد و هدف فقط کمک برای آسون تر شدن مسیرم بود. خیلی از گرفتن بورسیه خوشحال نشدم چون کشور مدنظر خیلی شناخته شده نبود و خیلی ها حتی اسمش رو هم نشنیده بودن و نمی دونستن کجای این کره خاکی هست. باز هم فرد موردنظر تشویقم کرد که پشیمون نشم و ادامه بدم.

بالاخره رسید به ویزا و سفارت. ترس تمام وجودم رو گرفته بود ولی نباید نشون میدادم. هیچ تجربه ای نداشتم و اولین نفر توی خانواده بودم که داشت مهاجرت میکرد. چون نفر اولی که کمکم میکرد پسر بود و میدونستم نگاه یک دختر با نگاه پسر میتونه تفاوت داشته باشه و توی اون شهری که من میخواستم برم، زندگی نمیکرد اطلاعات دقیقی نداشت. پس باید بیشتر توی کانال های تلگرام می گشتم تا اطلاعات بیشتری پیدا کنم.

نفر دوم یا به عبارتی فرشته دوم پیدا شد. دیدم توی گروه خیلی خواهرانه همه چیز رو با جزئیات توضیح میده. ازش چند تا سوال پرسیدم و جواب داد. بعدش پرسید کدوم دانشگاه، جواب که دادم گفت من و همسر و دخترم هم توی همین شهر زندگی میرکنیم. کنارت هستم تا بتونی راحت تر توی این مسیر ناشناخته قدم بزاری. بالاخره موعد رفتن شد. همه وجودم پر از استرس و هیجان بود. استرس از پا گذاشتن توی یک کشور غریب و هیجان زندگی جدید.

در ایستگاه قطار شهر مدنظر این زوج داست داشتنی منتظرم بودم. برای من مثل فرشته هایی بودن توی اون جای ناشناخته.

کم کم این غریبه ها، برام آشناهایی شدند که انگار سالهاست میشناسم. تصور اینکه آدم هایی هستند که بدون هیچ چشم داشتی مهربون هستن برام لذت بخش بود و شاید بهترین تجربه این مهاجرت.

تجربه مهاجرتمهاجرت تحصیلی
۹
۲
Sayeh
Sayeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید