
سفر به قلب طبیعت؛ از خواستگاری تا ...
سلام 👋 امروز میخوام از یک "ماجراجویی" براتون بگم که هم عشق داشت، هم هیجان، هم کمی استرس و هم یک پایان بسیار شیرین. سفر ما به سمت یکی از زیباترین نقاط بکر طبیعت، یعنی آبشار لووه عروس آبشار های گلستان که حدود 5 ساعت و نیم با مشهد فاصله داره بود.

ما یک گروه ۸ نفره پرانرژی بودیم: ۴ دختر و ۴ پسر که هر کدوم از ما با یک انرژی متفاوت، فضا را پر میکردیم. اما بین این همه هیاهو، دو نفر از ما، قلبِ این سفر بودن؛

[ مجید و نغمه ] که در آستانه یک پیوند بزرگ بودن.

وقتی به آبشار لووه رسیدیم، انگار زمان متوقف شده بود. صدای شرشر آب و سبزی درختا فضایی ساخته بود که هیچ فیلمی نمیتونست اونو تکرار کنه. تو همین فضای جادویی، که طبیعت تو اوج شکوه خودش بود، مجید تصمیمشو گرفت و با تمام عشق، وسط نگاه های خیرهٔ ما ، البته هماهنگ، و صدای آرامش بخش آب، از نغمه خواستگاری کرد. پاسخ هم که جای بحث نداشت؛ اشک های شوق و خنده ها و دست زدنا و سوت زدنا، نشون میداد که ما شاهد تولد یک داستان عاشقانه جدید هستیم. اون لحظه، آبشار لووه فقط یک جاذبه گردشگری نبود ، شاهدِ یک پیمان ابدی و یک فضای خوب برای مراسم خواستگاری بود. ❤️🥰😍

ما که هممون هیجانزده بودیم، چادرامون و برپا کردیم، بعد کلی تفریحاتی که جونا دور هم جمع میشن انجام میدن 😉🥳🤭 🤩 شبو تو فضای قشنگ طبیعت با صدای شر شر آب که از بالای آبشار به پایین می ریخت و هوای خنک اونجا گذروندیم .
(( البته به شما هم پیشنهاد می کنم فرصت کردین برین اونجا خیلی هواش خوبه دماش بین 15 تا 25 درجهٔ تو فصل بهار ))
صبح روز بعد، با صدای قشنگ آب و پرنده هایی که اونجا بودن،البته همسایه هایی که نزدیک ما چادر زده بودنم بی تاثیر نبودن،😊 تصمیم گرفتیم مسیر پیاده روی برگشتو طی کنیم.
ولی یهویی، هیجان به استرس تبدیل شد! وقتی داشتیم مسیر برگشتو میومدیم، دیدیم نغمه و مجید وایستادن گفتن. حلقه ازدواج!؟ 💍
هممون خشکمون زد. با خودمون گفتیم: « نکنه تو مسیر افتاده؟ ». حس کردیم تموم خوشیهای سفر تو یک لحظه از بین رفت. هیچ کدوم از ما نمیتونستیم تصور کنیم که چطور ممکنه ، یک نماد این قدر مهم و فراموش کنیم!
بدون معطلی، بعد از گشتن کامل کوله ها و وسایل شخصی ،همه با دقت، بین شاخ و برگارو به سمتی که چادر زده بودیم ، برگشتیم. استرسِ نغمه و مجید خیلی زیاد بود ،اما دوستی و همکاریمون باعث میشد نا امید نشیم. خدایی خیلی دقیق ،تا جایی که می شدخوب گشتیم ،نزدیک به 20 دقیقه شد که همه نگاه ها به زمین بود تا شاید حلقه رو پیدا کنیم .داشتیم می رسیدیم نزدیک جایی که غذا خورده بودیم ، بالاخره...
یکی از بچه ها گفت: حلقه رو پیدا کردم.🥳 شیرینی می خوام.یک نفس آرومی همه کشیدیم وگفتیم آخیش، خوب شد پیداشد، ولی انصافاً قیافه مجید و نغمه اونجا دیدنی بود 🥰🥰
(خدا رو شکر که اون لحظه از شدت هیجان از حال نرفته بودیم! 😂)
بازگشت به آرامش: 🏠
با پیدا شدن حلقه، انگار بار سنگینی از روی دوش همه برداشته شد. حالا هممون با لبخند، آرامش و البته کلی خاطره خنده دار و پرهیجان، مسیر برگشت و اومدیم وکلی تو راه کیف کردیم و بالاخره به مشهد رسیدیم. این سفر به ما 8 نفر یاد داد که زندگی درست مثل طبیعته؛ گاهی با زیباییهای خیرهکنندش شما را بُهت زده می کنه و بعضی وقتا با چالشهای ناگهانیش، صبر و همدلیمونو امتحان میکنه. اما مهم اینه که در نهایت، با چه کسی و با چه خاطره هایی به خانه برمیگردیم.
درحال حاضر که شما در حال خواندن این سفرنامه هستید
((مجید و نغمه، یک پسر و یک دختر دارن و منم دایی اونام ))
🌿 👨👧👦