ویرگول
ورودثبت نام
یزدان سلطانپور
یزدان سلطانپور
یزدان سلطانپور
یزدان سلطانپور
خواندن ۱۱ دقیقه·۵ روز پیش

ابرقو

سال‌ها پیش از کتاب داستان کوتاهی داستانی خواندم که نمی دانم عنوانش چه بود یا حتی نویسنده اش چطور نامیده می شد تا مگر دوباره به آن رجوع کنم. آن داستان را برای دوستانی بازگویی کردم. این بازنویسی به درخواست یکی از همان دوستان است.

داستان معلمی بود که برای گذران دوره اجباری دو سالانه‌ی خود به محلی به اسم ابرقو رفت. این ابرقو نه آن شهر ابرقو یا ابرکوه است که در نقشه آن را می‌توان یافت. بلکه سکنه ای از مردمانی بود که قادر به ابراز احساساتشان به وسیله کلمات نبودند. آنها واژگانی برای احساسات خود نداشتند. کلماتی برای انتقال حس ناراحتی، حسادت، شرم، عزت و دیگر فضایل و رضایل انسانی نداشتند. زندگی اولیه ای داشتند که دایره لغات آنها از نام اشیاء و افعال اولیه فراتر نمی رفت. به شکلی بدوی ولی کارا با هم ارتباط برقرار می کردند. هرجا نیاز به ابراز احساسی داشتند صدای یکی از پرندگانی که می شناختند را در می‌آوردند. مثل نعره‌ی غازها هنگام خطر، جیک جیک پرندکان هنگام گرسنگی، و چه چه بلبلان هنگام مستی. آنها در واقع مفاهیم و تعاریفی از احساسات را در قالب کلمات توسعه نداده بودند.

این معلم جوان که به تازگی مزدوج شده بود به اداره تحصیل علوم واقع در خیابان فردوسی رفت تا به عنوان معلم مناطق محروم نامنویسی کند. او به تازگی همسری گزیده بود و به ایشان قول زندگی شرافتمندانه ای به عنوان همسر معلم را داده بود. او گفته بود بعد از دو سال آموزش کودکان در مناطق محروم به استخدام وزارت تحصیل علوم در خواهد آمد و پس از آن به شهر زادگاه خواهند برگشت و در آنجا تا به هنگام مرگ به عنوان معلم در همان مدرسه ای که تحصیلات ابتدایی خود را سپری کرده بود مشغول خواهد شد. تصویری جذاب برای دخترکان آن محل.

دختر با آن معلم ازدواج کرد و صبحی در نیمه شهریور چای و نان و پنیری برای شوهر خود به تراس خانه آورد و بعد از نوش جان کردن او را تا به در خروجی خانه بدرقه کرد و گفت نگران نباش همان طور می شود که باید بشود. در ذهن دختر تعداد گزینه‌های ممکن فراتر از دو مورد نمی رفت. یکی از موارد همان تصویری بود که شوهرش در طی چند ماه گذشته، از زمان آشنایی، برای او توصیف کرده بود و گزینه دوم باقی ماندن در خانه پدری بود، همان جایی که از شوهرش پذیرایی کرد. در تخیل او گزینه ای دیگر یا حتی جزئیاتی بر دو گزینه ی موجود در ذهن نبود، و آن طور دعا کرد. پسر حوالی ساعت 9 به اداره تحصیل علوم رسید. همانند او تعدادی پسر جوان دیگر که سبیل هایی برای خود بر روی لب پیرایش کرده بودند، آگهی ها و دستورالعمل ها را از تابلوی اعلانات مطالعه می کردند و با هم گپ و گفت داشتند. از لیست محل های خدمت آنکه نزدیک تر بود را در نامه درخواست خود به اولویت چیده بودند. نام محلی که در درخواست خود می آوردند را بر روی لیست تابلوی اعلانات علامت می زدند تا به درخواست کنندگان بعدی اعلام کنند که حواستان جمع که پیش قدمانی هم هستند. در بین گزینه ها موردی بود که کسی تا به آن لحظه علامتی بر آن نزده بود. نام آن محل ابرقو بود. او علامتی بر آن زد و در نامه درخواست خود نام آن محل را به عنوان تنها اولویت خود وارد کرد. به میز خدمت رفت. نامه خود را جلوی میز کارمند گرفت و گفت که می خواهد به ابرقو برود. لحظه ای همه‌ی افراد حاضر در آن دفتر اداری سکوت کردند. از معلمان جوان جویای محل خدمت اجباری گرفته تا کارمندان و مستخدمین. انگار همه ی آنها این محل را می شناختند. کارمند میز خدمت سر خود را از کاغذهایی که در آن کاوش می کرد خارج کرد و در چهره ی او خیره شد. از مستخدمین حاضر در آن دفتر یکی سکوت را شکست. گفت، آهای پسر، تو اصلاً می دانی ابرقو کجاست؟ پسر نگاه خود را متوجه مرد میان سال گوینده که یکی از پاهای خود را بر روی بلندی سکو گذاشته بود کرد. مرد میانسال پایش را از سکو به کنار پای دیگر برد و تمام وجه را به سمت پسر کرد تا ابهتش تماماً آشکار شود و گفت سال هاست نام این محل بر روی این لیست است و کسی آنجا را به عنوان محل خدمت انتخاب نمی کند، محل های نزدیکتری هستند که نیاز به معلم دارند و این تعداد از شماها حتی کفاف آنها راه هم نمی دهد. گفت، به آن لیست با علامت های متعدد زیاد توجه نکن، کسی که 10 اولویت در درخواست خود وارد کرده هر 10 محل را علامتی زده. تو هم همان 10 محل را در درخواست خود بنویس آخرسر مدیر به قرعه هر کدامتان را به یکی از همین محل های نزدیک می فرستد که هر عصر اگر نشد، آخر هفته ها به نزد خانواده هایتان برگردید. او ادامه داد، تنها باری که کسی ابرقو را انتخاب کرد 20 سال پیش بود، هم قد و قیافه خودت. اتفاقاً خودم بودم که او را به ابرقو رساندم، همراه من بیا، اینجاست. انگشتی را در شمالی ترین نقطه نقشه بر روی دیوار گذاشت. شاید اگر چند سانت کوتاه تر بود دستش به آن اسم نمی رسید. آن قسمت از نقشه از انگشت مالی مراجع کنندگان در امان مانده بود. وسط و پایین نقشه، جای اسم محل های نزدیک به شهر، را چرک انگشتان به خود گرفته بودند. پسر جوان، در کسری از ثانیه، بعد از دیدن نام محل بر روی نقشه گفت، می خواهم به ابرقو بروم. و دوباره سکوت. این بار کارمند میز خدمت بود که سکوت را شکست: درخواستت رو بده به من. ببرش، همین الآن ببرش. ظاهراً رئیس و همه کاره آن دفتر و اداره هم او بود. ظاهراً از صفر تا صد کارها بر عهده‌ی او بود. مابقی سیاهی لشکر بودند. دیالوگی داشتند یا نداشتند پس زمینه بودند. کاری به دوش نمی گرفتند، جزو جو دادن، البته به غیر همان راننده میانسال. راننده شخصی مدیر (همان کارمند میز خدمت) و دوست و هم بساط او بود. راننده نگاهی خشم آلود ترکیب شده با عجز به مدیر کرد و مدیر تأکید کرد "برو". همان یک کلمه خلاصه ی مکالمه ای 5 دقیقه ای از دو کارمند عادی بود که حاوی سؤال و جواب هایی از این قبیل بود: آنوقت تکلیف برگشت به منزل جناب عالی، و قبل از آن توقف نیم ساعته در شیره کش خانه چه می شود؟ که جوابی خیالی با مضمون، با آژانس برمی گردم؟ را در بر داشت. هرچند احتمالاً در ذهن مدیر برگشت پیاده، با ترک یک روزه تریاک، مد نظر بود، ولی برای نشکستن دل دوست و هم بساط خود می گفت با آژانس برمی گردم. راننده اطاعت کرد و به پسر اشاره کرد که دنبالش برود. از پنج پله ای پایین رفتند و سوار بر جیپ پارک شده در حیاط اداره تحصیل علوم شدند.

در تمام طول راه چند ساعته که از دشتی بدون جاده طی شد کلمات چندانی بین آن دو رد و بدل نشد. از لب های لبخند دار پسر کلمه ای خارج نشد. لبخندی از شادی کج و کوله شده توسط باد و حرکات خودرو. راننده حداقل چهار بار برای پراندن خواب و خماری خودش هم شده چیزهایی تعریف کرد. تنها یکی از آن چهار مورد توجه معلم جوان را جلب کرد. گفت، به آن پسر 20 سال پیش گفتم، به تو هم می گم، اون محل آدم‌های درست و حسابی نداره ها. جونوراند. شبیه آدمی زادند ولی حیوونند. از آنجا که در تصویر گوشه ی چشمی راننده عکس العملی از پسر جوان مخاطب ندید، چاشنی را زیاد کرد و گفت می گن که آدم خوارند. در این لحظه پسر نگاه خود را به سمت نیم رخ راننده کرد تا چشمان او را برانداز کند تا مگر راستی حرف او آزموده شود و یا اینکه گوینده از یک کلاغ چهل کلاغ شرم کند. راننده این طور ادامه داد، بهش پیشنهاد دادم که ماه بعد همان جایی که پیاده اش کردم دنبالش خواهم آمد. به تو هم همین پیشنهاد رو می دم. مطمئنم یک ماه نشده خوردنت. و بعد بلند بلند خندید. دوباره پسر جوان به نیم رخ راننده لحظه ای نگاه کرد. دیگر حوالی غروب بود که به محل پیاده شدن رسیدند. گفت، همین جاست، پشت اون تپه. قرار ما یک ماه بعد همین ساعت کنار آن تخته سنگ. پسر پیاده شد. در حین پیاده شدن تازه متوجه شد باری همراه ندارد. نه کیف دستی و نه کول پشتی، حتی خودکارها و مدادها و دفترها و لوازم تحریری که برای آن دوره تهیه کرده بود هم ماند خانه پدر خانم. با خود گفت، حالا می روم و ماه بعد که به بازگشتم آنها را برایشان می آورم. راننده دستی بلند کرد، فرمانی چرخاند و با شتاب و بلند کردن خاک مسیر برگشت را در دشت سرخ پیش گرفت. خاک بلند شده توجه پسر را جلب کرد. مثل ابرهایی بودند سرخ بر روی افقی که خود سرخ بود. وقتی نگاه او به آن افق سرخ رسید متوجه مسیر چرخ بر روی خاک شد. جای لاستیکی جدید که مربوط به آمدن و رفتن جیپ می شد، که همچنان خاک بلند شده و خود خودرو در افق مشهود بودند. دیگری جای لاستیک محوی که مال گذشته بود. سؤالی در ذهن او شکل گرفت. آن جای لاستیک قدیمی مربوط به چه زمانی می شد؟ 20 سال پیش؟ مگر اینجا قمر است که گذر 20 سال آن را از سطح دشت محو نکرده؟ سؤال را کنار همان تخته سنگ رها کرد و به سمت خط رأس تپه رفت. آن بالا که رسید با صحنه ای مواجه شد که در تخیل نداشت.

گروهی از مردان و کودکان در فاصله ای چند صد متری ایستاده بودند. به سمت او نگاه می کردند. چهره هایشان بخاطر ضدنور بودن مشخص نبود. از نحوه ایستادن شان خطری احساس نمی شد. همان جزئی اطلاعاتی که در مورد اهالی آن محل در آن روز دریافت کرده بود تمام دانشی بود که او از آنجا داشت. قصد خوردن او را نداشتند وگرنه کودکان را همراه نمی آوردند. بعد از چند ثانیه از تپه سرازیر شد به سمت جمعیت. نزدیکتر که شد متوجه دختری جوان شد که به نظر از جمعیت دو قدمی جلوتر ایستاده بود. به او که رسید، دختر به او لبخندی زد، از جنس همان لبخندی که او در چیپ داشت. دختر گفت: خوش آمدید به ابرقو. انگار سناریویی از قبل طراحی شده بود و الان باید منتظر متنی پرطمطراق بود، ولی دختر دست به سمت بازوی پسر برد و دستی دیگر به سمت محل بلند کرد و گفت بفرمایید، حتماً باید از سفر طولانی بدنی خسته داشته باشید. پسر از حرکات مؤدبانه دختر که در شهر هم نایاب بود تعجب کرد، هرچند به چهره به غیر از نگاهی دقیق تر به چشمان دختر نشانی از تغییر دیگری دیده نمی شد. پسر با جمع مردان لبخند بر لب و کودکانی با نگاه های کنجکاو با دختر همراه شد و به سمت محل قدم زد. حرکات ماشین در بدن او ارتعاشاتی باقی گذاشت که زمین سفت می طلبید، متکایی و استکان چایی تا از تن خارج شود. به یاد همسر خود افتاد که الآن نگران اوست. در محله ای که پدر زن او در آن ساکن بود همه همدیگر را می شناختند. حتماً تا حالا یکی از حاضرین در آن دفتر اداره تحصیل علوم با کسی که شرح واقعه را شنیده خبر را به پدر زنش رسانده است. که داماد شما را بردند به ابرقو، احتمالاً چاشنی شرح واقعه را هم زیاد کردند بطوری که انگار دامادشان را بردند به تبعید.

محل آباد بود. غروب بود ولی سبزی درختان، خنکی رطوبت خاک باغ‌ها و صدای جوی جاری آب، و آنچه از جاده و دیوار و حصار باغ ها مشهود بود نشان از محلی آباد می داد. با خودش فکر کرد عجب جای باحالی است. تمام عمر را می توانم اینجا بمانم و همان طور شد. ماه بعد خبری از آن راننده در مکان موعود نبود. دو روز قبل و بعد آخر ماه به پای آن تپه بیرون محل رفت تا مگر اشتباه ماه قمری و شمسی باعث زحمت طی طریق راننده تا محل برای جستن معلم غائب در کنار تخته سنگ نشود. ولی در پنجمین روز دیگر معلم جوان انتظار راننده را مختوم شمرد و به محل بازگشت تا تمام عمر خود را در آن سپری کند.

دختر به همراه چای و کلوچه لبخندی بر لب داستان انتظارشان را در پای تپه بیرون محل برای معلم جوان تعریف کرد. گفت، بیست سال پیش مردی جوان به عنوان معلم به این محل آمد. به چهره دختر نگاه کرد تا مگر بتواند سن او را تخمین بزند. هر چه بود کمتر از بیست سال بود. اجزای صورت دختر آشنا می آمد. دختر گفت: او خبر آمدن شما را به ما داد. قبل از مرگش، در مجلسی با حضور اکثر مردانی که امروز در استقبال شما حضور داشتند گفت: غروب 12 شهریور 1308 جوانی به محل شما خواهد آمد که معلم شما خواهد شد. او راه من را ادامه خواهد داد و کتاب هایی برای شما خواهد نوشت، چه بسا بهتر از من. نگاه دختر به کتابخانه ای که از پشت پسر تا به انتهای اتاق امتداد پیدا می کرد رفت و پسر هم نگاه او را دنبال کرد و به مقصود رسید. لوح هایی از جنس پوست حیوان و بعضی ها هم از جنس گیاهی (احتمالاً کتان) لوله شده بر روی طبقات چیده شده بودند. تصویری متفاوت با آنچه او از کتاب متصور بود. دختر ادامه حرفش را خواست بگیرد که پسر سؤال پرسید: شما چطور این قدر خوب صحبت می کنید؟ جایز بود به جای کلمه خوب صفتی گویاتر و صریح تر بکارگیرید، خصوصاً به عنوان اولین جمله معلم جدید روستا. دختر دوباره لبخند زد و گفت: دیگران هم خوب حرف می زنند، ولی خُب من کنار ایشان بزرگ شدم. فرضیه خواهر ناتنی بودن دختر بر پسر محکم تر شد. پسر خواست تعریف کند که مادرش از پدر او تنها نام محل خدمت اجباری بی بازگشتش را به او منتقل کرده بود ولی استکان چای را به لبان برد و جرعه ای داغ به گلو فرو برد.

معلمجوانموعود
۲
۰
یزدان سلطانپور
یزدان سلطانپور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید