ویرگول
ورودثبت نام
یزدان سلطانپور
یزدان سلطانپور
یزدان سلطانپور
یزدان سلطانپور
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

روس

سرباز روس در چارچوب در ایستاد و راهی برای گذر نگذاشته بود. آنقدر حقارت در زن تلنبار شده بود که می بایست توسط روس جبران شود. تخم اجنبی شاید جایگزین کثافتی شود که سال هاست از قِبَل بی بندوباری ظهور کرد. برای روس لحظه ای جهش خون بود و برای زن پایان فرصت توبه.

خبر نداشتم حبیب مهمان دارد. البته که نمی شد او را مهمان نامید. مثل خود من، تخمه ای، نوشیدنی، سرگرمی برای گذران شب آورده بود و با هم وقت می گذراندند. صحبت ها گل انداخته بود، همان طور که گونه‌هایشان. از فحش مادر حرف هایشان رکیک تر بود ولی می خندیدند و کسی به دل نمی گرفت. از نیمه جلسه می شد آنچه گفته شده بود را حدس زد. مهمان محکوم بود به ولدزنا، که مادربزرگش از روس باردار شد و مادر او از پشت آن سرباز روس است. هر چه می گفت بر علیه خودش استفاده می شد و حکم صادر شده را توجیه می کرد. پدربزرگ او دو سرباز روس را کشت و تفنگ هایشان را همراه خود به جنگل برد. مدتی بعد تیمی چند نفره از سربازان روس برای یافتن اسلحه ها و مجازات خاطی به محل فرستاده شده بودند. از مرد خبر می گرفتند و کسی مُقُر نیامد. اطلاعی از محل خفای او نداشتند. او خودسرانه دو سرباز را کشت. تفنگ هایشان چشم او را گرفته بودند یا عقده ای بود قدیمی. نمی دانیم در آن لحظه چه در ذهن او گذشت که مرتکب این کار شد. ولی آنچه می توانیم حدس بزنیم این است که حتی یک بار هم عواقب کار خود را در ذهن مرور نکرده بود. شاید این توان اصلاً در وجودش شکل نگرفته بود. به هر صورت، او حالا ولی دختری شد که از پشت او نبود. آن دختر دورگه ی زیبا را نمی شد از خود دور کرد. هرچند یادآور حماقتی عمیق بود. ده مرد را احمق کند، عقل را بی نور و بی رونق کند.

این در حالی است که زن پذیرفته بود. همان طور که همسری و هم خوابی با آن گیلک را در 15 سالگی پذیرفته بود. اختیار و تکلیفش محدود بودند به حدود آن خانه و آن حیاط. اگرچه همان را هم زیرآبی می رفت. حتی اگر قصد تجاوزی هم در کار نبود، زن خود را شایسته ی آن می دید. کلامی رد و بدل نشد. اگر هم می شد برای طرفین مفهوم نبود. نطفه گذاشته شد و تمام. کمی تقلا لازم بود برای دریافت چند کبودی تا او را تبرئه کند از قضاوت دیگران.

حبیب از همان اول حکم را صادر کرده بود. دست و پا زدن بی فایده بود. قسمت این بود که از خلف روس باشی. رها کن. بخند. جرعه ای دیگر بنوش شاید داستان های مادربزرگت به خاطرت بازگردند.

کمی گذشت و از کار و حرفه ی آن شخص مطلع شدم. جالب است، کارمند دادگستری بود. دنیا می چرخد و آنکه محکوم است را حاکم می کند. چه دنیای وارونه ای. نمی پذیرفت که محکوم است به ولدزنا. حداقل در کلام. پذیرفتن آن سنگین بود. عواقب آن دامن نسل های بعد را هم می گرفت. حتی پدربزرگش هم زیربار نرفت. زیر شکنجه ها جای خفای اسلحه ها را مشخص کرد. رهایش کردند. آنکه مُرده، مُرده. آنکه هم به دنیا آمده، به دنیا آمده. این امور از اختیارات ما خارج است. اشتباهی است که شده.

تخمه های آفتاب گردان را در کاسه ‌هایی ریختم و به همراه بشقاب هایی بر روی میز کوتاه گذاشتم. بخور که کاری از دست ما بر نمی آید. تو همان کارمند دادگستری خواهی ماند و ما همان محکومین به حکم تو. شب است و قوانین روز تا صبح معلقند. آنچه در تاریکی انجام شود و شاهدی در کار نباشد در این دنیای وارانه قابل انکار است. رویه ای مرسوم است. نه سندی باقی مانده و نه شاکی در کار است. تخمه بشکنید.

حکماختیاروارونگی
۱۱
۱
یزدان سلطانپور
یزدان سلطانپور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید