دوستم زنگ زده میگه: هنوز وصل نشدی؟
میگم: نه. تو وصلی؟
میگه: آره فلانی از طریق بهمانی کانفیگ گیرش اومده،منم با همون وصلم به زور.
میگم: من حوصله تلاش برای وصل شدن ندارم. خسته ام دیگه.
یکم دیگه حرف میزنیم که میگه: دکتر فلانی هم استوری گذاشته بود... .
با اینکه چندان اهل اینستا نیستم، یه حس بدی بهم دست میده. حسودیم میشه و میگم بپرس ببین اگه کانفیگش رو خریده منم بخرم ازش. اینی که من خریدم وصل نیست.
میگه: باشه.
ولی من هنوز دلم باهاش صاف نیست. ناراحتم از اینکه رانتی که داره رو خودش زودتر بهم تعارف نکرده.
______________
یکی از نزدیکان تعریف میکرد که یکی از معترضها همسایه شون بوده و جمعه شب چندنفر رو که فرار میکردن داخل پارکینگشون راه داده.
فرداش اومده به این آشنای ما که مدیر ساختمونه، گفته که لطفا فیلم دوربینهارو پاک کن چون من چند نفرو آوردم تو ساختمون.
ایشون فیلم هارو پاک نکرده و زنگ زده به یکی از ساکنین دیگه که اطلاعاتی هست و شرح ماوقع داده و بالطبع بهش گفتن پاک نکن فیلمهارو!
بعدم چند نفر از اطلاعات اومدن و فیلمهارو خواستن که در اختیارشون قرار گرفته.
این آشنای ما آدم وصلی نیست. هشتش گرو نهشه و تا حد زیادی با حمایت والدین خودش و همسرش گذران میکنن با ۲ تا بچه. وقتی ازش دلیل رفتارشو پرسیدن، گفت: یعنی چی؟ پس فیلمهارو پاک میکردم میومدن ساختمونمون به آتیش میکشیدن؟!
______________
یک آشنای دیگه زنگ زده بهم و تعریف میکنه دوستپسر یکی از همکاراش رو گرفتن. خانواده ثروتمند و با نفوذی داشته و تونستن آزادش کنن. ولی کسی که تا هفته پیش پزشک بود، الان دیوونه شده. هزیون میگه و انگار بهش تجا وز هم شده(؟).
زنگ زده مثلا نصیحتم کنه.
______________
دو هفته ست نمیدونم زندگی چطور گذشته اصلا.
امروز عکس خیابونهای خونآلود- راستی چرا خونآلود؟ نباید به اون خونها بگم آلوده- رو تو تاپیک شخصی دیدم.... خونی که کشیده بود به زمین، خونی که پا روش گذاشته بودن و کنارش ردپای خونی بود، و خونِ زیاد. اونقدری که گله به گله جمع شده بود تو گودی آسفالت.
______________
هی با خودم تکرار میکنم: خون! خون! خون! و فکر میکنم چقدر کلمه ترسناکیه!
از یک بشمار تا ۳۴۲۸.
یعنی چقدر "خون" از هرکدومشون رفته؟