
خدایا…
میگویند سکوت طلاست،
اما در سینهی ما
سکوت، سنگ شده است.
حرفهایمان را
مثل دانههایی در مشت بسته نگه داشتهایم،
نه جایی برای کاشتنشان هست
نه جرأتی برای پاشیدنشان در باد.
خدایا…
گلایههایمان از نان،
از سفرههایی که هر روز کوچکتر میشوند،
از حسابهایی که هیچوقت با دخل و خرج زندگی جور درنمیآیند،
همه در دل مانده است.
از روزگاری که
کار بسیار است و برکت کم،
تلاش بسیار است و امید اندک.
خدایا…
از ایمانهایی که میان ترس و تردید
آرامآرام رنگ میبازند،
از پرسشهایی که اجازهی قد کشیدن ندارند،
از باورهایی که باید فقط تکرار شوند
نه فهمیده.
ما فریاد نمیزنیم،
ما فقط آه میکشیم؛
اما همین آهها
گاهی در گلویمان گیر میکند
و نفس را تنگ.
خدایا…
تو خودت شنواتری.
وقتی زبانها بستهاند
و گوشها سنگین،
دلها هنوز با تو حرف میزنند.
اگر گفتن سخت است،
اگر شنیدن پرهزینه،
تو خودت
میان این همه سکوت
صدای فروخوردهی ما را
بشنو.
۱۴۰۴/۱۲/۰۷
✍️ داود جلیلی هولاسو