حرف هایی رندوم از اتاق های درمان( 1)
البته شاید هم زیاد به نیمه ی خالی لیوان نگاه کردن اینکار را می کند.دیدم نشخوار فکری کردن درمورد اینکه ماشین خوب ندارم، خونه ، تلویزیون با کیفیت، آیفون و... ندارم. نگاه کردن به گذشته هایی که گند زدیم و پول هایمان را در جای خوبی سرمایه گذاری نکردیم. نقص های شخصیتمان مثل الکسی تایمی که نمی گذارد به کسی نزدیک شویم با اینکه عمیقا دلمان می خواهد یا این شخصیت نمایشی که هرجا مجبورمان می کند تا منم منم کنیم و توجه بخریم. در هر صورت این نیمه خالی لیوان را که زیاد نگاه کنیم دغ می کنیم. برای فرار از آن معتاد سریال ها، کار یا هرچیزی می شویم. کاری می کند هرلحظه سردرگم باشیم و فرمان زندگی دست خودمان نباشد.
پیشنهاد بهتر چیست؟ نیمه پر لیوان. آره، تو دلت یه لحظه گفتی حرفای تکراری روانشناس ها. خب چی؟ انتظار داری بگم غمگین باش و همین نیمه خالی لیوان رو نگاه کن و تو حس قربانی بودن و رحم برانگیز بودنت غوطه بخور. فکر نمی کنم زیاد خوب باشه. این زندگی در هر صورت تموم میشه با حرص خوردن، با شاد بودن، با هرچیزی که خودت انتخاب کنی یا تقدیر جلوی پات بذاره. البته اگر انتخابت حس قربانی بودن. حرفی نمیمونه. راحت باش باهاش. ولی اگر یه جایی درونت از این وضعیت خسته شده. کنارش بذار و اون نیمه پر که میتونه تو رو نجات بده رو نگاه کن. نیمه پر هر چیزی هست که تو روبهتر می کنه. زمانی پیش رو که می تواند صرف هر چیزی بشود.درس خوندن، کار کردن و پول درآوردن، کنار خونواده بودن، فرصت داشتن برای رسیدن به خودت و... .
فرق چیه؟ میشه گاهی فکر ها رو جدی نگرفت. میشه فرمون رو از فکرهای منفی گرفت و گاهی به دیدگاه های جدید فرصت داد. مثلا به جای دراگ میتونم درد های زندگی رو بپذیرم. سختی های کارم به بهتر شدن تمرکزم کمک میکنه.