ویرگول
ورودثبت نام
Hamid
Hamidهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
Hamid
Hamid
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

مرا بخوان۲

روی آن پل عریض و سنگ فرش حاضر بودم شرط ببندم هیچ جایی در دنیا به زیبائیه شمال ایران نیست و نمیتواند باشد یک چیزیست که انسان را به خودش مومن میکند حاضری بپرستیش ولی مادرم چندان با من هم نظر نبود و اصرار داشت زودتر حرکت کنیم و تا شب خودمان را به جایی برسانیم از داخل آن شهر رد شدیم کمی ترافیک بود من انگار واقعا جادو شده بودم حس میکردم nde که میگویند همین است مردم بیخود دنبال بهشت میگردند آدم باید سعی کند همانجا ساکن شود و تا آخر عمرش ریه اش را از آن هوا و چشمانش را از آن منظره ها پر کند یک خانه کوچک و قشنگ کنارآن خیابان باریک و سنگ فرش شده بود در تخیلم خودم را آنجا تصور کردم ساکنان آنجا چقدر خوشبخت بودند و آرزو کردم کاش میتوانستم شب را آنجا بخوابم بعد به رفتن ادامه دادیم که تقدیر هر عاشق دلشکسته ایست داشت غروب میشد توی ورودی ساری هم ترافیک بود داشتند جایی را میکندند و چیزی میساختند داشت باران آرامی میبارید لطیف ترین شب بارانی تاریخ بود حس میکردم توی بهشتم و این حال و هوایی دیگر است خود ساری هم برخلاف چیزی که شنیده بودم زیبا و باشکوه و شیک با مغازه های بزرگ و نخلهای سربه فلک کشیده بود از آنجا هم رد شدم و جایی گوشه خیابان که پیاده رو بسیار عریضی داشت نگه داشتم و همسفرهایم پیاده شدند که کمی قدم بزنند از نت یک مسافرخانه پیدا کردم و تماسگرفتم زن جوانی بود که از صدا و لحنش فهمیدم تحصیلکرده و تازه عروس از آن مودبهای زرنگ و حسابگر است که با اجاره دادن خانه های روستایشان پول در می آورد یک جور دلالی بود لوکیشن فرستاد روستای خوبی نبود مسیرش خاکی و دور افتاده بود مادرم داشت میترسید یک حیاط بزرگی بود که خانه قدیمی و دنجی داشت و حیاط درختان بزرگ و فضای تاریکی داشت مادرم گفت توی ماشین خوابیدن را به آنجا ترجیح میدهد بعد آن زن و شوهر جای دیگری پیشنهاد دادند که صاحبخانه در طبقه بالا بود و جای پارک و راه مجزا داشت و مادرم قبولش کرد هر سه مان نوبتی به حمام کوچکش رفتیم و استراحت خوبی کردیم و صبح زود به راه افتادیم آنجا هم درست مرز استان مازندران و گلستان بود .گلستان حال و هوای عجیبی داشت بیشتر از شمال شبیه چابهار بود و منظره هایش برایم دلهره آور بود تا زیبا و دلربا یک جایی بود که پر از مزارع پنبه بود و بعد جاده ای بود که دو طرفش پوشیده از درختانی غول پیکر و نازیبا تا رسیدیم به خود شهر گرگان و ازش رد شدیم بعد به یک شهر رسیدیم که خیلی وسیع و پهن ولی خلوت بود حس میکردم با ماشین زمان به دهه هفتاد برگشته ام خانه ها و مغازه های آن جا درست شبیه آن سالها بود بعد از کلی راه به جنگل کم تراکم و قشنگی رسیدیم و چند عکس گرفتیم و بعد از شهرهایی گذشتیم که مردمش بیشتر بلوچ بودند و یادم آمد اجداد آنها زمان رضا شاه برای کار در مزارع پنبه از بلوچستان آورده شده بودند و برخلاف مهاجرهای استان ما که به تهران و کرج نرسیده فارس میشوند و به خودمان فحش میدهند و بدترین توهینها را میکنند اصالت و لباسهای اجدادیشان را نگه داشته بودند و شهرهایشان هم زیبا و باصفا بود هنوز تا مشهد خیلی راه مانده بود و دیگر خبری از جنگل و دریا و سبزی و قشنگی نبود و مناظر بیابانی شده بود و من در ذهنم به گذشته های آن خاکها سفر کرده بودم و مردمی که با رنج و مرارت در قحطی ها و سختی ها و جنگهای بزرگ رشته حیات و فرهنگ را مجال گسستن نداده و سر به سر گره به گره گاهی ضخیم و گاهی نازک نسل به نسل زنده اش داشته و به ما رسانده بودند می اندیشیدم .دلم میخواست به آن خاک غریب سجده کنم و بوسه بزنم خاک آنجا بسیار گیرا بود به مادران و پدران شایسته ای می اندیشیدم که با همه سختی ها و نداری ها و ناملایمتها زیسته بودند و آن خاک را کاشته و داشته بودند که شکمها سیر و تن ها پوشیده شود روزگاری از همان خاکها شیرمردی از طایفه یوخاری باش قاجار برخاسته و ایران مضمحل شده را دوباره سرفراز و قدرتمند کرده بود و راهزنها و اوباش زند را به زباله دانی تاریخ فرستاده بود و مرزهای ایران را تا دور دستها گسترده بود سلسله جلیله قاجار را بنیان نهاده بود که سی سال تمام خرس قدرتمند شمالی روسیه تزاری را پشت مرزهای ایران نگه داشته بود .بعد راندم و راندم تا به خراسان شمالی که آبادیهای پراکنده ای میان اقیانوس عظیمی از شن بود رسیدم بجنورد شهری آرام و آباد بود که زندگی در آن به آرامی جریان داشت و باز راندم و راندم تا نزدیک غروب به ورودی مشهد رسیدم و بعد از عبور از یک ترافیک سنگین به شهر رسیدم شهری که با پول بی حساب زوار و موقوفات و مزارع زعفران دارد تهران را هم پشت سر میگذارد اتوبانهای بسیار عالی با دور برگردانهای استاندارد نعل اسبی که باشکوهترش میکردند توی شهر و نزدیک حرم یک بازاریاب لاغر و سیه چرده که با دیدن پلاک ما شروع کرد به ترکی حرف زدن و یک هتل خوب و تمیز بهمان معرفی کرد را دیدیم از هتل تا حرم فاصله زیادی نبود و بعد از یک استراحت کوتاه و حمام و غسل به زیارت رفتم مثل همیشه باشکوه و معنوی و درخشان بود و البته شلوغ که برای مشهد عادی است و میشود تحملش کرد

دهه هفتادرضا شاهزن شوهرشمال ایران
۳
۰
Hamid
Hamid
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید