ویرگول
ورودثبت نام
مهسا بخشی
مهسا بخشی
مهسا بخشی
مهسا بخشی
خواندن ۱۵ دقیقه·۳ روز پیش

سوزان در نقاب میرا سوم بخش دوم

«هیچ کس گمان نبرده بود که پس از شامگاهِ فروپاشیِ جهان، چنین سکوتیِ سنگین و وهم‌انگیزی بر همه جا سایه افکند. نه زمزمه‌ی دعایی و نه نجواهایِ خاموش؛ تنها سکوتی که گویی پهنه‌ی هستی را در خود بلعیده و موجودی کهن‌تر از ایمان و گرسنه‌تر از هراس را بیدار کرده بود. غبارِ خاموش، آرام‌آرام بر نیمکت‌هایِ واژگون می‌نشست و هرچه را که زمانی شکوهی داشت، در بر می‌گرفت.

سوزان، با نفس‌هایی که به سختی از گلویش بیرون می‌آمد، قلبش در سینه‌اش با ضربانی ناهمگون می‌کوبید. نخستین چیزی که دید، دستِ مکس بود که همچنان چون قفلی به دور مچش گره خورده بود. اما آدرین... او در پای محراب، بی‌حرکت خفته بود. گردنبندِ درخشانش هنوز در مشتِ گره‌خورده‌اش می‌درخشید، گویی شاهدی خاموش بر ماجرایی ناگفته.

سکوتی که جانکاه بود، با صدایِ دلخراشِ خُرد شدنِ چوب شکسته شد. سوزان، سرفه‌کنان، به پهلو غلتید. غبارِ گزنده، گلویش را می‌سوزاند و چشمانش جز سایه‌ها و نورهایِ شکسته، چیزی را درک نمی‌کرد. دستش را بر نیمکتی تکیه داد و با تمامِ توان، خود را بر پا کشید. به دشواری، گویی هر ذره از وجودش فریادِ درد سر می‌داد، شانه لرزانش را مهار کرد. لبانش به کبودی گراییده بود و بر پیشانی‌اش زخمی تازه نشسته بود. اما تمامِ اندیشه‌ی سوزان، در کنجِ بی‌حرکتِ آدرین، خلاصه شده بود.

پایش لغزید و در سراشیبیِ درد سر خورد، اما خود را بازیافت. کنارِ آدرین نشست، دستش را بر شانه‌ی او نهاد و او را به آرامی تکان داد. سرانجام، چشمانِ آدرین گشوده شد و او به هوش آمد. با لحنی که آمیزه‌ای از نگرانی و ترس در آن موج می‌زد، سوزان پرسید: «حالت خوب است؟» آدرین، دستِ سوزان را گرفت و با چهره‌ای که از درد درهم کشیده بود، لبخندی تلخ و تصنعی زد. صدایش می‌لرزید: «من... خوبم...»»

مهسا بخشی: گرد و غبار نشست و میان روشنایی نور و تاریکی سایه ای تکان خورد ...چشمانش را جمع کرد و به نقطه ی نا معلومی دوخت ...آدرین خیلی وقته ندیدمت ! صدا طنین داشت ...مشتاق بودم چهره ی صاحب صدا را ببینم او چطور آدرین را می شناخت ...سؤال ها یکی یکی در ذهنم می گذشتند و سوزان دانه ای روی دوش موریانه های وحشی ای بود که با وجود تمام تقلا ها دور و دور تر می شد ...افکارش را پس زد و نگاهی پر از سوال به آدرین کرد ..از میانه ی آن مه مردی حدودا ۳۰ ساله با موها و چشم های مشکی و پوست سفید و بی روح بیرون آمد و صاحب صدا را مقابل خود یافت ..اون کیه ؟ با چشمان گشاده و در کمال ناباوری به او نگاه می کرد در باره اش داستان هایی شنیده بود اما چیزی را که می دید باور نمی کرد

مهسا بخشی: آدرین به سختی، با اتکا به شانه‌ی سوزان، خود را بر پا کشید. صدایش، که از خش و ضعف می‌لرزید، به آرامی گفت: «درست حدس زدی...»

سوزان، مشتاق و سراپا پرسش، کلامش را در میان حرفش دوید: «یعنی... یعنی او بائله؟ همان کسی که سال‌ها اسیر جادوی گردنبند بوده؟ چطور اینجا پیدایش شده؟ چرا حالا

در چشمانِ بائل، جرقه‌ای تیره و خطرناک جهید. بی‌هیچ هشدار دیگری، ناگهان به سوی سوزان و آدرین یورش برد.

کلیسا در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ نیمکت‌های واژگون و شیشه‌های ترک‌خورده، صحنه را به میدان نبردی خاموش بدل کرده بودند.

سوزان بی‌درنگ دست‌هایش را گشود. دریچه‌های بلندِ کلیسا با صدایی خشن گشوده شدند و تندبادی از نور و غبار به درون ریخت. پرده‌های کهنه به هوا برخاستند و نیمکت‌ها جابه‌جا شدند؛ گویی فضا خود را با اراده‌ی او تغییر می‌داد. درست پیش از آن‌که بائل به او برسد، سوزان جای خود را عوض کرد و پشت ستون سنگی ظاهر شد.

در همان لحظه، آدرین ناپدید شد.

ثانیه‌ای بعد، ساعقه‌ای سفید در سقف پیچید و با صدایی مهیب فرود آمد. آدرین در دل آن نور ظاهر شد؛ برق در امتداد دستانش دوید و زمین زیر پای بائل لرزید. بائل به عقب پرتاب شد، اما هنوز ایستاده بود؛ نفس‌زنان، بی‌آنکه نیرویی جز خشم در اختیار داشته باشد.

بار دیگر خواست حمله کند، اما آدرین همچون سایه‌ای درخشنده، ظاهر و غیب می‌شد؛ ضربه‌ای کوتاه، نوری تند، و دوباره ناپدید.

بائِل دستش را آرام بالا آورد.

حرکتش نه شتاب داشت و نه خشونت؛

اما هوا با آن خم شد.

گویی رشته‌های ناپیدای جهان به انگشتانش بسته بودند.

گردنبند در مشت آدرین لرزید.

ابتدا خفیف.

بعد شدیدتر.

نور سرخ درونش دیوانه‌وار تپید، و پیش از آنکه آدرین فرصت واکنش بیابد، گردنبند چون آهن‌ربایی سرکش از میان انگشتانش کنده شد.

هوا شکافت.

سنگ درخشان، با قوسی تند، در میان مه لغزید و درست در کف دست بائِل نشست.

انگشتانش آهسته بسته شد.

«این…»

صدایش آرام بود، اما در عمقش طنین مالکیت موج می‌زد.

«مالِ من است.»

برقی در چشمان سیاهش دوید—

نه نور، نه آتش؛

چیزی خام‌تر.

قدرتی که برای لحظه‌ای مهار از دستش گریخت.

کلیسا لرزید.

ستونی ترک برداشت و غبار از سقف فرو ریخت.

اما آن برق به همان سرعتی که پدیدار شده بود، محو شد.

بائِل پلک زد، گویی خود نیز از شدت آن غافل شده باشد.

سکوت.

و سپس—

او نبود.

فقط خلأیی که لحظه‌ای پیش جای ایستادنش را پر کرده بود.

آدرین نفس کشید: «سوزان—»

اما جمله‌اش کامل نشد.

بائِل در یک آن، بی‌هیچ پیش‌درآمدی، درست برابرشان ظاهر شد.

چنان نزدیک که مه میانشان جایی برای نشستن نداشت.

ضربه‌اش همان لحظه فرود آمد.

موجی از نیرو—

نه فیزیکی، نه کاملاً ذهنی—

آن‌ها را به عقب کوبید.

آدرین با جرقه‌ای از صاعقه خود را کنار کشید، اما سوزان بر زمین لغزید و شانه‌اش به نیمکت شکسته‌ای برخورد کرد.

نفسش برید.

بائِل قدمی جلو آمد.

«شما هنوز درک نکرده‌اید…»

گردنبند در دستش چون قلبی سرخ می‌تپید.

«قدرت، چیزی نیست که دزدیده شود. چیزی است که بازمی‌گردد.»

آدرین با جهشی از نور آبی ظاهر شد، ضربه‌ای مستقیم به سینه‌ی بائِل فرود آورد—

اما این بار صاعقه در اطرافش پخش شد، گویی با دیواری نامرئی برخورد کرده باشد.

بائِل حتی عقب نرفت.

فقط نگاهش را از سوزان برنداشت.

زمین زیر پای او تیره شد.

ابتدا سایه‌ای ساده.

بعد متراکم‌تر.

چسبنده‌تر.

سوزان متوجه شد.

«آدرین—»

اما دیر بود.

از دل همان سایه، هاله‌ای سیاه خزیدن گرفت.

نه چون دود، نه چون مایع؛

بلکه همچون موجودی زنده که بوی ضعف را حس کرده باشد.

بر کف سنگی کلیسا لغزید.

به پای سوزان رسید.

و بی‌صدا بالا رفت.

سوزان خواست عقب بکشد—

اما پاهایش سنگین شدند.

سرما، از مچ پا آغاز شد.

یخ‌زده.

فلج‌کننده.

هاله به ساق‌هایش پیچید، سپس از میان پارچه‌ی لباسش گذشت و بی‌هیچ مانعی در پوستش فرو رفت.

نفسش در سینه شکست.

چشم‌هایش گشاد شد.

«نه…»

پاهایش سست شد.

روی زانو افتاد.

صدایی در سرش پیچید—

نه صدای بائِل.

نه صدای خودش.

چیزی غریزی‌تر.

خام‌تر.

گرسنه‌تر.

آدرین بی‌درنگ کنار او خم شد.

دست‌هایش را بر شانه‌های سوزان گذاشت.

«سوزان؟!

بهم نگاه کن— خوبی؟»

اما سوزان نگاه نکرد.

چشمانش دیگر آن شفافیت همیشگی را نداشت.

مردمکش اندکی تیره‌تر شده بود.

درونش چیزی می‌جنبید.

نه کاملاً تاریک—

بلکه بی‌مرز.

دست آدرین را دید.

گرم.

نزدیک.

و غریزه‌ای حیوانی، بی‌منطق، از درونش برخاست.

دست او را با شدتی ناگهانی پس زد.

چنان که آدرین تعادلش را از دست داد و عقب افتاد.

حرکتش انسانی نبود.

واکنشی بود از بقا.

بائِل آرام گفت:

«ضعف، همیشه درها را باز می‌کند.»

سوزان نفس‌نفس می‌زد.

انگشتانش بر زمین چنگ زدند.

در ذهنش، چیزی زمزمه می‌کرد:

بجنگ.

فرار کن.

بقا.

آدرین با وجود ضربه، دوباره جلو آمد.

چشمانش مصمم، حتی زیر سایه‌ی ترس.

«از او دور شو!» خطاب به بائِل فریاد زد، و صاعقه‌ای دیگر در مشت‌هایش شکل گرفت.

اما بائِل فقط ایستاد.

گردنبند در دستش تپید.

و سایه‌ای باریک هنوز از زیر پایش به سوی سوزان کشیده بود—

چون رشته‌ای که عروسکی را هدایت کند.

سوزان سرش را بالا آورد.

نگاهش لحظه‌ای با نگاه آدرین تلاقی کرد.

در آن چشم‌ها، هم خودش بود—

و هم چیزی دیگر.

و این بار…

لبخند بسیار خفیفی بر گوشه‌ی لبش نشست.

نه از روی میل.

نه از روی آگاهی.

بلکه چون انعکاس اراده‌ای بیگانه.

آدرین حمله کرد.

صاعقه در مشت‌هایش پیچید.

اما پیش از آن‌که به بائِل برسد—

سوزان سد راهش شد.

نه با تردید.

با خشونت.

ضربه زد.

سریع. بی‌هشدار.

آدرین عقب پرید.

چشم‌هایش از ناباوری تیره شد.

«سوزان—»

جوابش مشت بود.

دومین حمله، بی‌وقفه.

حرکتش انسانی نبود.

خم می‌شد، می‌جهید، می‌چرخید—

مثل حیوانی زخمی که فقط بقا را می‌شناسد.

هر بار که آدرین به سمت بائِل هجوم برد،

سوزان از پهلو ظاهر شد.

چنگ انداخت.

هل داد.

مانع شد.

بائِل تکان نخورد.

فقط تماشا کرد.

گردنبند در دستش می‌تپید.

سوزان ناگهان عقب رفت—

یک گام.

دو گام.

پشت سرش شکافی در هوا باز شد.

دریچه‌ای تیره.

بی‌صدا در آن لغزید.

و در همان لحظه—

از سمت دیگر بیرون جهید.

پشت سر آدرین.

ضربه.

آدرین به زانو افتاد اما فوراً چرخید و این بار، پیش از حمله‌ی بعدی، خودش هجوم برد.

دست‌هایش را دور بازوهای سوزان قفل کرد.

محکم.

اما نه خشن.

«به خودت بیا!»

سوزان تقلا کرد.

غرشی کوتاه از گلویش بیرون آمد.

چشم‌هایش سیاه بود.

عمیق.

بی‌مرز.

آدرین او را نگه داشت.

نزدیک‌تر.

صدایش پایین آمد.

خواهشی شد.

«لطفاً… نمی‌خوام دوباره با هم درگیر بشیم…»

نفسش لرزید.

پیشانی‌اش نزدیک پیشانی سوزان.

آرام‌تر گفت:

«سوزان… من نمی‌خوام دوباره باهات بجنگم.»

کلمه‌ی «دوباره» در هوا ماند.

چیزی لرزید.

در چشمان سوزان،

برقی دوید.

لحظه‌ای.

سیاهی عقب نشست.

نه کامل.

اما ترک برداشت.

نفسش شکست.

دست‌هایش دیگر آن خشونت قبلی را نداشت.

و ناگهان—

کنارشان نور شکافت.

نه یک دریچه.

چندین دریچه.

این بار روشن.

طلایی.

زنده.

هوای کلیسا از فشار نور عقب رفت.

از نخستین شکاف، سارا بیرون آمد—

چهره‌اش جدی، آماده.

از دومی، سامانتا—

دستانش درخشان از انرژی.

و از سومی، تئو—

نگاهش مستقیم به بائِل.

نور اطرافشان گسترش یافت.

سوزان هنوز در دست‌های آدرین بود.

و بائِل، برای اولین بار، لبخندش محو شد.

نور دریچه‌ها هنوز می‌تپید.

تئو نیم‌نگاهی به ستونِ شکسته و نیمکت‌های واژگون انداخت.

«اینجا چه خبره؟! کلیسا رو نابود کردید؟!»

صدایش میان غبار پیچید.

سوزان نفس‌نفس زد. هنوز در چنگِ نیمه‌محکم آدرین بود.

چشم‌هایش بین سیاهی و هوشیاری می‌لغزید.

«وقت ندارم توضیح بدم—» صدایش خش‌دار بود اما مصمم.

«باید گردنبند رو از دست اون دیوونه بگیریم.»

اشاره‌اش مستقیم به بائِل.

بائِل سرش را کمی کج کرد.

«دیوونه؟ چه واژه‌ی ساده‌ای برای چیزی که نمی‌فهمید.»

گردنبند در دستش تپید.

سامانتا جلو آمد. نور از میان انگشتانش تراوش کرد.

«ما حواسش رو پرت می‌کنیم. یکی باید نزدیک بشه.»

تئو قدمی جلو گذاشت.

«من می‌کشمش عقب. سارا، پوشش بده.»

سارا بی‌حرف سر تکان داد.

آدرین آرام دست‌هایش را از بازوهای سوزان برداشت—

اما نگاهش هنوز از او جدا نشد.

«می‌تونی کنترلش کنی؟»

سوزان پلک زد.

لحظه‌ای نور در چشمانش ثابت ماند.

«تا وقتی که مجبورم.»

زمین دوباره تیره شد.

بائِل دستش را بالا آورد.

«پس بیایید… تعادل را امتحان کنیم.»

تئو با فریادی کوتاه هجوم برد.

سارا هم‌زمان از پهلو حرکت کرد.

سامانتا موجی از نور را به سمت گردنبند پرتاب کرد.

بائِل چرخید—

سریع‌تر از آن‌چه انسانی باشد.

نور سامانتا منحرف شد.

به دیوار خورد.

سنگ ترک برداشت.

تئو به او رسید—

اما پیش از برخورد، سایه‌ای از زمین بالا زد و مسیرش را برید.

سوزان دستش را بالا آورد.

دریچه‌ای کوچک پشت سر بائِل گشوده شد.

«الان!» فریاد زد.

آدرین ناپدید شد.

جرقه‌ای آبی در هوا دوید—

و او درست پشت بائِل ظاهر شد.

دستش به سمت گردنبند رفت—

اما بائِل لبخند زد.

«شما هنوز یاد نگرفتید.»

هاله‌ای از ذهن‌پژواک اطرافش انفجار کرد.

تصاویر لرزان از خودشان—

از ترس‌هایشان—

در اطراف میدان شکل گرفت.

سامانتا نسخه‌ای از خودش را دید که زمین افتاده.

تئو فریادِ بی‌صدای شکست را شنید.

سارا لحظه‌ای مکث کرد.

آدرین دندان فشرد.

سوزان جلو رفت—

چشم‌هایش دوباره تاریک شد.

«نه… این بار نه.»

دریچه‌ها پشت سر گروه یکی یکی باز شدند—

نورشان سایه‌ها را بلعید.

و بائِل، میان نور و سایه، ایستاد.

گردنبند همچنان در دستش می‌تپید

انرژی سیاه از دست بائِل انفجار کرد.

نه موج—

نه شعله—

بلکه ضربه‌ای فشرده از تاریکی.

به سوزان خورد.

بدنش در هوا چرخید.

اما پیش از آن‌که زمین لمسش کند—

جرقه‌ای آبی درخشید.

آدرین.

او را در میانه‌ی سقوط گرفت.

بازوهایش دور شانه‌های لرزان سوزان حلقه شد.

«گرفتمت.»

اما برخورد نرم نبود.

هر دو چند قدم عقب رانده شدند.

در همان لحظه، سارا از پهلو حمله کرد.

تیغه‌ای از نور در دستش شکل گرفت و به سمت گردنبند رفت.

تئو مستقیم هجوم برد—

ضربه، ضربه، بی‌وقفه.

سامانتا حلقه‌ای از انرژی ساخت،

تا راه فرار بائِل را ببندد.

بائِل میانشان چرخید.

حرکتش دقیق. بی‌هیجان.

پژواک ذهنی‌اش مثل موجی نامرئی فشار می‌آورد.

سنگفرش کلیسا زیر پایشان ترک برداشت.

سوزان از آدرین جدا شد.

بدنش می‌سوخت.

هر عضله‌اش اعتراض می‌کرد.

روی زمین افتاد.

سعی کرد نفس بکشد.

دستش را جلو کشید.

خزید.

صدای برخوردها دور و نزدیک می‌شد.

نور و سایه در هم می‌پیچیدند.

ناگهان—

زمین لرزید.

نه از ضربه.

از درون.

سنگ زیر پایشان فرو نشست.

یک شکاف.

سوزان سر بلند کرد—

چشم‌هایش برق زد.

«نه…»

اما دیر بود.

کف زمین دهان باز کرد.

دریچه‌ای عظیم.

همه چیز در آن کشیده شد—

سارا فریاد زد.

تئو تعادلش را از دست داد.

سامانتا نورش خاموش شد.

حتی بائِل.

برای نخستین بار، ابروهایش در هم رفت.

سقوط.

باد.

خلأ.

و بعد—

ضربه.

نه روی سنگ کلیسا.

روی آسفالت.

صدای ترمز دوردست.

بوقی کوتاه.

نور چراغ‌های خیابان.

آن‌ها روی زمین افتاده بودند.

خیابانی نسبتاً آرام.

شب.

چراغ‌های زرد خیابان لرزان.

مردم هنوز متوجه نشده بودند.

جهان عادی ادامه داشت.

اما در مرکز خیابان—

آن‌ها.

سوزان نفس کشید.

آسمان بالای سرش تاریک اما واقعی بود.

آدرین بلافاصله بلند شد.

دستش را به سمت او دراز کرد.

سارا و تئو در دو طرف خیابان ایستادند.

سامانتا دوباره انرژی را در دستانش جمع کرد.

و بائِل—

آهسته از زمین برخاست.

گردنبند در دستش روشن‌تر از همیشه می‌تپید.

نور سرخش با چراغ‌های شهر تضاد داشت.

او اطراف را نگاه کرد.

«جایی میان نظم و آشوب…

انتخاب جالبی است.»

باد میان ساختمان‌ها پیچید.

این دیگر فضای بسته‌ی کلیسا نبود.

اینجا جهان واقعی بود.

و اگر نبرد ادامه پیدا می‌کرد

همه چیز آسیب می‌دید.

آدرین زیر لب گفت:

«اینجا تمومش می‌کنیم.»

صاعقه در آسمان بی‌ابر جرقه زد.

بائِل لبخند زد.

گردنبند تپید.

و سایه‌ها از پای ساختمان‌ها جدا شدند.

باد میان ساختمان‌ها می‌پیچید.

چراغ‌های خیابان سوسو زدند.

بائِل دستش را بالا آورد.

هیچ فریادی نبود.

هیچ هشدارى.

فقط انفجاری بی‌صدا.

موجی فشرده از انرژی سیاه از مرکز گردنبند بیرون زد—

نامرئی، اما خردکننده.

سارا در میانه‌ی جهش بود که موج به او خورد.

بدنش در هوا چرخید و به شیشه‌ی یک مغازه کوبیده شد.

تئو چند متر آن‌طرف‌تر پرت شد.

سامانتا نورش خاموش شد و روی آسفالت افتاد.

همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.

و آدرین—

فقط یک چیز را دید.

سوزان.

بدون فکر.

بدون صاعقه.

فقط دوید.

او را در آغوش گرفت.

چرخید.

پشتش را سپر کرد.

موج رسید.

ضربه مثل برخورد دیوار بود.

نفس از سینه‌اش بیرون کشیده شد.

صدا نداشت—

اما استخوان داشت.

فشار داشت.

هر دو روی زمین کشیده شدند.

چند متر.

آسفالت پوست دست آدرین را سوزاند.

حرکت متوقف شد.

سکوت.

سوزان زیر بازویش بود.

سالم.

نفس‌زنان.

اما آدرین تکان نخورد.

چند ثانیه گذشت.

بعد…

آهسته سعی کرد بلند شود.

دستش لرزید.

نتوانست.

یک زانو بالا آمد—

اما فرو ریخت.

صاعقه‌ای کوتاه از انگشتانش جرقه زد و فوراً خاموش شد.

بدنش پاسخ نمی‌داد.

ضربه مستقیم به ستون فقراتش خورده بود.

نفس کشیدنش سطحی و دردناک بود.

بائِل قدم‌زنان نزدیک شد.

آرام.

بی‌عجله.

کفشش روی آسفالت صدای خشکی داد.

«باز هم انتخاب کردی سپر باشی.»

گردنبند در دستش تپید.

آدرین به سختی سر بلند کرد.

چشم‌هایش هنوز روشن بود—

اما بدنش نه.

خواست ناپدید شود.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

خواست صاعقه جمع کند.

فقط جرقه‌ای ضعیف.

سوزان نیم‌خیز شد.

چشم‌هایش بین ترس و خشم می‌لرزید.

«آدرین…»

او لبخند کوتاهی زد.

کمرنگ.

خون گوشه‌ی لبش نشست.

«گفتم… گرفتمتباد میان ساختمان‌ها می‌پیچید.

چراغ‌های خیابان سوسو زدند.

بائِل دستش را بالا آورد.

هیچ فریادی نبود.

هیچ هشدارى.

فقط انفجاری بی‌صدا.

موجی فشرده از انرژی سیاه از مرکز گردنبند بیرون زد—

نامرئی، اما خردکننده.

سارا در میانه‌ی جهش بود که موج به او خورد.

بدنش در هوا چرخید و به شیشه‌ی یک مغازه کوبیده شد.

تئو چند متر آن‌طرف‌تر پرت شد.

سامانتا نورش خاموش شد و روی آسفالت افتاد.

همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.

و آدرین—

فقط یک چیز را دید.

سوزان.

بدون فکر.

بدون صاعقه.

فقط دوید.

او را در آغوش گرفت.

چرخید.

پشتش را سپر کرد.

موج رسید.

ضربه مثل برخورد دیوار بود.

نفس از سینه‌اش بیرون کشیده شد.

صدا نداشت—

اما استخوان داشت.

فشار داشت.

هر دو روی زمین کشیده شدند.

چند متر.

آسفالت پوست دست آدرین را سوزاند.

حرکت متوقف شد.

سکوت.

سوزان زیر بازویش بود.

سالم.

نفس‌زنان.

اما آدرین تکان نخورد.

چند ثانیه گذشت.

بعد…

آهسته سعی کرد بلند شود.

دستش لرزید.

نتوانست.

یک زانو بالا آمد—

اما فرو ریخت.

صاعقه‌ای کوتاه از انگشتانش جرقه زد و فوراً خاموش شد.

بدنش پاسخ نمی‌داد.

ضربه مستقیم به ستون فقراتش خورده بود.

نفس کشیدنش سطحی و دردناک بود.

بائِل قدم‌زنان نزدیک شد.

آرام.

بی‌عجله.

کفشش روی آسفالت صدای خشکی داد.

«باز هم انتخاب کردی سپر باشی.»

گردنبند در دستش تپید.

آدرین به سختی سر بلند کرد.

چشم‌هایش هنوز روشن بود—

اما بدنش نه.

خواست ناپدید شود.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

خواست صاعقه جمع کند.

فقط جرقه‌ای ضعیف.

سوزان نیم‌خیز شد.

چشم‌هایش بین ترس و خشم می‌لرزید.

«آدرین…»

او لبخند کوتاهی زد.

کمرنگ.

خون گوشه‌ی لبش نشست.

«گفتم… گرفتمت.»

بائِل ایستاد.

سایه‌ها دور پاهایش پیچیدند.

این بار هدف مستقیم آدرین بود.

انرژی سیاه در دستش فشرده شد—

کوچک.

متراکم.

مرگبار.

آدرین سعی کرد دوباره بلند شود.

نتوانست.

یک دستش روی زمین.

دست دیگرش جلوی سوزان.

سپر.

نفسش سنگین شد.

آسمان بالای سرشان سرد و بی‌روح بود.

چراغ خیابان لرزید.

و بائِل حمله را رها کرد—»

آدرین روی زمین افتاده بود، بدنش بی‌رمق، نفس‌هایش کوتاه و بریده. چشمانش هنوز باز بود و نگاهش به سوزان دوخته شده بود، نگاه پر از عذاب و پشیمانی.

سرفه‌ای کرد، صدایش ضعیف و شکننده:

«سوزان… توضیح می‌دم… اما… نمی‌خوای… بشنوی…»

سوزان نگاهش را به او دوخت، اشک در چشمانش جمع شد. می‌دانست حقیقت چیزی نیست که بخواهد دنبال کند، اما ناخواسته درک می‌کرد که این آخرین فرصت اوست.

آدرین ادامه داد، کلماتش بریده و آهسته:

«من… اون صدا رو شنیدم… مثل تو… وقتی هشت سالم بود… من… دریچه‌ی بازگشت بائِل رو باز کردم… تنها کسی بودم که می‌تونست… چون من… صاحب اون گردنبندم… فقط توی دستای من جواب می‌ده… اما… باور کن… دست من نبود… اون صدا مجبورم کرد… سال‌ها رو با عذاب گذروندم… بعد… تو برگشتی به لندن… می‌خواستم کمکت کنم… چون می‌دونستم… به عنوان نگهبان جدید… زندگی راحتی نخواهی داشت… باید ازت دور می‌شدم… اما دلم نذاشت… من… دوست داشتم… همون‌طور که… الان دارم… می‌تونی… منو ببخشی…»

چشمان سوزان پر از اشک شد. قلبش شکست و گلوش خشک شد.

آدرین لبخندی کوتاه زد، ضعیف و شکننده، و نفس آخرش را گرفت. بدنش آرام گرفت، اما گردنبند در دستانش هنوز می‌درخشید، نور سرخ و آرامش‌بخشی که به همه می‌گفت قدرت و هویت واقعی او زنده است، حتی وقتی خودش رفته.

سوزان دستش را برداشت و گردنبند را از دستان سرد آدرین گرفت. لحظه‌ای مکث کرد، نگاهش را به گردنبند دوخت و با آهی آرام آن را به گردنش انداخت.

صدای سکوت خیابان، تنها همدم او شد. نگاهش به بدن بی‌جان آدرین برگشت. اشک‌هایش روی گونه‌ها جاری شدند، اما قلبش می‌دانست که اکنون مسئولیت گردنبند و آن میراث، بر دوشش سنگینی می‌کند.

و برای اولین بار، حقیقت آشکار شد: آدرین هرگز فردی عادی نبود. نام «ویل» تنها سایه‌ای خالی بود. او فراتر از هر تصور، نگهبانی بود که با درد و عذاب زندگی کرد… و اکنون، آخرین پیغامش را برای دنیا گذاشته بود.

سوزان سرش را روی سینه‌ی بی‌جان آدرین گذاشت.

صدایش شکست. زار زد.

این حقش نبود… این حق هیچ‌کدامشان نبود.

آدرین و سوزان… هر دو نگهبان بودند، هر دو در مسیر وظیفه‌هایی گرفتار که جای عشق و آسودگی در آن نبود.

عشقی که هیچ‌گاه مال آن‌ها نمی‌شد، حالا در غم و اشک جاری بود.

لحظه‌ای، دنیا برایشان متوقف شد. اما زمان کوتاه بود، و نبرد اجتناب‌ناپذیر.

سوزان بلند شد، بدنش هنوز از درد و تکه‌های شیشه‌ی قلبش پر بود، اما چشم‌هایش به هدف دوخته شده بود.

او به نبرد بازگشت.

بائِل، در حالی که اعضای گروه هم‌زمان حمله کرده بودند، به شدت آسیب دیده بود.

سارا، سامانتا و تئو هر کدام مهارت خود را به نمایش گذاشتند:

سارا با تیغه‌ی نورش حواس بائِل را پرت می‌کرد،

سامانتا حلقه‌ای از انرژی ساخت که حرکت بائِل را محدود کرد،

تئو با تمام قدرتش فشار آورد، هر جا که می‌توانست نقاط ضعف او را هدف قرار داد.

سوزان با تمام سرعت و دقت، به جمع آن‌ها ملحق شد.

دریچه‌ها و تابش نور از قدرت سوزان، میدان نبرد را پر از آشوب و انرژی کردند.

بائِل، با وجود تمام قدرتش، دیگر نمی‌توانست مقابله کند.

گردنبند در دست سوزان، چون آهنربایی، کشش خود را روی او اعمال کرد.

لحظه‌ای، یک نیرو قوی بائِل را به داخل گردنبند کشید.

و در چشم برهم زدنی، او دوباره زندانی شد.

سکوت.

تنها نفس‌های گروه و صدای خروش باد باقی ماند.

چند ساعت بعد… یا شاید روزها بعد…

سوزان در قبرستان ایستاد.

باد سرد بین سنگ‌های قبر پیچید.

سرش را بالا گرفت، به سنگ سرد و ساده‌ای که نام آدرین رویش حک شده بود، نگاه کرد.

اشک‌ها آخرین قطره‌هایشان را ریختند، روی گونه‌ها جاری شدند، و بعد، آرام پاک شدند.

سوزان نفس عمیقی کشید.

گردنبند هنوز روی گردنش بود—نمادی از عهد و مسئولیتش.

و سپس، بدون نگاه به عقب، آرام قدم برداشت و رفت.

زمین سکوت گرفت.

باد میان قبرها پیچید.

و نام آدرین، با همه‌ی حقیقت و دردش، هنوز در قلب سوزان زنده بود.

درست همین حالا؟»

نقاط ضعف
۴
۰
مهسا بخشی
مهسا بخشی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید