ویرگول
ورودثبت نام
مهسا بخشی
مهسا بخشی
مهسا بخشی
مهسا بخشی
خواندن ۱۷ دقیقه·۱۶ روز پیش

سوزان در نقاب میرا فصل دوم

دو سال گذشته بود.

لندن هنوز همان شهر مه‌گرفته و بی‌قرار بود؛ خیابان‌های شلوغ، نورهای سرد، و آسمانی که انگار هیچ‌وقت کاملاً روشن نمی‌شد.

اما دنیای سوزان دیگر شبیه قبل نبود.

خانه‌ی کوچکش در کوچه‌ای ساکت، بیشتر به پناهگاه می‌مانست تا خانه؛

پناهگاهی پر از کتاب‌ها، نقشه‌ها و یادداشت‌هایی که حتی دلش نمی‌خواست برای خودش توضیحشان دهد.

تغییر، در این دو سال تنها چیز ثابتی بود که در زندگی‌اش باقی مانده بود.

حالا نوزده سال داشت.

با قدم‌هایی آرام از تخت پایین آمد. سکوت صبحگاهی مثل باری نامرئی روی شانه‌هایش افتاده بود؛ همان سنگینی آشنایی که از روزی که از خانه‌ی ماری جدا شد، رهایش نکرد.

آدرین…

نامش که در ذهنش می‌پیچید، چیزی در قلبش می‌دوید؛

نه شبیه عشق گذشته، نه شبیه نفرت.

چیزی میان دلتنگی و بی‌اعتمادی.

سوزان نمی‌دانست دقیقاً از کجا فاصله افتاد.

شاید هم نمی‌خواست بداند.

صبحی عادی بود.

سکوت‌هایی عادی.

اما نوری که از لای درزهای جعبه بیرون می‌زد، عادی نبود.

سال‌ها نگهبانش بود؛ می‌دانست این درخشش هیچ‌وقت خبر خوبی نمی‌دهد.

یعنی تغییری در راه است…

و این بار، بر خلاف همیشه، آماده نبود.

نه وقتی میان او و آدرین دیواری نامرئی قد کشیده بود.

روز با دانشگاه شروع شد. کلاس‌ها، صداها، چهره‌ها.

بعد مغازه؛ جایی برای گم شدن میان قفسه‌ها و مشتری‌ها.

یک روز معمولی، با قدم‌هایی کوچک و بی‌وقفه؛

قدم‌هایی که بی‌آنکه بداند، او را به سمت چیزی می‌بردند که از راه می‌رسید.

میان قفسه‌ها بود که انگشترش درخشید.

قلبش فرو ریخت.

هوا تغییر کرده بود.

ایمی، شرور خیابانی، با خشم وارد شد و همه چیز در چند ثانیه به هم ریخت. سوزان، سارا و تئو بی‌درنگ وارد درگیری شدند.

مثل همیشه، ایمی قصد فرار کرد.

و مثل همیشه، سوزان دنبالش رفت.

از پشت‌بام پرید—

اما ناگهان نور انگشتر لرزید… و خاموش شد.

دریچه‌ای باز نشد.

زمین زیر پایش خالی شد و سقوط آغاز شد.

وحشت، بی‌وزنی، آسمان.

و بعد—

دستی گرم و محکم او را گرفت.

آدرین.

قلبش چنان می‌کوبید که فکر می‌کرد همه می‌شنوند. برای یک لحظه، دنیا فقط همان دست بود و امنیتی که مدت‌ها فراموش کرده بود.

آرام از او فاصله گرفت. پایین را نگاه کرد؛ سارا و تئو رسیده بودند.

«ممنون که نجاتم دادی…»

صدایش می‌لرزید، اما خشم پشتش پنهان نبود.

«ولی این دلیل نمی‌شه بی‌مسئولیتی امروزت رو فراموش کنم. اگه بودی، می‌تونستیم بگیریمش.»

دست‌هایش گره شد.

سارا آهسته در گوش تئو گفت: «سوزان خیلی عصبانیه…»

تئو زیر لب جواب داد: «اصلاً نمی‌خوام جای آدرین باشم.»

آن‌ها آرام کنار رفتند.

سوزان نگاهش را از آدرین برنداشت.

«متأسف؟ این جمله رو زیاد شنیدم. اون فرار کرد… تقصیر توئه.»

آدرین نفس عمیقی کشید.

«خسته نشدی از وانمود کردن که همه‌چی خوبه؟ فکر می‌کنی نمی‌فهمم؟»

قلب سوزان فشرده شد.

حرفی بود که خودش هیچ‌وقت جرأت گفتنش را نداشت.

اما صدایی در درونش، پر از تردید، او را عقب کشید.

«اون ما گذشته بود… اون موقع فقط نوجوون بودیم. من باید برم.»

آدرین دستش را گرفت. انگشتری در دستش گذاشت.

«قبول کردم کمکت کنم، میرا… اما نمی‌خوام فقط سرباز دستوراتت باشم. باید برم. تو خوبی؟»

سوزان انگشتر را گرفت، لبخندی کوتاه زد و از کنارش گذشت.

«میرا، وقت داری؟»

خشکش زد.

«ویل…؟»

همان نگاه، همان آرامش. چیزی در دلش نرم شد.

«دو سال منتظرت بودم…» ویل گفت.

روی پشت‌بام همیشگی نشستند.

«تو هیچ‌وقت عوض نمی‌شی،» سوزان گفت، «هر وقت بخوای میای، هر وقت بخوای می‌ری.»

ویل آرام جواب داد:

«وقتی نبودم… دنیا صبر نکرد.»

سکوت.

«چرا برگشتی؟»

«به خاطر تو. نباید تنها می‌ذاشتمت. خسته‌ای.»

لبخند سوزان شکست.

«نه… من عالی‌ام.»

ویل نرم گفت:

«اشکالی نداره گاهی بگی حالت خوب نیست.»

و بغض، بالاخره راهش را پیدا کرد.

«من نتونستم شهر رو امن کنم…»

ویل شانه‌اش را فشرد.

«تلاشتو کردی. چند روز استراحت کن. من مراقبم.»

سوزان نفس عمیقی کشید.

«باید برم… بعداً می‌بینمت.»

ویل تنها ماند.

باد وزید.

کلاه از سرش افتاد.

ماسک لغزید.

و چهره‌ای که زیر آن پنهان بود، در نور شهر آشکار شد.

آدرین.

ویل ...همیشه آدرین بوده است

سوزان در را پشت سرش بست و برای لحظه‌ای به آن تکیه داد.

هوای بهار از پنجره‌ی نیمه‌باز داخل می‌آمد؛ بوی خیابان خیس، صدای دور ماشین‌ها و همهمه‌ی آرام شهری که هیچ‌وقت کاملاً ساکت نمی‌شد.

خانه به هم ریخته بود.

کتاب‌ها روی میز پخش بودند، برگه‌هایی که گوشه‌هایشان تا خورده بود روی زمین افتاده بودند و لیوانی کنار مبل جا مانده بود؛ یادگار ساعتی که معلوم نبود کی گذشته.

سوزان نگاه کوتاهی به همه‌شان انداخت و لبخند محوی زد.

این بی‌نظمی عجیب، تنها جایی بود که می‌توانست در آن نفس راحت بکشد.

کفش‌هایش را درآورد و چند قدم جلو رفت.

تلفنش لرزید.

اسم روی صفحه روشن شد: سارا.

تماس را وصل کرد.

«کاری داشتی؟»

صدای سارا، نرم اما کمی مردد، در گوشش پیچید:

«نه… تو خوبی؟»

سوزان لحظه‌ای به پنجره و نور ملایمی که روی دیوار افتاده بود نگاه کرد.

نفس کوتاهی کشید.

«من حالم خوبه.»

چند ثانیه سکوت بینشان ماند، بعد سارا گفت:

«تولد سامانتا… یادته؟»

این بار لبخند سوزان واقعی‌تر شد.

«یادم هست، خیالت راحت. فردا می‌بینمت.»

مکالمه با خداحافظی کوتاهی تمام شد و خانه دوباره در آرامش فرو رفت.

سوزان گوشی را روی سینه‌اش گذاشت، خودش را روی مبل رها کرد و چشم‌هایش را بست.

خستگی آرامی در تنش پیچید؛ نه تلخ، نه ترسناک—فقط عمیق.

بیرون، بهار آرام روی لندن قدم می‌زد.

و سوزان، پیش از آنکه حتی متوجه شود، همان‌جا به خواب رفت.

سوزان مثل هر صبح، چشم‌هایش را به آرامی باز کرد و نفس عمیقی کشید.

نور نرم بهار از پنجره‌ی نیمه‌باز داخل می‌تابید و روی پرده‌های سبک خانه می‌لغزید.

با قدم‌هایی آرام به آشپزخانه رفت و فنجانی قهوه‌ی تلخ دم کرد، همان طعم آشنا که هر صبح با بویش، روزش را آغاز می‌کرد.

بعد از اولین جرعه، دست‌هایش را به کارهای خانه سپرد؛ از شستن ظرف‌ها تا تی کشیدن زمین. حرکاتش ساده و موزون بود، هر کارش تکه‌ای از نظم و آرامش صبحگاهی را به خانه برمی‌گرداند.

زمانی نگذشت که همه چیز مرتب شد، و سوزان با آرامشی لطیف آماده شد برای بیرون رفتن.

یک شلوار جین ساده به پا کرد و پیرهن سفیدی پوشید، موهای قهوه‌ای‌اش آزاد روی کمرش افتاده بود و با هر حرکت، نور صبحگاهی را نوازش می‌داد.

احساس می‌کرد امروز، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، می‌تواند تنها زندگی کند و نفس بکشد.

سوزان درِ خانه را پشت سرش بست و با قدم‌هایی آرام وارد خیابان شد.

بهار لندن همه جا را پر کرده بود؛ نسیم سبک، عطر خاک تازه و شکوفه‌های درختان را با خود می‌آورد و نور طلایی غروب، سنگ‌فرش‌های خیابان را نوازش می‌کرد.

او ایستاد، نفس عمیقی کشید و برای لحظه‌ای فقط به اطرافش نگاه کرد؛ به صدای دور و نزدیک پرندگان، به برگ‌های نرم درختان که در نسیم رقصان بودند، به انعکاس نور روی شیشه‌ی فروشگاه‌ها.

چیزهایی که همیشه در هیاهوی زندگی فراموش شده بودند، حالا با تمام وجود حس می‌شدند.

سوزان قدم‌هایش را ادامه داد، گام‌هایی که آرام و بی‌شتاب بودند، غرق زیبایی‌هایی که پیش از این هیچ وقت به آنها توجه نکرده بود.

سرانجام خودش را مقابل ساختمانی یافت که هنوز دیدنش برایش عادت نشده بود؛ همان ساختمانی که آدرین در آن زندگی می‌کرد.

دیوارهای قدیمی، پنجره‌هایی که نور به آرامی از میان پرده‌هایشان می‌لغزید، و صدای دور شهر که با نسیم به گوش می‌رسید، همه ترکیبی بود از آشنایی و تازگی.

سوزان مکث کرد و نگاهی به درِ ورودی انداخت، با قلبی که کمی تند می‌زد، اما ذهنی که آرام و سبک شده بود.

امروز، به نظر می‌رسید، او فقط زندگی می‌کرد و لحظه‌ای را با خودش و شهر شریک بود

سوزان در برابر در ساختمانی که آدرین در آن زندگی می‌کرد ایستاد.

نگاه کرد، اما جرئت نکرد قدمی جلو بگذارد.

صبح هنوز جوان بود، نورش نرم و لطیف می‌رقصید و نسیم سبک بهاری، موهای قهوه‌ای او را نوازش می‌کرد.

او نمی‌خواست صبحش را با اضطراب و دلشوره خراب کند.

با آهی آرام، مسیرش را عوض کرد و قدم به سوی خانه‌ی ماری برداشت.

کوچه‌های آرام، بوی خاک باران‌خورده و شکوفه‌های درختان، همراه او بودند و گویی هر قدم، روزش را کمی نرم‌تر و لطیف‌تر می‌کرد.

سوزان اجازه داد ذهنش از نگرانی‌ها خالی شود؛ انگشترش، که همیشه نشان قدرت و مسئولیت بود، حالا از یادش رفته بود یا شاید، او نمی‌خواست حتی فکرش را هم بکند.

امروز روز زندگی کردن ساده و آرام بود.

هر نفس، هر قدم، هر نگاه به نور و نسیم بهاری، تکه‌ای از قلبش را پر از سکوت و شادی می‌کرد.

سوزان با آرامش ادامه داد و خانه‌ی ماری، با درهای باز و بوی آشنا، انتظارش را می‌کشید

سوزان تا ساعت سه، چهار بعدازظهر را در خانه‌ی ماری گذراند.

هر گوشه‌ی خانه بوی خاطره و آرامش داشت؛ نور نرم از پنجره‌ها می‌تابید، صدای نسیم به آرامی پرده‌ها را حرکت می‌داد و ماری با لبخندی از ته دل، چای و شیرینی‌های کوچک روی میز گذاشته بود.

سوزان گاهی بین کتاب‌ها قدم می‌زد، گاهی با ماری از خاطرات گذشته حرف می‌زد و گاهی فقط روی مبل می‌نشست و به نور و سایه بازی می‌کرد.

هر لحظه، روز بهارانه لندن را در قلبش حس می‌کرد؛ نسیم سبک، عطر شکوفه‌ها و صدای پرندگان، همراه او بودند و دلش را پر از سکوت و شادی می‌کرد.

نزدیک غروب، وقتی خورشید پایین می‌آمد و سایه‌ها طولانی شده بودند، سوزان تصمیم گرفت با آدرین تماس بگیرد.

تلفن را برداشت، شماره را گرفت و صداش لرزید، اما نه از ترس، بلکه از هیجان و انتظار.

«سلام… وقت داری؟»

صدای آدرین آرام و آشنا از آن سوی خط رسید: «سلام… آره، الان وقت دارم. چی شده؟»

سوزان لبخندی زد، دلش گرم شد و گفت: «خب… می‌خواستم ببینمت… می‌خوای همدیگه رو ببینیم؟»

بعد از لحظه‌ای سکوت کوتاه، قرار گذاشتند که همان عصر با هم دیدار کنند.

سوزان گوشی را گذاشت، نفس عمیقی کشید و حس کرد روزش پر شده از آرامش و انتظار شیرین.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، با لبخندی نرم روی مبل نشست، چشم‌هایش را بست و اجازه داد خواب آرام و سبک بهاری، او را در آغوش بگیرد.

سوزان و آدرین روی پشت‌بام نشستند، غروب لندن آرام آرام طلایی و نارنجی می‌شد و نسیم سبک بهاری موهایشان را نوازش می‌کرد. هیچ کدام حرفی نمی‌زدند؛ نه از بحث‌های گذشته، نه از مسیر آینده. انگار سکوت، زبان مشترکشان شده بود و آدرین با همین سکوت، به سوزان فهمانده بود که او را بخشیده است.

سوزان با صدایی لرزان گفت:

— دلم برات تنگ شده بود…

آدرین نگاهی کوتاه به او انداخت و لبخند زد:

— من که همیشه کنارت بودم…

سوزان سرش را پایین انداخت و نفسش را آرام کشید:

— نه… دلم برای لحظه‌هایی که کنار هم می‌نشستیم، تنگ شده بود… آدرین… این تصمیمت، از سر عصبانیت بود؟ من می‌خوام تو برگردی…

سوزان دستش را بلند کرد و انگشتر را در دستش فشرد، اما آدرین آرام دست او را عقب برد و گفت:

— سوزان… این تصمیمی بود که از مدت‌ها پیش گرفته بودم… و نمی‌خوام تغییرش بدم…

سوزان نگاهش را به دست او دوخت و دانست که هیچ اصراری تاثیری ندارد. آهی کشید و سرش را روی شانه آدرین گذاشت. قلبش تند می‌زد، اما در همان لحظه، حس آرامش و اطمینان عجیبی وجودش را پر کرد؛ لحظه‌ای کوتاه از صلح پیش از طوفان، پیش از گردابی که هنوز در راه بود

سوزان با بی‌میلی از آدرین جدا شد. قدم‌هایش آهسته بود، انگار دلش جا مانده باشد. چند بار خواست برگردد و چیزی بگوید، اما سکوت غروب، حرف‌ها را در دلش نگه داشت.

وقتی در پیچ کوچه ناپدید شد، آدرین هنوز روی لبه‌ی ساختمان ایستاده بود. تکان نمی‌خورد؛ انگار منتظر چیزی… یا کسی بود.

نسیم سردتری وزید.

سایه‌ای پشت سرش شکل گرفت.

آدرین برگشت.

مردی حدود نوزده، بیست ساله روبه‌رویش ایستاده بود؛ موهای مشکی، چشمانی تیره و صورتی رنگ‌پریده که رگه‌های سیاه مانند خط‌هایی لغزان از آن عبور کرده بودند، گویی تاریکی راه خودش را روی پوستش پیدا کرده باشد.

آدرین زیر لب گفت:

— مکس…؟

مدت‌هاست همو ندیدیم. چرا اومدی؟ چرا دنبالمی؟

مکس نگاهش کرد؛ نگاهی خالی اما آشنا.

— همه‌ی ما که از بائل پیروی می‌کنیم این رگه‌ها رو داریم… حتی تو.

آدرین بی‌اختیار دستش را روی شانه‌ی راستش گذاشت، جایی که خاطره‌ی آن نشانه هنوز می‌سوخت.

با خشم گفت:

— اما من مدت‌هاست از اون دنیا فاصله گرفتم. دیگه عروسک دست بائل نیستم.

مکس آهی کشید؛ در صدایش چیزی میان اندوه و هشدار بود.

— می‌دونم… اما تو چیزی رو داری که اون می‌خواد. گردنبند. کلید رهایی.

لحظه‌ای مکث کرد و آرام‌تر ادامه داد:

— زمانی دوستم بودی… برای همین اومدم هشدار بدم. خودتو قاطی این ماجرا نکن و گردنبند رو تحویل بده.

نمی‌خوام رو‌به‌روی هم بایستیم.

چشم‌های تیره‌اش برای لحظه‌ای برق زد.

— خوب فکر کن، آدرین…

و پیش از آنکه نسیم بعدی از راه برسد، سایه‌اش محو شد؛ انگار هرگز آنجا نبوده است.

آدرین تنها ماند، با غروبی که دیگر آرام به نظر نمی‌رسید

فردای آن روز، سوزان و سارا کنار هم روی تخت اتاق سوزان نشسته بودند. انگشتر قدیمی و درخشان سوزان، این بار در دست سارا بود و نور ملایم صبح از پنجره روی آن می‌لغزید.

سوزان سرش را پایین انداخت و با لحنی پر از اندوه و اضطراب گفت:

— مشکل از انگشتر نیست… مشکل از منه… انگشتر دیگه مثل قبل روش اثر نداره. هر بار ضعیف‌تر و بی‌رمق‌تر می‌شه…

سارا با چشمانی پر از نگرانی، اما محکم دستش را روی انگشتر گذاشت و گفت:

— من نمی‌دونم باید چی کار کنیم… وقت تنگه و باید برم. اما یه چیزو یادت باشه: قبل از اینکه کاری بکنی، اول بهم بگو…

سوزان نگاهی به دوستش انداخت و لبخندی کوتاه زد، لبخندی که پر از اطمینان و اعتماد بود.

فضای اتاق، با نور صبح و سکوتی نرم، انگار لحظه‌ای صلح قبل از طوفان را حفظ کرده بود؛ اما هر دوی آن‌ها می‌دانستند که گرداب بعدی کمین کرده است.

مشکل امروز نبود… روزها یکی پس از دیگری می‌گذشتند و سوزان بدون جادوی انگشتر، حس می‌کرد همه چیز زیر دستش لغزیده و هیچ کاری درست پیش نمی‌رفت.

بعد از رفتن سارا، دوباره تنها شد. اما این تنهایی، مثل همیشه نبود. سکوت اتاق سنگین و غریب بود، و ناگهان صدایی دور، یا شاید حاله‌ای عجیب، او را از جای خود بلند کرد.

قدم‌به‌قدم به سمت جعبه‌ای رفت که سال‌ها محافظش بوده بود. در را باز کرد و چشمش به گوشواره‌هایی سیاه و درخشان افتاد.

گوشواره‌هایی که زمانی متعلق به کاترین بود.

— چرا این گوشواره‌ها رو نگه داشتم؟

سوزان خودش هم به یاد نداشت.

بی‌اختیار، دستش را دراز کرد و گوشواره‌ها را پوشید. لحظه‌ای بعد، برقی شیطانی و سرد در چشمانش دوید؛ نوری که خبر از قدرتی تازه و خطرناک داشت، و نفس‌هایش را برای اولین بار بعد از روزها، تند کرد.

اتاق، با سایه‌های صبحگاهی و سکوت سنگین، گویی نفس می‌کشید؛ و سوزان، ناخواسته، در لبه‌ی دریچه‌ای بود که او را به گردابی تازه می‌کشاند

آدرین و سوزان در حیاط جشن تولد سامانتا ایستاده بودند. سوزان، با گوشواره‌هایی که برق شیطانی‌شان در چشمش می‌درخشید، رفتار و حرکاتش حالتی غیرمعمول داشت—بی‌قرار و پر از انرژیی که به هیچ وجه شبیه خودش نبود.

آدرین با نگاه دقیق به او گفت:

«سوزان… امشب… فوق‌العاده‌ای.»

سوزان کمی مکث کرد، لبخند سرد و مرموزی زد و با لحن متفاوتش پاسخ داد:

«ممنون… آدرین… می‌خواستم بپرسم… چطور انقدر دقیق و با قدرت؟»

آدرین، کمی متعجب از لحنش، آرام گفت:

«تو باعث می‌شی من قوی باشم…»

سوزان سرش را کمی کج کرد، نگاهش تیز و پرمعنا:

«من؟»

آدرین نفس عمیقی کشید و نزدیک‌تر آمد، در حالی که تلاش می‌کرد فاصله‌ی روحی بین آن‌ها را پر کند:

«می‌خواستم بگم که بهت احترام می‌ذارم… که برای من آدمی قابل تحسینی… و… چقدر دوستت دارم.»

سوزان لبخندی زد، اما این بار لبخند شیطانی و رمزآلود بود؛ نگاهش برق می‌زد، و انرژی‌ای که از گوشواره‌ها می‌آمد، لحظه را پر کرده بود. سکوت کوتاهی حاکم شد؛ سکوتی پر از معنا، قدرت و احتمال خطر، که هیچ کس نمی‌توانست آن را بشکند

سوزان لحظه‌ای حس کرد قلبش دوباره تند می‌زند. برای لحظه‌ای از آن حس عجیب و مرموز فاصله گرفت و دستانش را در دستان آدرین دید. دستش را محکم گرفت و کشید.

«تو با اطمینان حرف می‌زنی؟» صدایش لرزید و پر از سردرگمی بود. «خیلی با خودم جنگیدم… اما شکی توی دلم هست که همیشه آزارم می‌دهد… من مطمئن نیستم… دیگه مطمئن نیستم چی درست است و چی غلط… حتی از وجود عشق بین‌مون هم مطمئن نیستم.»

آدرین نگاهش را با دقت دوخت، اما چیزی در چشمانش شکست؛ نه فریاد، نه گریه، تنها همان نگاه خالی کسی که ناامید شده بود.

«می‌تونیم همه‌چی رو درست کنیم… مث گذشته…» صدایش آرام و پر از التماس بود.

سوزان سرش را کمی خم کرد و آرام گفت:

«متأسفم… هر چی رو ندونم، اما اینو می‌دونم که دوس ندارم به گذشته برگردم.»

بی‌تفاوت شانه‌اش را بالا انداخت و از کنار آدرین گذشت، انگار همه‌ی امید و خاطرات گذشته در سکوتش گم شده بود.

این شب به آرامی به پایان رسید و سوزان قدم‌به‌قدم به خانه برگشت. انگشتر را از دستش درآورد و با حرکتی خشم‌آلود به دیوار پرتاب کرد؛ چشمانش پر از اشک بودند. گوشواره‌ها را از گوشش بیرون آورد و در دستانش فشار داد.

«تقصیر خودمه… نباید این گوشواره‌ها رو نگه می‌داشتم…» با صدایی لرزان زمزمه کرد. «چطور رفتارم رو برای آدرین توجیه کنم؟ چطور این گند رو جمع کنم…»

گریه‌اش آرام آرام شروع شد، و در همان لحظه، حسی تاریک از گوشواره‌ها بیرون خزید، زمین را لمس کرد و مثل سایه‌ای سرد وارد بدن سوزان شد. اشک‌ها ناگهان خشک شدند و سوزان با چشمانی خالی ایستاد.

ذهنش بازگشت به خاطره‌ای سه سال پیش؛ دختری که زیر آوار دفن شده بود، صدای جیغ و فریاد و گریه در گوشش می‌پیچید و دوباره قلبش را به لرزه در می‌آورد. با تردید و وحشت، گوشواره‌ها را دوباره بر گوشش گذاشت… و نیرویی عجیب و مرموز در وجودش شعله‌ور شد، آماده برای چیزی که نمی‌توانست جلویش را بگیرد.

وقتی گوشواره‌ها دوباره روی گوشش نشستند، انگار ضربانی نامرئی در هوا پیچید.

نه صدایی بود و نه نوری، اما اتاق نفسش را حبس کرد.

سوزان پلک زد.

ترس هنوز آنجا بود، اما عقب‌تر ایستاده بود؛ جایی دور، پشت دیواری از سرمای تازه.

قدرت مثل رگی از یخ در وجودش دوید و جای لرزش دست‌هایش را گرفت.

«فقط… یک بار دیگه.» زیر لب گفت، اما معلوم نبود با خودش حرف می‌زند یا با چیزی که در تاریکی بیدار شده بود.

خاطره‌ی آن دختر زیر آوار، مثل عکسی ترک‌خورده، جلوی چشمش آمد.

فریادها.

دود.

دستی که دیر رسید.

نفس عمیقی کشید.

اگر قوی‌تر بود… اگر آن روز می‌توانست بیشتر از این‌ها انجام بدهد… شاید هیچ‌کدام اتفاق نمی‌افتاد.

سوزان آرام از جا بلند شد. اشک‌ها رفته بودند. تردید هم.

تنها چیزی که مانده بود، تصمیمی بود سرد و بُرنده.

از پنجره به شهر نگاه کرد. لندن زیر نور شب می‌درخشید، بی‌خبر از توفانی که آرام‌آرام در دل یکی از نگهبانانش شکل می‌گرفت.

گوشواره‌ها برق کوتاهی زدند.

و صدایی، نرم اما قاطع، در ذهنش پیچید:

«می‌تونی جبران کنی… فقط بذار کمکت کنم.»

سوزان چشم‌هایش را بست.

برای لحظه‌ای کوتاه، تصویر آدرین از ذهنش گذشت؛ نگاه شکسته‌اش، امیدی که آرام خاموش می‌شد.

قلبش فشرده شد… اما نه به اندازه‌ای که جلو تصمیمش را بگیرد.

چشم باز کرد.

«باشه.» زمزمه کرد.

باد پرده را کنار زد و سایه‌ها روی دیوار کش آمدند؛ انگار شهر خودش را آماده می‌کرد.

و جایی دورتر، کسی که هنوز به سوزان ایمان داشت، ناگهان از خواب پرید… با حسی مبهم که می‌گفت چیزی درست نیست

غروب، شهر را نارنجی و بنفش کرده بود.

سوزان لبه‌ی ساختمان ایستاده بود و لندن زیر پایش می‌درخشید.

صدایی پشت سرش پیچید.

«لازم نیست وانمود کنی.»

سوزان برگشت.

ویل چند قدم دورتر ایستاده بود، آرام اما محکم.

«می‌تونی همه رو گول بزنی… اما منو نه.

تو سوزان نیستی.

گوشواره‌ها رو بده به من.»

باد شدیدی وزید. نگاه سوزان سرد شد.

«از سر راهم برو.»

ویل دستش را کمی بالا آورد.

«نمی‌خوام بهت آسیب بزنم.»

و همان لحظه، هوا شکافت.

دریچه‌ای کنار سوزان باز شد و او مثل تیری رها شده عبور کرد؛ پشت سر ویل ظاهر شد و موجی از نیرو را به سمتش فرستاد.

اما قبل از برخورد —

ساعقه‌ای درخشید.

ویل ناپدید شد.

ضربه به زمین خورد و سنگ‌فرش ترک برداشت.

جرقه‌ی بعدی چند متر آن‌طرف‌تر شکل گرفت و ویل دوباره پدیدار شد. نفسش سنگین بود، اما نگاهش نه.

«خواهش می‌کنم… این خودت نیستی.»

سوزان بی‌درنگ چندین دریچه‌ی دیگر باز کرد.

یکی بالا، یکی پشت سر، یکی درست زیر پا.

حمله‌ها از هر طرف می‌آمدند.

ویل با نورهای کوتاه و پیاپی جاخالی می‌داد؛

پدیدار، ناپدید، دوباره پدیدار.

اما حتی یک بار هم حمله نکرد.

این، خشم سوزان را بیشتر کرد.

«بجنگ!» فریاد زد.

«یا می‌ترسی؟»

ویل ایستاد. برق ساعقه دورش پیچید، آماده، اما رها نشد.

«اگر ببرم… تو می‌بازی.»

برای لحظه‌ای، چیزی در نگاه سوزان لرزید.

تردیدی کوتاه.

نفسش شکست.

دریچه‌ی پشت سرش ناپایدار شد.

همین کافی بود.

ساعقه‌ای سفید هوا را برید —

و ویل درست مقابلش ظاهر شد.

پیش از آنکه سوزان فرصت واکنش داشته باشد، دستش را بالا برد و با حرکتی سریع اما محتاط، گوشواره‌ها را از گوشش جدا کرد.

نور تیره‌ای لرزید.

باد فرو نشست.

دریچه‌ها یکی‌یکی خاموش شدند.

انگار شهر نفسش را آزاد کرد.

توان از پاهای سوزان رفت، اما ویل او را گرفت تا زمین نخورد.

چشم‌های سوزان آرام آرام شفاف شد؛ گیج، خسته، انگار از خوابی طولانی بیدار شده باشد.

ویل پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد و آهسته گفت:

«گفتم که… نمی‌ذارم از دستت بدم.»

و این بار، دیگر هیچ نیرویی بینشان فاصله نینداخت.

توان از پاهای سوزان رفت، اما ویل نگذاشت زمین بخورد.

چشم‌های سوزان آرام‌آرام شفاف شد؛ گیج و خسته، انگار از خوابی طولانی بیدار شده باشد.

ناگهان خودش را در آغوش او انداخت.

صدایش می‌لرزید.

«ویل… من خیلی، خیلی متأسفم… من…»

ویل آرام او را از خودش جدا کرد. صورتش را برگرداند، دست برد و کلاه و ماسکش را کنار زد.

صدایش، این بار آشنا‌تر از همیشه بود.

«واقعاً این‌قدر سخت بود… که منِ واقعی رو ببینی؟»

چشم‌های سوزان از حیرت باز ماند. نفس در سینه‌اش گیر کرد.

«تو… تو… آدری… ن؟»

آدرین با نگاه آرامی به او خیره شد؛ نگاهی پر از خستگی و مهربانی.

«من باید برم، سوزان. قول می‌دم زود برگردم.»

سوزان یک قدم جلو آمد، انگار می‌خواست فاصله‌ای را که تازه فهمیده بود چقدر بزرگ است، جبران کند.

«کجا می‌ری؟»

آدرین مکثی کوتاه کرد.

«هویت من لو رفته. نمی‌تونم توی لندن بمونم.»

لب‌های سوزان لرزید.

«به خاطر من می‌ری؟ نرو… ویل… آدرین… نرو…»

چیزی در نگاه آدرین شکست، اما تصمیمش عوض نشد.

آهسته گفت:

«متأسفم.»

ساعقه‌ای کوتاه در هوا درخشید.

نور بالا گرفت و در یک چشم برهم زدن خاموش شد.

و آدرین دیگر آنجا نبود.

باد روی پشت‌بام وزید و شهر زیر نور غروب بی‌خبر به زندگی ادامه داد.

سوزان میان آن همه وسعت، تنها ایستاد.

اشک‌هایش بی‌امان فرو می‌ریختند.

و این بار، هیچ قدرتی در دنیا نبود که بتواند کسی را برایش برگرداند.

پایان

ویل… همیشه آدرین بوده است.

۴
۰
مهسا بخشی
مهسا بخشی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید