در پسِ پردههای تاریکی هنوز راه میرفت… زمان از او عبور کرده بود، اما دلش همانجا مانده بود؛ کنار نامی که دو سال بود در سکوت صدایش میزد. میان جادوهای فراموششده و خاطرات زنده، به دنبال نوری میگشت که شکل او را داشت…
در سکوتِ خیابان آشنایی قدم میزد؛ خیابانی که سالها پیش همراه ماری به مدرسه میرفت. سالها از آن روز گذشته بود، روزی که از لیورپول رفت. اما حالا بعد از هشت سال دوباره در شهری بود که در آن به دنیا آمده بود؛ شهری که در گوشهگوشهاش خاطرات و رازها بیقرارِ بیرون زدن بودند.
هنوز حضور ماری را حس میکرد، با اینکه این بار تنها بود؛ بدون حامی همیشگیاش. خانهی قدیمی مانند سایهای در ذهنش ظاهر شد. در باز شد و بوی کهنگی و خاطرات کودکی در مشامش پیچید؛ اما حالا بیشتر یادآور ماری بود و روزهایی که دیگر بازنمیگشتند.
هر قدم روی چوب صدا میکرد و او را بیشتر به گذشته میبرد. روی صندلی کنار پنجره نشست و چشمانش به عکسهایی افتاد که دو سال تنهایی و غم را ثبت کرده بودند.
با خودش زمزمه کرد:
«چطور همهچیز سر جایش است و تغییر نکرده… اما…»
جملهاش را ادامه نداد. اشک پردهای بود که دیدش را تار کرده بود.
برگشتن به خانهی قدیمی برایش آغاز فصلی تازه بود؛ اما بدون ماری.
دلش میخواست فریاد بزند، اما خاطرهها پردهای سنگین روی قلبش بودند؛ نه میتوانست رهایشان کند و نه میتوانست به آنها برسد. دلیلی برای بودن در لندن نبود، آن هم وقتی نه ویل و نه ماری آنجا حضور نداشتند. بدون آنها، لندن زندانی تاریک و بیروح بود. سروصدا و هیاهوی خیابانها هیچکدام نمیتوانست جای خالیشان را پر کند.
متوجه گذر زمان نشد. پلکهایش سنگین شد. در حالی که روی تخت دراز کشیده بود و عکس ماری در دستانش بود، خوابش برد.
وقتی چشمانش را باز کرد، هنوز در همان اتاق تاریک و بیروح بود و عکس در دستش بود و قلبش از نبودن و تغییر کردنِ خیلی چیزها سنگین… اما خواب، حتی اگر کوتاه بود، به او یادآوری میکرد که خاطرهها و عشقها،حتی در غیابشان زنده می مانند
کلافه، دستی به موهایش کشید و از روی صندلی کت آبیرنگش را برداشت و پوشید. موهای بلند قهوهایاش در باد ملایم بهار میرقصیدند.
از خانه بیرون آمد تا به خانهی مادربزرگش برود و سری بزند به خانوادهای که سالها از آنها دور مانده بود. در میانهی راه، درست زمانی که سرش را پایین انداخته بود، بوی آشنایی به مشامش رسید.
سر بلند کرد.
مردی را دید که چهرهاش درست معلوم نبود، اما به طرز عجیبی آشنا به نظر میآمد. بیکلام و بیآنکه حتی نگاهش کند، بیتفاوت شانه به شانهی سوزان زد و از کنارش گذشت…
سوزان مات و مبهوت، اسیر آن رایحهی آشنا، بیحرکت در میانهی خیابان ایستاد؛ خیابانی که باران چون پردهای نازک روی چهرهاش افتاده بود و جهان را دور و محو نشان میداد.
زمان انگار از رفتن بازمانده بود و او در لحظهای گم شده نفس میکشید.
ناگهان ماشینی با شتاب از کنارش گذشت. سوزان حضورش را نفهمید؛ تنها وقتی که چرخها آبهای خوابیده بر زمین را برداشتند و بر تنش پاشیدند، به خود آمد؛ گویی دنیا با سیلیِ سردی بیدارش کرده باشد.
با هراسی خاموش برگشت. نگاهش سرگردان بود، مثل کسی که نه چیزی را دیده، بلکه روحی را گم کرده باشد.
آدمها از هیچ پدیدار شدند. پیادهروها جان گرفتند، صداها اوج گرفتند، و شهر در هیاهویی ناگهانی تپیدن آغاز کرد. رعدی آسمان را شکافت و باران، این بار بیپروا، باریدن گرفت.
دقایقی گذشت.
سوزان فهمید بعضی حضورها را نمیشود با دویدن پیدا کرد؛ بعضی ردها سهمِ گم شدناند. نفس عمیقی کشید، دل از جستوجو برید و قدم در راهی گذاشت که او را میخواند، هرچند دلش هنوز پشت سر جا مانده بود
با تردید دستش را بالا آورد و زنگ در را فشرد. صدای زنگ در دل خانه پیچید، انگار سالها انتظار همین لمس کوتاه را میکشید.
چند لحظه بعد، در آهسته باز شد.
پیرزنی لاغر با اندامی استخوانی و عینکی ظریف پشت آستانه ایستاده بود. زمان، میان نگاهشان ایستاد. شهر آرام گرفت، صداها فرو نشستند و جهان به سکوتی عمیق تن داد.
چشم در چشم هم، هزار بار حرفهایی را گفتند که زبان از گفتنش عاجز بود؛ هزار دلتنگی، هزار شب بیخوابی، هزار بار صدا زدنِ نام یکدیگر در خلوت.
لبهای پیرزن لرزید.
او النور بود… مادربزرگ سوزان.
دستانش را گشود؛ نه با شتاب، نه با تردید، بلکه با اطمینان کسی که میداند خانه همیشه راه بازگشت را بلد است.
سوزان در آغوشش فرو رفت و برای اولین بار بعد از سالها، سنگینی جهان کمی سبکتر شد…
سوزان کنار النور روی مبل نشسته بود. میانشان حرفهای معمولی رد و بدل میشد؛ از هوا، از راه، از سالهایی که گذشته بودند.
و میان هر جمله، سکوتی معمولی مینشست… سکوتی که بیشتر از هر کلمه حرف داشت.
اما در نگاه سوزان چیزی آرام نمیگرفت. واژهای در اعماق دلش سنگینی میکرد، مثل رازی که راه نفس را میبندد.
النور آن سنگینی را حس کرده بود. میدید که نوهاش چیزی را پنهان میکند، اما صبر کرد؛ بعضی دردها باید خودشان زبان باز کنند.
بالاخره سوزان نفسش را آهسته بیرون داد. انگار تصمیمی را که سالها در راه بود، به مقصد رسانده باشد.
گفت:
«شما… دربارهی گردنبند گمشدهی لندن چیزی میدونید؟»
نامِ گردنبند که در هوا پیچید، سکوت شکل دیگری گرفت.
چشمهای النور لرزیدند؛ نه زیاد، نه آشکار… اما به اندازهای که گذشته از خواب بیدار شود.
سوزان سالها از خانوادهاش، از مادربزرگش و از دیوید، دور مانده بود.
اما دلیل بازگشتش نه دلتنگی بود و نه خاطره…
یک سؤال او را به این خانه کشانده بود.
و حالا، آن سؤال میانشان نشسته بود.
نگاهش پر از تردید بود و لبهایش میلرزید.
زمان روی همان ثانیه ایستاد و کش آمد؛ آنقدر طولانی که میتوانست اندازهی یک عمر باشد.
سؤال، در ذهنش اکو میشد… بیوقفه، بیرحم.
دنبال جملهای برای طفره رفتن گشت؛ کلمهای که بتواند دیواری بسازد، راهی برای فرار.
اما هیچ واژهای نیامد.
شاید لحظه، همان لحظهای بود که حقیقت باید از سایه بیرون میآمد.
سوزان، بیآنکه گذشته را بشناسد، بارها و بارها از آن ضربه خورده بود. زخمی از چیزی داشت که نامش را نمیدانست؛ دردی که ریشهاش در سالهایی پنهان مانده بود که هیچکس دربارهشان حرف نزده بود.
و حالا، آن سالها پشت در ایستاده بودند… منتظر.
سوزان چیزی نگفت. نگاهش روی جایی نامعلوم مانده بود، انگار پاسخ را از دیوارها میخواست، نه از مادربزرگ.
النور آهسته ادامه داد:
«همه دربارهی گردنبندی حرف میزدند که میگفتند چیزی را درون خودش حبس کرده… سالها پیش به وجودش باور داشتم. اما حالا نه…»
مکث کرد. نامی که مدتها بر زبان نیاورده بود، سنگین از گلویش بالا آمد.
«مادرت سالها دنبالش بود…»
نگاهش دوباره به سوزان افتاد.
«سوزان… چرا این سؤال رو میپرسی؟»
ناگهان سوزان از جا بلند شد؛ آنقدر سریع که انگار اگر یک لحظه بیشتر میماند، چیزی فرو میریخت.
گفت: «باید برم.»
النور دستپاچه گفت: «به این زودی؟ دیوید تا چند دقیقهی دیگه برمیگرده…»
اما سوزان، بیآنکه حرف دیگری بزند، از خانه بیرون رفت.
در، پشت سرش بسته شد؛ و سکوت، دوباره کنار النور نشست… سنگینتر از قبل
سوزان وارد خانهی تاریک، سرد و بیروحش شد.
در پشت سرش بسته شد و صدا، در دل دیوارها گم شد.
روی صندلی نشست و چشم به بیرون دوخت؛ به خیابانی که زندگی در آن جریان داشت، اما برای او انگار از جهانی دیگر بود.
نگاهش بیهدف سر خورد… تا ناگهان ایستاد.
گردنبند.
همان که آدریان سالها پیش با دستان خودش به گردنش انداخته بود.
اما چیزی فرق داشت.
میان سنگها، یکی در میان، نوری میتپید؛ آرام و زنده… مثل قلبی که زیر پوست پنهان شده باشد.
میدرخشید، خاموش میشد، و دوباره جان میگرفت.
سوزان نفسش را در سینه حبس کرد.
گردنبند… بیدار شده بود
باد، پنجره را با خشونت به دیوار کوبید و پردهها میان زمین و آسمان در تلاطم ماندند؛ گویی چیزی نادیدنی میخواست راهی به درون باز کند.
سوزان با دستهایی لرزان جلو رفت و پنجره را بست.
همهچیز ناگهان آرام شد.
آنقدر آرام که صدای تپش قلبش بلندتر از جهان به گوش میرسید.
و درست در همان لحظه…
میان نفسهای خودش، نفسی دیگر را حس کرد.
آهسته. نزدیک.
نه از بیرون.
از داخل اتاق.
سوزان بیحرکت ماند. حتی جرأت نداشت پلک بزند.
آیا کس دیگری هم آنجا بود؟
نگاهش را چرخاند.
و به نگاهی آشنا برخورد.
جهان از حرکت ایستاد. پردهای از اشک روی چشمانش نشست و همهچیز را مهآلود کرد. قدمی جلو رفت؛ آرام، مردد، انگار اگر تند میرفت تصویر فرو میریخت.
دستش بالا آمد و موهایی را که روی پیشانی آن مرد افتاده بود کنار زد؛ لمسی لرزان، پر از ناباوری.
صدایش شکست:
«بگو این رویا نیست… تو اینجایی… بعد از دو سال…»
نفسش سنگین شد.
«بعد از اون همه شبهایی که بیتو خواب نداشتم… بعد از سیل اشکهایی که در نبودت ریختم…»
مکث کرد. امید و ترس در صدایش گره خورده بودند.
با لبخندی تلخ، آهسته پرسید:
«برگشتی…؟»
آدرین دستان لرزانش را میان موهای نرم سوزان کشید، اما سوزان عقب رفت و نگاهش شعلهای از درد و عصبانیت بود.
«اومدی توضیح بدی…؟» صدایش لرزید، اما کلماتش آتش داشت.
قدم عقب کشید. «چی رو…؟ اینکه منو تنها گذاشتی… با این گردنبند…»
بدنش یخ زد. نگاهش، همان نگاه، در یک جمله اینقدر تغییر کرده بود که آدرین نمیتوانست باور کند.
بیحرکت، ناباورانه، به او خیره شد.
سوزان ادامه داد، صدایش بلند و شکسته:
«چی رو میخوای توضیح بدی؟ بگو… چی رو…؟»
فریاد سوزان مثل جرقهای بود که آدریان را از خلسه بیرون کشید.
گامهایش به جلو آمد، اما هنوز نمیتوانست تمام حقیقت را بگوید:
«باور کن… چارهای نداشتم. گردنبند دست من بود… خیلیها دنبالش بودن و هویتم دیگر مخفی نبود. تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که برم… تا تو زندگی بهتری داشته باشی… اما…»
سوزان در حرفش دوید، صدایش با بغض شکست:
«اما نداشتم! مطمئن باش، اگه میموندی… اگه مشکلات فوجفوج سرم میریختن، حاضر بودم بهشون تن بدم… فقط تو پیشم بمونی… ویل… آدرین… یا هر کسی که هستی…»
سوزان سرش را برگرداند و حتی همان نگاه خالیاش را هم از آدرین دریغ کرد.
«نمیخوام به توضیحاتت گوش بدم… از اینجا برو… نمیخوام ببینمت.»
صدایش لرزید و بغضی سنگین راه گلویش را کور کرده بود.
با این حال، دستانی آرام و آشنا دور گردنش پیچیدند و سوزان ناگهان خود را در آغوش گرمی یافت؛ گرمیای که سالها بود آن را حس نکرده بود.
آغوش، بیصدا، پر از خاطره و امنیت بود؛ همان نقطهای که یادآور روزهایی بود که هنوز دلش سبک و پر از امید بود، پیش از همهی فاصلهها و دردها.
مدتی بعد، سوزان آرام چرخید و نگاهش به ویل افتاد.
صدایش لرزان و پر از درد بود:
«هیچوقت نتونستم فراموشت کنم… و نتونستم خودم رو ببخشم…»
ویل با نگرانی و اضطرابی پنهان، آهسته گفت:
«سوزان… نباید میاومدی لیورپول… اینجا خطریه… اینجا امن نیست… تو باید لندن میموندی!»
نگاهش پر از اضطراب بود، و در کلامش ترسی موج میزد که نمیتوانست پنهانش کند؛ ترسی از چیزی که هنوز سوزان نمیدید، اما لحظهای دیر یا زود خودش را نشان میداد…
ویل با چشمانی پر از اضطراب جلو رفت:
«تو باید بری، سوزان… قبل از اینکه دیر بشه!»
سوزان بیتوجه، دستش را روی مچ آدرین انداخت و فشار داد:
«منتظرم تا توضیح بدی…»
آدرین یک قدم عقب رفت و صدایش جدی و محکم شد:
«اینجا جای لجبازی نیست!»
سکوت لحظهای بر فضا نشست؛ سکوتی پر از ترس، انتظار و خشم فروخورده.
هر حرکت، هر نفس، انگار میتوانست تعادل کل اتاق را به هم بزند
میانهی همان لحظهها که تنش داشت به اوج میرسید…
سکوتی ناگهانی بر جانشان نشست.
باد ایستاد.
گویی دنیا نفسش را حبس کرده بود.
یک رعد، تاریکی شب را درید و آسمان را به یکباره روشن کرد.
نور، مثل فانوسی در باد خاموش شد…
اما زمین هنوز میلرزید.
و در آن لرزش خاموش، سوزان و آدرین دیگر تنها نبودند.
سایهای، حضور نامعلومی، یا چیزی که در دل زمین و تاریکی نهفته بود…
تمام فضا را پر کرده بود، و ترسی خاموش در رگهایشان میدوید
آدرین سرش را برگرداند.
نگاهش بعد از دو سال، مستقیم به مکس افتاد.
سوزان حس کرد در یک لحظه همه چیز تغییر کرده…
این نگاه یعنی برای رفتن دیر شده بود.
برای فرار، دیگر فرصتی نمانده بود.
زمین، هوا، حتی قلب سوزان… همه انگار ایستاده بودند.
هر نفس، هر حرکت، حالا معنی مرگ یا زندگی میداد.
آدرین، با صدایی که پر از ترس و آشفتگی بود، فریاد زد:
«سوزان… نباید برمیگشتی!»
کلماتش در فضا پیچیدند و انگار هر حرف، وزنهای سنگین بر قلب سوزان گذاشت.
ترس، اضطراب و عذاب وجدانش همه در همان یک جمله خلاصه شده بود.
سوزان لحظهای مکث کرد.
چشمهاش با وحشت و تردید پر شد.
اما همین یک جمله کافی بود تا بفهمد… مسیر پیش رو دیگر ساده و بیخطر نیست.
«میدونی دنبال چی اومدم…»
چیزی در چشمان مکس برق زد و ناگهان، با سرعتی باورنکردنی، خود را مقابل سوزان و آدرین ظاهر کرد.
نبرد آغاز شد.
آدرین حتی حرکت نکرد؛
سوزان را به کناری هل داد و خودش آمادهی دفاع شد.
ضربهای محکم، موجی از انرژی ایجاد کرد و آدرین را به دیوار کوبید.
صورتش جمع شد و تکان شدیدی به بدنش وارد آمد، اما نفسش را حبس کرد و آمادهی واکنش بعدی شد.
سوزان که هنوز در شوک بود، به سختی نفس میکشید و میدانست این آغاز چیزی بزرگتر و خطرناکتر است…
مکس ناگهان با سرعتی غیرقابل تصور مقابل سوزان و آدرین ظاهر شد؛ برق نگاهش مثل جرقهای در شب تاریک درخشید.
آدرین بیحرکت ماند و در همان لحظه، با یک رعد ناگهانی، ناپدید شد و دوباره پشت مکس ظاهر شد. سوزان، قلبش تند میزد و دستهایش را باز کرد؛ دریچهای از انرژی جلویش باز شد و زمین و فضا به هم پیچیدند، جاهایی که هنوز وجود نداشتند اکنون به شکل مسیرهای ناپیدا زیر پایش جاری شدند.
مکس هم، با همان سرعت و قدرت، با یک انفجار انرژی جلو آمد. آدرین به سختی به کناری جهید و در حالی که موجی از ضربه او را به دیوار کوبید، دوباره ناپدید شد و پشت مکس ظاهر شد.
سوزان با یک حرکت دیگر، دریچهای باز کرد و مکس را به سمت فضایی نامعلوم پرت کرد؛ اما مکس به سرعت خود را بازگرداند و همزمان با یک انفجار انرژی، دوباره ظاهر شد.
در چشم بر هم زدنی، زمین و هوا پر شد از برق و صدا و لرزش، جایی که هیچ چیزی پایدار نبود، و این نبرد نشان داد هیچ یک از آنها بر دیگری برتری ندارد…
در میانهی نبرد، آدرین ناگهان حس کرد زیر پایش خالی شده است.
قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، زمین زیر پاهایشان از هم گسست و او همراه سوزان و مکس به درون دریچهای که سوزان باز کرده بود سقوط کرد.
سقوطی که پر از سرگیجه و نورهای پراکنده بود، هر چیزی را از جای خود جدا میکرد و زمان را کش میداد.
پس از مدتی که معلوم نبود چقدر گذشته، سوزان به هوش آمد. چشمانش را باز کرد و برای لحظهای همه چیز مبهم بود؛ گرد و غبار نور و سایه اطرافش را پر کرده بود، و صدای برخورد و انفجار انرژیها از هر گوشهی فضا میآمد.
او خود را درون کلیسایی بزرگ یافت. سقف بلند و گنبدهای با شکوه، ستونهایی که تا آسمان کشیده شده بودند و شیشههای رنگی که نور را در رنگهای پراکنده شکست میدادند، اما حالا میدان نبردی بود و آرامش قدیمی خود را از دست داده بود.
آدرین و مکس در مرکز سالن با هم درگیر بودند، هر ضربهی آنها موجی از انرژی را به ستونها و زمین منتقل میکرد و نور و صدا به هم میآمیخت.
سوزان به سختی بلند شد، پاهایش هنوز لرزان بودند، اما نفسهایش را جمع کرد و نگاهش را از نبرد برداشت. هر کجای کلیسا که نگاه میکرد، نشانههایی از ویرانی و انفجار انرژیها بود؛ صلیبها ترک خورده بودند، شیشهها خرد شده و نور به شکل تکههای پراکنده روی زمین ریخته بود.
او فهمید… اینجا دیگر مکانی برای عبادت نبود، این کلیسا حالا میدان جنگ بود و هر لحظه میتوانست لحظهی بعدی انفجار یا ضربهای مرگبار باشد.
صدا…
آن صدایی که سالها تردید را در جان سوزان میانداخت، دوباره برگشت.
و حالا، هزار بار در کلیسا پژواک شد، هر تکرار، لرزهای بر ستونها و قلبها میانداخت.
پاهای آدرین سست شد و روی زمین افتاد، انگار کنترل هیچ عضلهای از بدنش را نداشت.
خستگی، سنگین و بیرحم، او را در همانجا نگه داشت و حتی تلاشی برای بلند شدن نکرد.
مکس، مچ سوزان را چنگ زده بود، گویی میخواست او را از سرنوشتش جدا کند.
سوزان تقلا کرد… اما فایده نداشت. گردنبند از دستانش لغزید.
نگاهش پر از خواهش شد.
چشمانش به آدرین دوخته شد، و لحنی که بیشتر الماس بود تا فرمان، از لبهایش بیرون آمد:
«آدرین… یه کاری بکن…»
گردنبند از دست سوزان به دستان آدرین افتاد.
انفجاری خاموش اما مهیب از مرکز کلیسا فوران کرد.
آدرین به هوا پرتاب شد و با کمر محکم به محراب خورد؛ سنگ سرد و قدیمیای که قرنها شاهد دعاها و اشکها بود.
تاریکی، آرام و سنگین، روی فصل سوم نشست…
و این پایان نبود، بلکه آغاز فصلی دیگر بود؛ فصلی که هیچ کس نمیدانست چه چیزهایی در دلش نهفتهاند.
حتی در غیابشان هم زنده میمانند