این اولین رمانی هستش که من در زندگیم نوشتم و دوست داشتم اون رو در اشتراک بگذارم و نظرات تون قطعا برام ارزشمنده : سوزان دختر ۱۶ ساله ای است با قدی بلند و صورت کشیده چشم های عسلی و موهای قهوه ای ..دختر یتیمی که سال ها با ماری عمه اش زندگی ، مدام در سفر بوده . سوزان و ماری به منظور ساختن زندگی ای بت ثبات وارد لندن می شوند ...
روز اول مدرسه همیشه حس عجیبی داشت؛ ترکیبی از هیجان و اضطراب، مثل گم شدن در راهرویی که هر گوشهاش پر از سایه و سر و صدا بود. سوزان نفسهایش را عمیق میکشید و قدمبهقدم، سعی میکرد خود را آمادهی روزی کند که انگار هیچ وقت پایان ندارد.
وقتی از راهروی طولانی عبور میکرد، قلبش تند میزد و دستهایش به هم میفشرد؛ هنوز با این همه سفر و تغییر مکان، این اضطراب هر سال دوباره سراغش میآمد.
ناگهان، شانهاش با کسی برخورد کرد. سوزان کمی عقب کشید و نگاهش را بالا برد؛ چشمان سبز و آشنای او را دید، همان نگاه گرم و همیشگی… سارائه، دوست قدیمیاش، دقیقاً همانجا، در وسط راهرو، ایستاده بود و بالبخندی
مبهم او را نگاه می
سوزان قبل از اینکه چیزی بگوید، سارا خودش دستش را جلو آورد و سوزان را در آغوش گرفت. گرمای دست و نگاهش حس آشنایی را دوباره زنده کرد و قلب سوزان یک لحظه آرام گرفت.
«سوزان… ما توی کلاس نیستیم،» سارا صدایش را پایین آورد و کمی مضطرب بود، «الان واقعاً نمیتونم وقت داشته باشم باهات صحبت کنم… اما بعد از مدرسه، منتظرم باش، با هم میریم.»
سوزان لبخندی زد، حتی اگر عجلهای بود، همین دیدن دوست قدیمی کافی بود تا تمام اضطراب راهرو کمی سبک شود.
زنگ مدرسه که خورد، راهروها پر از صدا و خنده شد. دانشآموزان یکییکی از کلاسها بیرون میآمدند، اما سوزان چشم از در خروجی برنداشت؛ منتظر بود تا سارا بیاید.
لحظهای بعد، سارا با قدمهای سریع آمد و با همان لبخند همیشگی، کنار سوزان ایستاد. آن دو قدمبهقدم در راهرو حرکت کردند و همزمان حرف میزدند:
«خیلی دلم برات تنگ شده بود… سه ساله همدیگه رو ندیدیم.»
سوزان لبخند زد و با شور گفت: «پس بیا خونه ما. ماری خیلی خوشحال میشه.»
سارا کمی مکث کرد و بعد با همان لبخند جواب داد: «باشه، قبول… مادر من امشب شیفت بیمارستانه، اما میتونم بیام.»
در خانهی سوزان، ماری با خوشحالی دید دوستان قدیمی دوباره همراستا شدهاند، و آن روز، شروعی بود برای رفتوآمد خانوادگی و ماجراهای تازهای که پیش روی سوزان و سارا قرار داشت.
وقتی سوزان و سارا وارد خانه شدند، ماری با لبخندی از ته دل خوشحال شد. گرمای آشنای خانه و صدای خندههای سه دوست، فضای روزمره را پر از شادی و آرامش کرد.
سر میز شام، ماری بین لقمهها گفت: «به یاد گذشته، فردا هر سهمون با هم بریم بیرون… سینما!»
چشمان سوزان و سارا برق زد و با هم خندیدند: «باشه! عالیه!»
همان لحظه، حس دوستانه و صمیمیت، خانه را پر کرد و یادآوری خاطرات گذشته، برای همهشان شور و هیجان تازهای به همراه آورد.
آن روز، سوزان و سارا از طبقه دوم خانه پایین آمدند. ماری با لبخندی کمی مضطرب گفت: «کاری برایم پیش آمده، متأسفانه… بهتره امروز تنها برید.»
دخترها با هم لبخند زدند و تصمیم گرفتند همین کار را بکنند. از خیابانهای سنگفرش و پیچ در پیچ لندن عبور کردند، ساختمانهای قدیمی و پنجرههای پر از سایه را تماشا کردند و لحظهلحظه، از زیباییها عکس گرفتند.
اما چیزی در دست سوزان توجهش را جلب کرد؛ انگشتر مادرش، که همیشه همراهش بود، هنگام عبور از سایهها به طور اسرارآمیزی میدرخشید. نورش آرام اما پایدار، انگار پیام یا هشداری از گذشته داشت.
مبهم او را نگاه میکردسارا با تردید به انگشتر نگاه کرد: «این… مثل همیشه نیست…»
سوزان لبخندی زد، با وجود لرزشی که در دلش حس میکرد: «نمیدونم چه اتفاقی افتاده…»
همان لحظه، از کوچهی کناری صدایی شبیه غرش بلند شد. زمین زیر پایشان لرزید، آنقدر که سوزان روی زمین افتاد و غرق نور انگشتر شد. وقتی به خودش آمد، لباسی مشکی و جذب بر تن داشت و نقابی روی صورتش ظاهر شده بود؛ ظاهر جدیدی که هم ترسناک بود، هم آشنا.
مایکل، همان منبع صدا، یکی از شرورهای معروف لندن بود که مستقیم به سمت سوزان حمله کرد. اما ناگهان، کسی با کلاهی قرمز و صورت پوشیده از راه رسید و او را نجات داد. با مایکل درگیر شد و با یک ضربهی سریع او را از هوش برد.
نگاهی سریع به سوزان انداخت و گفت:
«میرا… نگهبان جدید… کمک خواستی… من همین نزدیکی…»
جملهاش را تمام نکرد. نگاهش در چشمان قهوهای سوزان غرق شد، سپس برگشت و ناپدسوزان و سارا مقابل در خانه ایستاده بودند. سارا نفسش را عمیق کشید و با چشمانی مضطرب گفت:
«ما هیچ توضیحی دربارهی اتفاقات امروز نداریم… پس لطفاً هیچ حرفی به ماری نزن.»
سوزان لبخندی زد و سرش را تکان داد. سارا با جدیت ادامه داد: «قول میدم خودم هم چیزی نگم.»
هوا پر از سکوت و راز بود. هر دو میدانستند که امروز، چیزی فراتر از روزمرگی اتفاق افتاده و این راز کوچک، باید تا زمان مناسب محفوظ بما
ماری روی مبل خواب بود و سوزان آرام از اتاقش بیرون آمد. چشمش به جعبهای چوبی و کوچک افتاد که روی میز اتاق ماری بود. بیصدا جعبه را برداشت و به اتاقش برد.
داخل جعبه، کتابی قدیمی قرار داشت. سوزان کتاب را باز کرد و در صفحهی اول، علامتی آشنا دید—همان علامتی که روی انگشتر مادرش بود. ناگهان، نامهای از بین صفحات کتاب افتاد. دستخط مادرش، لیزا، روی کاغذ بود:
«میرا بعدی لندن باش، دخترم. همیشه دوستت دارم.»
سوزان کتاب را ادامه داد و خواند:
«این انگشتر معمولاً متعلق به میرا، نگهبان جعبه ابرقدرتهاست. بر خلاف دیگر انگشترهای جادویی که قدرتهای زیادی دارند، این تنها قدرت باز کردن دریچهها و تغییر موقعیت را دارد و محدودیتی ندارد.»
با زمزمه نام «میرا»، بدنش دوباره تغییر کرد. دستی به سوی کتاب تکان داد و دریچهای باز شد؛ بدون لحظهای تردید، سوزان وارد شد و دنیایی جدید پیش رویش گشوده شد.
سوزان از دریچه بیرون افتاد و خودش را روی پشتبام ساختمانی بلند یافت. باد سرد صورتش را نوازش کرد و برای یک لحظه تعادلش بههم خورد. شهر زیر پایش زندهتر از همیشه بود؛ بوها تندتر، صداها شفافتر و رنگها آنقدر واضح که انگار تازه متولد شده بودند. نفس عمیقی کشید و خندۀ کوتاهی از هیجان از لبش پرید.
شروع به دویدن کرد. کف پاهایش زمین را سبکتر لمس میکردند، انگار دیگر به قوانین قبلی وابسته نبود. به لبهی پشتبام رسید، مکثی کوتاه—و بعد پرید. فاصلهی میان دو ساختمان در هوا محو شد و سوزان با پرشی بلند روی پشتبام بعدی فرود آمد. قلبش تند میزد، نه از ترس، بلکه از لذتی ناشناخته.
ایستاد، به دستانش نگاه کرد و زیر لب گفت:
«این… واقعیه.»
و در همان لحظه فهمید که این شهر، دیگر لندنِ سابق نیست؛
و او، دیگر فقط سوزانِ شانزدهسالهی دیروز نخواهد بود
سوزان روی لبهی پشتبام ایستاده بود و به ماه خیره شده بود؛ نوری سرد که روی شیشهها و سنگهای شهر میلغزید. اما چیزی درست نبود.
سکوت…
نه از آن سکوتهای آرام شبانه، بلکه سکوتی سنگین و آزاردهنده، انگار شهر نفسش را حبس کرده باشد. حتی باد هم ایستاده بود.
دلش فرو ریخت.
مهی خیابان روبهرو شروع به حرکت کرد؛ آرام، چرخان، و بعد فشرده شد. زنی از دل آن بیرون آمد. چشمانش سیاه و توخالی بود، بیهیچ انعکاسی از نور. کاترین—یکی از شرورهای شناختهشدهی لندن.
لبخندی سرد زد و مه در دستش تغییر شکل داد؛ کش آمد، تیز شد و به شلاقی از انرژی بدل گشت. بیهیچ هشدار، شلاق را به سوی سوزان رها کرد.
سوزان خشکش زده بود. بدنش فرمان نمیبرد، انگار همان سکوت به استخوانهایش نفوذ کرده باشد.
و درست در همان لحظه—
آغوشی گرم از پشت او را در بر گرفت و با نیرویی ناگهانی به جلو پرتابش کرد. شلاق انرژی از کنارشان گذشت و هوا را شکافت.
سوزان نفسزنان روی زمین فرود آمد، قلبش دیوانهوار میتپید. هنوز گرمای آن آغوش را حس میکرد…
اما وقتی برگشت، فقط مه بود و سایهای که عقب میرفت
کاترین قدمی عقب رفت و لبخند محوی روی لبهای بیرنگش نشست. مه دوباره اطرافش پیچید، غلیظ و سنگین، و پیش از آنکه سوزان بتواند چیزی بگوید، پیکرش در دل تاریکی حل شد؛ انگار هیچوقت آنجا نبوده است.
سکوت بازگشت، اما اینبار فرق داشت.
سوزان نفسش را بیرون داد و آرام چرخید. پسر هنوز پشت سرش ایستاده بود؛ کلاهش سایهای روی صورتش انداخته و نگاهش به شهر دوخته شده بود، نه به او. مه اطرافشان آرام میلغزید.
سوزان گفت:
«تو کی هستی؟»
مکثی کوتاه. بعد صدایی آرام، پایین و کنترلشده:
«فعلاً… منو ویل صدا کن.»
اسمش در هوا ماند. ویل.
سوزان هنوز گرمای آغوشش را روی شانههایش حس میکرد. گفت:
«اگه تو نبودی—»
ویل حرفش را برید:
«باید یاد بگیری سریعتر واکنش نشون بدی. این شهر به تازهواردها رحم نمیکنه.»
سوزان به ماه نگاه کرد؛ همان نوری که چند دقیقه پیش آرامش داده بود، حالا سردتر به نظر میرسید. وقتی دوباره به سمت ویل برگشت، او یک قدم عقب رفته بود، آمادهی رفتن.
«این آخرین باره که کمکت میکنم؟»
ویل نیمنگاهی به او انداخت.
«نه… فقط اولین باره.»
و بعد، مثل سایهای که به شب برمیگردد، در مه ناپدید شد.
سوزان تنها ماند—با شهری که دیگر عادی نبود،
و نامی که در ذهنش تکرار میشد: ویل..
فردای آن شب، سوزان، سارا و سامانتا روی نیمکتی در حیاط مدرسه نشسته بودند و دربارهی جشن گای فاکس حرف میزدند؛ آتشبازیها، شلوغی خیابانها و اینکه امشب لندن چهرهی دیگری خواهد داشت. حرفها معمولی بود، مکثها هم، از همان سکوتهای کوتاهی که بین دوستان جا میافتد.
در میان همان سکوتها، نگاه سوزان ناگهان از جمع جدا شد.
آنسوی حیاط، پسری با قدی بلند ایستاده بود. موهای قهوهایاش نامرتب روی پیشانیاش افتاده و نگاهش آرام، اما دور بود. چیزی در دل سوزان تکان خورد؛ حسی گنگ و ناآشنا، انگار خاطرهای که هنوز شکل نگرفته باشد. چشم از او برنداشت و بیاختیار مسیر حرکتش را دنبال کرد.
او را قبلاً دیده بود…
یا دستکم، اینطور حس میکرد.
سارا متوجه سکوتش شد و زیر لب گفت:
«اون؟ آدرینه. همون دانشآموز انتقالی.»
اسمش در ذهن سوزان تکرار شد.
آدرین.
و نمیدانست چرا، اما مطمئن بود این اسم، قرار نیست به سادگی از خاطرش برود
سوزان، سارا، سامانتا و الیوت در میان جمعیت جشن گای فاکس قدم میزدند. هوای سرد پوستشان را لمس میکرد و مه نازکی میان خیابانهای سنگفرش و ساختمانهای قدیمی میرقصید. صدای خندهها با بوی چوب سوخته و نورهای آتشبازی ترکیب شده بود و تمام محیط را پر کرده بود؛ شهری که همزمان گرم و پرهیاهو، اما کمی مرموز به نظر میرسید.چیزی در وجود سوزان عادی نبود. کنار دوستانش در جشن ایستاده بود، اما هیچ رضایتی احساس نمیکرد. نگاهش ناگهان به انگشترش افتاد؛ درخششی که معنای خوبی نداشت.
صدای مجری جشن با هیجان در فضا پیچید:
«شمارش معکوس… سه… دو… یک!»
و ناگهان آتش بزرگ روشن شد. نور و گرما شهر را پر کرد، اما سوزان همزمان سرش گیج میرفت و هم مضطرب بود. دستش را روی شانهی الیوت گذاشت.
الیوت سرش را نزدیک گردنش آورد و با نگاهی نگران گفت:
«حالت خوبه؟ مطمئنی؟»
همان لحظه زمین زیر پایشان شروع به ترک خوردن کرد. انگار دنیا برای یک لحظه متوقف شده بود. نه بادی بود، نه نوری از آتش باقی مانده بود؛ همه چیز ناگهان خاموش شد.
و در همان سکوت وحشتناک، کاترین ظاهر شد؛ میان زمین و آسمان معلق، با چشمانی سیاه و توخالی که به سوزان خیره بود و نزدیک میشد.
سوزان بیمکث دوید و خود را کنار دیواری آرام گرفت. نفسش به شماره میافتاد و قلبش هنوز از هیجان و ترس میتپید. ناگهان دریچهای در کوچهی بنبست باز شد و او بدون لحظهای تردید وارد شد.
خودش را در اتاق کوچک و آشنا یافت. نگاهش را چرخاند و چشمش به جعبههای چوبی افتاد؛ جعبههایی که هر کدام انگشترهای خاصی در خود داشتند. بیدرنگ دستش را دراز کرد و چهار انگشتر را برداشت.
این چهار انگشتر، چهار انگشتی بودند که قرار بود به صاحبان واقعیشان برسند؛ هر انگشتر، خودش صاحبش را انتخاب میکرد و وظیفهی سوزان بود که آنها را به دستشان برساند. حس سنگینی این مسئولیت، در همان لحظه قلبش را پر کرد؛ اما در کنارش، هیجان ناشناختهای هم جاری بود
سوزان دوباره به خیابان جشن برگشت، خیابانی که حالا به ویرانهای تبدیل شده بود؛ زمین ترک خورده، مردمی که فریاد میزدند و در حال فرار بودند، و سایهای از ترس همهجا را پر کرده بود.
میان این جمعیت سیلآسا و وحشتزده، نگاهش را دوخت به سارا و با تلاش خود را به او رساند. انگشتر را با دست لرزان به او داد.
سارا نگاهی سریع به سوزان انداخت و گفت:
«من کاری دارم… تو جلوی کاترین رو بگیر، من برمیگردم ک«دیدی میرا نیومد کمکت…»
کلمات کاترین در هوا میچرخید و با صدایی سرد و تهدیدآمیز همراه بود، در حالی که او و سارا روی ساختمانی نیمهکاره ایستاده بودند.
سارا به سختی بلند شد؛ بدنش درد میکرد و هر حرکتش با زحمت همراه بود. اما چیزی در چشمانش جرقه زد؛ دستی ناگهانی تکان خورد و شلاقی آبی و درخشان در دستانش ظاهر شد.
با تمرکز، شلاق را چرخاند و آن را هدایت کرد سمت کاترین. اما درست قبل از برخورد، کاترین جاخالی داد و شلاق با صدایی مهیب به دیواری خورد. دیوار ترک برداشت و فرو ریخت، تکههای سنگ و آوار به اطراف پخش شد.
سارا نفسنفس زنان، با چشمانی پر از تعجب و تمرکز، زیر لب گفت:
«وای… باید روی کنترلش کار کنم
کاترین در هوا معلق بود، انگار هیچ وزنی نداشت و با آرامشی وحشتناک شناور مانده بود. موجی تیره و سنگین از انرژی از سمتش سرازیر شد. سارا با سر و تمام تمرکزش جلوی آن ایستاد، اما قدرت موج آنقدر شدید بود که او را تا جایی عقب برد که تنها روی یک زانو ایستاد.
لحظهای کوتاه، نگاه سارا و کاترین به هم گره خورد؛ نه نگاه مخوف دشمنانه، بلکه نگاه کسی که سالها او را میشناخت. هرچند آن نقاب، تمام احساسات واقعی را بیمعنی و نامشخص جلوه میداد، اما سارا حس کرد عمق قدرت و حضور کاترین، بیش از آن چیزی است که قبلاً دیده بود
در همان لحظه، درست کنار سارا، دریچههایی ناگهان باز شدند. از دل آنها میرا، سامانتا، تئو و آدرین بیرون آمدند؛ اما این بار ظاهری متفاوت داشتند. نقابهایشان کنار رفته بود و هر کدام با حضور و انرژی خاص خود، قدرتشان را آشکار میکردند.
نور مهآلود اطرافشان را احاطه کرده بود و هر حرکتشان حس آمادهباش و جدیت را منتقل میکرد. سارا نفسش را حبس کرد، هنوز روی یک زانو بود، اما حضور دوستانش جسارت و امیدی تازه به او داد.
چشمان سوزان هم از دریچهها عبور کردند و با دیدن دوستان و همراهانش، قلبش پر شد از تصمیم و عزم؛ لحظهای که حالا دیگر تنها نبود و همه آماده بودند تا با هم روبهروی کاترین و خطر پیش بروند..
خندهی شیطانی کاترین در بادهای پاییزی لندن گم میشد، طنینش میان مه و ساختمانهای قدیمی میلغزید.
کاترین با صدایی سرد گفت:
«میرا… میخوای بازی کنی؟ شاید بتونی جلوی منو بگیری… ولی باید ببینم میتونی جلوی این رو هم نگه داری!»
و در یک چشم به هم زدن، در مه ناپدید شد.
زمین زیر پایشان شروع به ترک خوردن کرد و ساختمان نیمهکارهی زیر پایشان تکان خورد و ریزش آغاز شد. سارا با تصمیمی سریع از بالا به پایین پرید و سوزان هم با کمک دریچهای که باز کرد، خود را روی پشتبامی دیگر یافت؛ ساختمانی که حالا غرق دود و خاک شده بود.
گروهشان—میرا، سارا، سامانتا، تئو، آدرین و سوزان—برای اولین بار در کنار هم بودند، اما هر کدام با مهارت و تمرکز خود کارشان را پیش میبردند و خیابان را امن میکردند.
سوزان با دقت نگاه کرد و ناگهان چشمش به دختری پنجساله افتاد که پایین ساختمان ایستاده بود، خشکش زده. قلبش گرفت و دوید، چند قدمی بیشتر نمانده بود که به او برسد…
اما صدایی ناگهانی، لرزشی در اندامش انداخت و او را متوقف کرد. دنیا برای لحظهای متوقف شد؛ نه صدا بود، نه تصویر، نه نسیمی.
آدرین سریع جلو آمد و سوزان را عقب کشید ..فرصتی نبود برای نجات دختری که ایستاده بود برای کمک .. و این ریزش ساختمان آواری شد رویش ..
سوزان با موها و لباس خیس، مقابل ماری ایستاد. نگاه ماری پر از نگرانی بود.
سوزان با صدایی لرزان گفت:
«این دومین باریه که دیر اومدی… تنها قانون خونه رو از یاد بردی؛ هیچکدوممون بعد از ساعت هشت نباید بیرون باشیم… الان ساعت دهه!»
اما سوزان نتوانست ادامه دهد. او به سمت ماری رفت و خودش را در آغوشش فرو برد، و بغضش شکست. گریهای که سالها پشتش پنهان کرده بود، آزاد شد.
ماری شوکه شده بود، اما حرفی نزد و تنها سوزان را در آغوش گرفت.
بعد از مرگ پدر و مادرش، سوزان هرگز مقابل کسی گریه نکرده بود، اما این بار برخلاف همیشه، تلاش نکرد که صداش را خفه کند یا لرزش شانههایش را پنهان کند.
تمام احساساتش بیرون ریخت و ماری تنها کسی بود که اجازه داشت این ضعف را ببیند.
روزها گذشته بود و کسی میرا را در شهر ندیده بود.
همان روزها، سوزان هم ساکتتر و غایبتر شده بود؛ گاهی حتی به مدرسه نمیآمد. اعضای گروهش، با وجود اینکه همکلاسی و دوستان روزانهی او بودند، هیچ سوالی نمیکردند؛ سکوتشان احترام بود یا شاید ناتوانی از پرسیدن.
یک روز، سارا کنار تخت او نشست و با نگرانی پرسید:
«سوزان، حالت خوبه؟ لندن همیشه شهری پر آشوبه… سالها میرا اینجا نبوده و حالا تو داری شونه خالی میکنی؟»
سوزان دست سارا را گرفت و او را در آغوش کشید.
«فقط یه کم زمان میخوام…» زیر لب گفت.
سارا آرام سرش را تکان داد: «من کنار نکشیدم.»
آنها برای لحظهای در آغوش هم ماندند و بعد، با همدیگر خداحافظی کردند، هر کدام با دنیای خودشان و سنگینی سکوتی که هنوز میانشان بود
سارا وارد خانه شد و کفشهایش را آرام در آورد. پاهایش روی چوبهایی میخزید که با هر قدم، قژقژ ملایمی صدا میدادند.
به آرامی از کنار اتاقی گذشت؛ ناگهان چیزی درون آن تکان خورد. قلبش تند زد.
نفسش را حبس کرد و در را باز کرد…
سوزان از خیابانی رد میشد که دیگر مثل همیشه نبود. ناگهان تلفنش زنگ خورد و با دست لرزان جواب داد:
«سارا… تویی؟ داری نفسنفس میزنی… اتفاقی افتاده؟»
چشمش به درخشش انگشترش افتاد و همان لحظه، ساختمان روبرو منفجر شد. تکههای آوار به سرعت سمتش پرتاب شدند، اما ناگهان ویل، با همان ماسک و کلاه همیشگی، ظاهر شد. بدون لحظهای درنگ، خود را مانند سپری جلوی سوزان انداخت.
دستش را گرفت و او را از میان جمعیتی که به وحشت دور ساختمان جمع شده بودند، کشید. سوزان نفسش بند آمده بود، اما ویل بدون هیچ مکثی او را به کوچهای بنبست هدایت کرد.
«امروز باید پایان کاترین باشه،» ویل گفت و نگاهش مصمم بود.
«باید جلویش رو بگیریم، قبل از اینکه خرابی بیشتری به بار بیاورد.»
میرا همراه ویل وارد جمعیت شدند و از پشت خرابهها متوجه شدند که کاترین با خشم و قدرتی بیرحم به سمتشان میآید. مردم وحشتزده و با جیغ و فریاد از اطراف فرار میکردند.
سوزان و ویل بلافاصله با او درگیر شدند. شلاق انرژی و نور مهیب هر ضربه را با خود میکشید، و موجی از هیجان و ترس در هوا پیچید. تئو و سامانتا هم بدون معطلی وارد نبرد شدند، آماده برای دفاع و مقابله.
اما سارا…
هیچ خبری از او نبود. نگاه سوزان پر از نگرانی شد و قلبش تند زد. میان هیاهو و دود، حس کرد که نبودن سارا میتواند خطری جدی برای همه ایجاد کنبرد ادامه داشت و کاترین با چشمانی سیاه و مهآلود به سمت گروه یورش میآورد. ضربات شلاق انرژی سوزان و موجهای نور ویل و تئو، همه در هوا میچرخیدند، اما هیچ یک نمیتوانستند او را زمینگیر کنند.
آدرین با یک حرکت سریع و تمرکز تمام، شلاق انرژیاش را به سمت کاترین پرتاب کرد، اما ضربه درست پیش از رسیدن، منحرف شد و کاترین همچنان روی پاهایش ایستاده بود.
در همان لحظه، سایهای ناگهانی ظاهر شد. سارا از مه بیرون آمد و درست جلوی اعضای گروه ایستاد. دستهایش را بالا برد و با صدایی محکم و تهدیدآمیز گفت:
«بس کنید!»
سوزان با چشمانی پر از وحشت و تعجب فریاد زد:
«سارا… لطفاً… اون مادرمه! لطفاً بهش آسیبی نرسون!»
سارا نگاهش را به سوزان دوخت، چشمانش پر از جدیت و اضطراب بود، و پاسخ داد:
«منظورت چیه؟»
برای لحظهای سکوت بر فضا سایه انداخت؛ صدای انفجارها و برخورد انرژیها به کنار رفت و همه فهمیدند که چیزی بزرگتر و پیچیدهتر در جریان است…ند.
سوزان چند قدمی به کاترین نزدیک شد، اما سارا ناگهان دستش را گرفت.
«گفتم… به مادرم کاری نداشته باش!» سارا با جدیت گفت، صدایش پر از اضطراب و قدرت بود.
سوزان و سارا بیاختیار با هم درگیر شدند؛ نه از روی دشمنی، بلکه از روی ترس و تصمیم. دستها، حرکتها و تلاشهایشان با هم تداخل پیدا کرد، و هر دو میدانستند که هر لحظه میتواند خطرناک باشد.
در همان لحظه، کاترین با نوری مهآلود و چشمانی سیاه دوباره بلند شد؛ انگار جانی تازه گرفته بود و نیرویی تازه در بدنش جاری شده بود.
ویل فریاد زد:
«گوشوارهها! باید ازش بگیریم…»
تمام گروه متوجه شد که این مبارزه دیگر فقط بین سوزان و سارا یا حتی کاترین نیست، بلکه باید ابزار قدرت کاترین را کنترل کنند قبل از اینکه ویرانی بیشتری رخ دهد.
کاترین با خشم کامل به سمت سوزان و ویل حمله کرد، شلاق انرژیاش با ضربهای سهمگین به هوا میپاشید.
ویل جلوی او ایستاد و هر ضربه را با مهارت جاخالی داد و پاسخ داد، شانه به شانه با سوزان که خودش را آمادهی دفاع میکرد.
سوزان با تمام قدرت شلاق انرژی را بر کاترین وارد کرد، اما او همچنان سر پا بود و لبخندی سرد بر لب داشت.
کاترین یک حرکت سریع کرد و ویل را به عقب پرتاب کرد، اما قبل از اینکه به زمین بخورد، خودش را با دستهایش نگه داشت و دوباره ایستاد.
سوزان و ویل همزمان ضربه زدند، برخورد نور و انرژی دیوارها و زمین را میلرزاند و آوار و دود همه جا را پر کرد.
کاترین با عصبانیت فریاد زد و به سمت گوشوارهها دست دراز کرد، اما ویل با جهشی سریع، دستش را گرفت و گوشوارهها را از او جدا کرد.
کاترین برای لحظهای خشکش زد، نوری عجیب در چشمانش کمرنگ شد، و سوزان نفسش را آرام گرفت.
لرا، مادر سارا، که در قالب کاترین تحت تأثیر گوشوارهها بود، دوباره به خودش آمد و نگاهش پر از سردرگمی و تردید شد.
روی پشتبام، ویل کنار لبه ایستاده بود و به شهر نگاه میکرد، سوزان کمی عقبتر.
«من باید برم…» صدایش آرام و جدی بود.
سوزان با تعجب پرسید:
«از لندن؟»
ویل سرش را تکان داد:
«فکر نکنم بتونم پیشت بمونم…»
بلند شد و گردنبندی را از جیبش بیرون آورد و به گردن سوزان انداخت.
«این… هر وقت کمک خواستی، کافیه دستت بگیری و چشمهایت را ببندی… منو رهبری خودت میبینی.»
سوزان گردنبند را لمس کرد و نگاهش پر از احساس و امید شد.
ویل لبخندی زد، سپس در سایهی مهآلود پشتبام محو شد، و سکوت لندن دوباره بازگشت
این پایانی برای فصل اول بود ...
ند.ید شد.