خلاصه و روی سطح اگر بگم، انسان دنبال معناست، یه دسته برای این مسئله مدل سازی می کنند، یک دسته مهم نیست برایشان در لحظه چه تلنبار کردند برای محتوای افکارشان، یک دسته کل زندگی شون را صرف معنا می کنند.
من نمی پذیریم چیز هایی که اثبات نشده اند و منطقی نیست "در دید کلی از دور به من"، و مهم نیستند برایم دید های جهان بینی که خیلی هاشون که دیدم خود را درگیر دلیل زندگی کردن ما کنند.
انسان ها در نهایت رذالتی در خود دارند و همه بی ارزشن برایم، سعی کنم بیان بیشتر کنم می شه حالم از همه چیز بهم می خوره، و خیلی ها این حس را در یک سری شرایطِ ناپایدار از خود تجربه می کنند، اما برای من مستمر در پشت من این خاکریز به کوهی باور تبدیل شده که بُن مجالم(!) هست، و شرایط ناپایدار من مانند عشق، شوق، دوستی، و خلاصه در یک کلمه من با حسِ خُلَّت، چیزی غیر از این را فقط تجربه نمی کنم. و استمرار این از من مرغابی خسته ای ساخته که پذیرفتمش و دوست ندارم در آن باشم اما می دانم حفظ کردنش و داشتنش (چیزی که هستم بیشتر در لحظات) به نفع من هست. و وقتی همه چیز بی ارزش و همه چیز پوچ و همه حال خراب کننده هستند، چیزی ظهور پیدا می کند که با همه خوب می باشم، همه چیز خوبه در سطحِ خودش. و من حق انتخاب پیدا می کنم در این همه بی ارزشی و پوچی که همه در سطح خود خوبند. می خواهم تنها باشم جلوی احمق ها، ولی در اجتماع هستم؛ واقعا سر ریز می شم و مثل tes میگویم تف تف تف. من خیلی از انسجام فکری ام را از طریق بیان های تِسوبچهها بدست آوردم.
نمی دونم چجوری از اصل هایی که استفاده می کنم تا خودم را نتیجه بگیرم را توضیح بدم مثل پوچی و بی ارزشی پس مثل اَصل ها بپذیریدشان.