
به دخترم گفتم برم دوش بگیرم، میخوام برم هایپر، خرید دارم.
"همون غرغروِ کنکوری که قبلاً گفتم."
برگشت گفت:
مگر چه کسی تو را میشناسد؟
رفتم زیر دوش
و افکار شروع کردند به باریدن.
واقعاً خوشگلی برای زنها خیلی خیلی مهم است.
شاید هم اصلاً، اصلاً مهم نیست.
یاد حرفهای خالهجانِ مادرم افتادم.
ایشان خانم معلم بودند؛
البته از آن خانممعلمهای زمان شاه،
از آنها که باید حتماً خوشگل میبودند.
نه از خانممعلمهای زمان ما
که دلشان هم بخواهد
ولی اجازه ندارند خوشگلتر باشند.
خلاصه خالهجان همیشه
وقتی میخواست برود ادارهی آموزشوپرورش
یا خرید
یا هر جایی،
سامسونتِ لوازم آرایشش پر و پیمان بود.
میگفت اگر مرتب و آراسته نباشیم
حرفمان را نمیخوانند.
یادم میآید وقتی بچه بودم،
هر وقت مسافرت میرفت
ساک لوازم آرایشِ رنگی و خوشگلش
پای ثابتِ اسباب و اثاث سفر بود.
در عالم بچگی عاشق آن کیف قرمز چرمی بودم؛
از همانها که مادرها برای جهاز عروسی میخریدند،
با یک قفلِ چمدانیِ فلزی.
با خودم فکر کردم
زیبایی اسلحهی خوبی است.
آدمها را وادار میکند به توجه،
به احترام.
میدانی،
وقتی با ماشینِ آخرین مدل پشت فرمان مینشینی،
اگر عینک دودی بزنی
و رژ قرمز
و موهای بلوندت را کنار صورتت یله بدهی،
رانندگی راحتتر است
آخر بیشتر مواقع حق تقدیم با سرکار خانوم است
اما وقتی که
حوصله نداری توی آینه نگاه کنی.
با همان سر و وضع معمولی بشینی پشت رول کافی ست یه فرعی را دیر راهنما بزنی همچین که بخواهی بپیچی صدایی آشنا را میشنوی؛
ننه جان بشین پشت ماشین لباسشویی!
اگر مرد باشی زیبایی و خوشتیپی هم بکارت میآید و اگرم هم نا مرتب و ژولیده باشی کافیست یک نمه اخم چاشنی کار کنی کارت راه می افتد آنجاست که جذبه گوی سبقت را از جذابیت میرباید تازه زیاد هم زحمتی ندارد!