نشستم توی حیاط روی بالکن ساعت یازده و نیمه شبه
صدای سگارو میشنوم محله واقعا نسبتا آرومه به وضوح عبور مرور کمتره! مخصوصا موتورا! بالاخره روز ششمه جنگه شاید هنوز عادت نکردیم بهش برای همین جدیش گرفتیم و زودتر محله رو خلوت کردیم
سکوتش عاليه همين شد که دلم خواست بنویسم، این چند روز از روز اول جنگ جلوی خودمو گرفتم همش جلوی این صدای درونی رو که میگه بنویس
شاهد ذهن شبیه سازی میکنه ب خاطر صدها كتاب که خوادم از زبان اول شخص توی جنگ
انگار حالا نوبت خودمه و اول شخص من باید داستان زندگیش توی جنگ رو بنویسه
۶ روز گذشته ولی میلیاردها فکر از سرم گذشته
عه صدای موتور فکر ردم دیگه رد نمیشن! چقد صداشون روی اعصابه! اونم وقتی این سکوت و آرامش و خنکای قشنگ رو خراب میکنن
۳۲ سالمه از وقت ۳ ساله بودم اینجام همین خونه همين آدم ها!
اره ۲۹ سال و این حیاط و این قشنگی شاید دوسال یا سه ساله تصمیم گرفته بودم ازش لذت ببرم
از وقتی فهمیدم چطور باید فکر کنم
از وقتی فهمیدم راه زیستن اینه که از هرچی داری عمیقا لذت ببری و بعد ببینی که این لذت هر روز بیشتر و بیشتر میشه
فکر میکردم چیز جدیدی نیست ک بفهمم دیگه و همون الگو رو باید هر روز بهترش کنم
شکر نعمت نعمت افزون کند
ولی خب در کمال ناباوری! یک هفته پیش جنگ شد
دغدغه هام از یادگیری هوش مصنوعی و مهاجرت و رومه فرستادن هر روزه
حالا شده خبر چک کردن
بحران، کمبود برق و آب و غذا
الان نمیدونم چطور فکر کنم
یا حتی نمیدونم چرا باید برای من این رخ بده
من که یاد گرفته بودم شکر کنم
من ک فکر میکردم دیگه رسالتم از این بعد رشد روحم و حل کردن تله و تروماهامه، ساخن عزت نفس و بعد اعتماد ب نفسو بعد اصلاح روحیات بد و تقویت خوبا
حالا واقعا داستان عوض شد
چطور پنیک نکنم جلو هر خبری و هرکسی ک چرند ترسناک میگه
چطور تاب آوریم رو بالا ببرم
چطور آدم خوب باشم وقتی شرایط بده
با این صداها دیوونه میشم شاید باید نیمه شب بیام و بنویسم همینچوریش خیلی اعصاب داشتم حالا جنگم شد
جنگ امروز انگار دامن منم گرفت
دلارهام ک توی صرافی بودن انگار پریدن
اپ بانکیمم پریده بود ولی خوب شد ک تونستم برگردونمش و از فقر مطلق بیام بیرون
غزل امروز میگفت انگار تازه فهمیدم خاورمیانه ای هستم و از اون دنیای فانتزی بیرونم، اینجام و اینجا باید اندازه اینجا بپرم و انتظار داشته باششم! نمیدونم شاید اینه شاید باید بپذیرم ک همینه ک همینجاست ک تهش یا جنگه یا انقلابه، دوره هوش مصنوعی و خفن بودن و رشد کردن گذشته و دیگه فقط باید زنده بمونم و حداقلی زندگی کنم
همان ک اینارو مینویسم یکی از توی قلبم باهام مخالفت میکنه میگه شاید رویای زندگی خوب و آروم و خوشبختی دور نباشه میگه شاید رویای سفر های دور دنیا با دل خوش دور نباشه
یه عالمه سوال دارم
خدایا مگه نمیگی تر و خشک با هم نمیسوزن مگه لوط و قومش نوح و قومش رو نجات ندادی! خب من اینجام که! مثل همه من ک لاقل کمی جهنم رو عوض کرده بودم
خب خدایا محمد هم توی سختی افتاد از این جنگ ب اون جنگ! شعب ابی طالب!
نمیفهمم قانونات کجا کدوم استفاده میشه
نمیدونم واقعا مگه نه اینکه نعمت رو تمام میکنی و سنگ تموم میذاری برای مومنات
اینا چیه
چرا انگبین صفرا فزوده؟
چرا تضاد ب این گندگی
تازه تهش چی
جنگم تموم شه
رژیمم عوض بشه
خب من دیگه جوان نیستم
خدایا همين الان ک دارم ازت سوال میپرسم پدافند همدان فعال شده! صداشون میاد انگار خیلی هم از ما دور نیستن ۵-۶ کیلومتر بعد از خونه ما پادگانیه ک پدافند داره
خدایا فکر میکردم قوانین رو فهمیدم و سر راسته
ولی نه الان حتی اگر من بتونم از ایران خارج شم خوشبخت نیستم
خانواده م چی
ريشه هام چی
شاید وظيفه م همینه شاید ایرانی بودن خوشبختی و خوشحالی و وظیفه ش و اینده ش توی همینقد حرکته
حرکت برای حفظ وطنش
شاید نبايد رویای اروپایی و امریکایی های خوشبخت رو بخواد، باید همیشه بجنگه
حتی اگر ۳۰ سال فکر کرده باشه ک توی صلحه و میتونه رویای اروپای و زندگی در صلح رو داشته باشه
به هر حال با این همه سوال
میخوام شکرت کنم
میخوام ازت تشکر کنم برای سکوت این شب
میخوام ازت تشکر کنم برای سلامتی همه اعضای خونه و ب سلامت پشت سر گذاشتن همه سختی ها
میخوام ازت تشکر کنم که پولمو برگردوندی خیلی سعی کردم مثبت بمونم و خرص نخورم و خودمو آزار ندم
ولی خب معدم درد گرفت ولی راضی ام از خودم حتی گریه نکردم همش بخودم گفتم خدایی ک تا الان روزی داده از این ب بعدم میده گفتم مهم نیست چرا شده
مهم اینه که شده
همش گفتم خدایا تو درست کن
حتی جلوی بچه ی توی پمپ بنزین خیلی خودمو کنترل کردم و باهاش خوب بودم.