ویرگول
ورودثبت نام
echo
echo✨️🌱✨️
echo
echo
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

فال،قهوه، مشتری چماق به دست

امروز صبح با سردرد از خواب بیدار شدم و مثل همیشه با عجله خودم را به محل کار رساندم طبق غیر معمول دوستان روز خود را شروع کرده بودند. فکر می‌کردم قرار است یک روز معمولی باشد، البته زندگی طبق معمول ثابت کرد که اشتباه می‌کنم.

رفتم کافه کنار محل کار، دوستم قهوه‌ای درست کرد و فالی گرفت. چند خط ساده بود، اما عجیب انرژی کل روزم را تأمین کرد.

ناگفته نماند که در همین بین مشتری هم آمد، البته نه با گل و شیرینی، با چماق آمد! که چرا این‌طور شده و چرا آن‌طور نشده و چرا، چرا، چرااا... 😂

بنده هم که از برکت قهوه و فال، در حالت صبر استراتژیک قرار داشتم، چماق‌های کلامی را یکی‌یکی جاخالی دادم.

در نهایت روز گذشت و با خودم فکر کردم شاید زندگی همین باشد؛ کمی سردرد، یک فنجان قهوه، چند خط فال، یک مشتری شاکی و در آخر لبخندی که از همه‌شان خاطره می‌سازد.

اشعار مولاناشمس تبریزی
۱
۰
echo
echo
✨️🌱✨️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید