
صدای بسته شدن در، مهری بود بر پایانِ آنچه میشناختم.انگار ناگهان فهمیده باشم تمام دادههایی که ذهنم سالها بر آنها تکیه کرده بود، ناقص یا نادرست بودند. تاریکی، چون پتویی سنگین
بر شانههایم افتاد و بوی خاکِ کهنه، نفس کشیدن را سخت کرد. اما قدمهایم، که روزگاری نویدِ امید و استوار بودن بود، یکی پس از دیگری در هزارتوی بیانتها گم میشد. هر پیچ، یک پرسش بود و هر بنبست، جوابی تلخ. هزارتو، آزمونی بود… ناامیدی بر جانم نشست. و اما امان از سایه یأس!
به جای تکیه بر چشمانم سعی کردم مسیر را با دقت بیشتری حس کنم...صداهای کم،جریان اندک هوا...
ادامه دارد...