نگاه های گرمازده

دو چیز مغز را به کپک زدن می اندازد: بیکاری و بیگاری.

تازه اول تابستان است اما خیابان های طاس نزدیک متروی گلشهر گرما را دوبرابر به کفش های مردم منتقل می کنند. ساعت شش عصر است. آفتاب از روبه رویم می تابد و هرقدم را سوزان می کند. ون های حصارک را رد می کنم، تاکسی های هشتگرد قدیم و جدید را هم همین طور. مردی که همیشه آنجاست هنوز نفهمیده است وقتی کسی با نگاه تیزبین روبه جلو حرکت می کند و به یکسو می رود یعنی مقصداش را می داند؛ از روی عادت به سمتم داد می زند: «خانم "جدید"؟» با کلافگی سرم را به دو طرف تکان داده و به مسیرم ادامه می دهم. با آن کلاه آفتابی و مانتوی بلند شبیه زنان کارمند شده ام. می رسم آن آخر آخر جایی که همهمه رو به اتمام است: «آقا کمالشهر؟»

خوشحالم که اولین نفر رسیده ام و می توانم جلوی ون بنشینم. مردم دانه دانه به سمت ون می آیند. چشمان سیاه مردان دو دو می زند. زن های مقنعه به سر می دانند که گرمشان است ولی ترجیح می دهند ماسک هارا بر ندارند تا خستگی صورت آفتاب خورده شان دیده نشود. آفتاب ناجوانمردانه می تابد. دستانم را زیر کوله پشتی روی پایم پنهان می کنم تا بیشتر از این در نور آفتاب دورنگ نشوند. راننده ون با دیدن تاکسی کنارش که دارد مسافر می زند فریاد می زند: «مشتی نزن بذار ما تکمیل شیم بریم دیگه!»

راننده تاکسی به چشمان خستۀ ما که مثل لشکر شکست خورده نگاهش می کنیم نگاهی می اندازد و بعد رو به کسی که قرار بود مسافرش باشد به آرامی می گوید: «آقا شما برید ون رو سوار شید راه می افته.» تکمیل که می شویم راننده هم می نشیند. با حرکت ون آفتاب تغییر جهت می دهد و از روبه رو مثل سیخ در چشمانم فرو می رود؛ دیگر خیلی خوشحال نیستم که جلو نشسته ام. فایلی را در ذهنم که مربوط به قوانین ایاب و ذهاب است باز می کنم. قانون جدیدم را می نویسم: "برگشتنی جلوی ون نشین!" آن را کنار قوانین نانوشته ای مثل "تو تاکسی جلو بشین" یا "هیچ وقت به امید کارتخوان راننده های ون مترو بی پول نقد نرو" می نویسم. هر کدامشان را بابهای گرانی که پرداخته ام آموخته ام! راننده دستش را به سمت داشبورد می آورد: «ببخشید خانم..» زانوهایم را که به داشبورد چسبیده اند کج می کنم. یک بطری بزرگ با کوه یخ درونش را بیرون می آورد و در لیوان شیشه ای کنار دستش آب می ریزد. قسم می خورم که به خانه رسیدم برای خودم شربت شیره درست کنم! به چهره ام در آینه نگاه می کنم. لبانم خشکه زده و لایۀ عرق پوستم را بد رنگ کرده است. کلاه آفتابی را می کشم پایین و تصمیم می گیرم که در گوشی ام به خواندن اولین کتاب الکترونیکی عمرم ادامه دهم اما ذهنم پیش آن نیست. فقط یک خط خواندن از سالتو باعث می شود در افکارم غرق شوم.

تا همین چند وقت پیش خیلی سر و کارم به خارج از خانه نمی افتاد. یادم رفته بود که از شهرسازی مان متنفرم و با دیدن خیابان های لخت و آسفالت های داغ حالم بد می شود. ساختمان هایی که بدون هیچ نظمی مثل قارچ سبز می شوند و املاکی ها و مکانیکی هایی که هر روز به تعدادشان افزوده می شود (مگر چند نفر در سال دنبال خانه می گردند یا به مکانیکی می روند؟) نهال های کوتاه و کم جان کنار جاده ها که حس می کنم تحمل نور آفتاب را ندارند و عمرشان کفاف این را نمی دهد که روزی به ما سایه برسانند. از آینه چشم های بیرون زده و خسته را می دیدم که بعد از یک روز کاری از پنجره های خاک گرفته ون به جادۀ بی آب و علف چشم دوخته اند. می دانم ذهنشان آنجا نیست؛ هیچ آدم خسته ای ذهنش پیش بدنش نیست ولی دلم برایشان می سوزد؛ آخر آن منظره حتی ارزش "پس زمینۀ افکار شدن" را هم ندارد.

زیر چشمی به راننده نگاه می کنم. یعنی کی به این نتیجه رسیده است که کار مورد علاقه اش جابه جا کردن لشکری از آدم های خسته است؟ با خودم می گویم زندگی آدم را به اجبار جاهای عجیبی می کشاند.

حوصله ام سر می رود و دست به خیال بافی می زنم. خودم را تصور می کنم که همین الان به سمت تمام آن چشمان از حدقه بیرون زده بر می گردم و از صندلی جلو داد می زنم: خب دوستان! من یک تحقیق دارم.. چند برگه بهتون تحویل می دم و شما به چند سؤال پاسخ می دین یک: چی شد که تصمیم گرفتید هر روز از کرج به تهران برید و کار کنید و دوباره برگردید؟ دو: آیا حجم خستگی چیزی از شما باقی می گذارد تا به خانواده هایتان برگردد؟ سه: آیا جدیدا حس کرده اید که نمی توانید در لحظه باشید و به طور غیرقابل اجتنابی ذهنتان را با هرچیزی به غیر از کاری که دارید می کنید مشغول می کنید؟ چهار: با احتساب زمان رفت و برگشت به ایستگاه مترو، مسیر تهران تا کرج و به علاوه یک مسیر اضافه تا خود محل کارتان (که خدا می داند کدام نقطۀ تهران بزرگ است)، شما هر روز چیزی در حدود سه ساعت در راه هستید؛ در این زمان به چه چیزی فکر می کنید؟ و پنج: اگر همۀ این کارهارا به خاطر خانواده تان می کنید، تا به حال به این فکر کرده اید که حتی ذره ای جان ندارید که پیش آنها باشید؟

از فکرم خنده ام می گیرد. قطعا با این کار جواب خوبی از آن چشم های گرمازده نمی گیرم. از کجا می دانم از تهران می آیند؟ خب این نگاه هارا می شناسم. یاد مادرم می افتم. بچه که بودم وقتی به خانه بر می گشت از مانتو و مقنعۀ سرمه ای اش گرما بیرون می زد. مثل اینکه آنها گرمای کل روز را جذب کرده بودند تا به من گزارش آب و هوا بدهند. بعد از اینکه از روشن بودن کولر مطمئن می شد به آرامی زمزمه می کرد: «یه تیکه هندونه بده!»

چندبار که با او راه محل کارش را در قطار طی کردم نگاه های مترو را شناختم. یکسری نگاه ها که کم هم نبودند هر روز از تهران به کرج و از کرج به تهران می رفتند. صبح ها دخترها برای اینکه آن چهل دقیقه را به کاری مشغول باشند بساط آرایش را روی پاهایشان پهن می کردند و دست به کار می شدند. متروی شش صبح واگن خانم ها پراز این صحنه هاست. اضافه وقت را یا با دوست هایشان حرف می زدند یا می خوابیدند. عصرها اما حال و هوای دیگری داشت. دست فروش ها بیشتر می شدند. آن خط چشم هایی که شش صبح با دقت کشیده شده بودند، شش عصر زیر چشم ها می ریختند و قیافه هایی تراژیک می ساختند. عصرها یک گروه از روزشان حرف می زدند و گروه دیگر که از خستگی نای حرف زدن نداشتند به حرف های آنها گوش می دادند. گاهی خستگی فشار می آورد و صدای یک نفر را می شنیدی که از دست فروش مؤدبانه درخواست ساکت شدن می کرد.

دوباره از آینه نگاهی به چشم های خسته انداختم. می دانم گاهی انسان ها مجبور می شوند کارهای عجیب غریب بکنند ولی دوست دارم آن هارا نجات دهم. این گونه کار کردن ذهن را از کار می اندازد: کارکردن با بیشترین بیگاری و کمترین بازده. کارکردنی که این نگاه هارا می سازد. نگاه های بی روح و خسته که هیچ کدامشان نمی خواهند اینجا باشند.

هشدار: آمار صعودی نگاه های بی روح در سطح شهر!
هشدار: آمار صعودی نگاه های بی روح در سطح شهر!