من الان حالم خیلی بده. واقعاً بد.
ظهر خبر کشته شدن یکی از همکلاسیهای دانشگاه رو توی این اتفاقات اخیر شنیدم و از همون لحظه تا الان، چهرهاش حتی یک ثانیه از جلوی چشمم کنار نمیره. نمیدونم چرا از بین اون همه آدمی که توی اون کلاس بودن، توجه من فقط سمت اون رفت. حتی قبلتر دربارهاش با یکی از دوستام حرف زده بودم. همیشه برام یه علامت سؤال بزرگ بود؛ از اون آدمهایی که دلت میخواد بفهمی توی ذهنشون چی میگذره.
صبح وقتی زنگ خورد و گفتن یکی از تحویلها عقب افتاده، خوشحال شدم. سبک شدم. ولی چند ثانیه بعد، همون تماس تبدیل شد به یه خبر که انگار همهچیز رو توی دلم فرو ریخت. دقیقاً همسن خودم بود. برای مردن خیلی جوون بود. الان کلی امید، آرزو، فکر و ایده زیر یه خروار خاک خوابیده. هنوز نمیتونم بفهمم چطور ممکنه یه جوون به این سادگی از دنیا بره و همهچیز تموم بشه.
اگه جایی این نوشته رو میبینی، بدون که من واقعاً از ته دلم ناراحت شدم. دوست داشتم بیشتر بشناسمت، بفهمم توی سرت چی میگذره. همیشه فکر میکردم میتونستیم توی یه آیندهای، دوستهای خوبی باشیم یا حتی همکار. ولی همهچیز یهجور دیگه پیش رفت و حالا حسرتِ شناختنت با من موند.
حالم طوریه که انگار یکی دستهاش رو انداخته دور گلومم و هی فشار میده. نفس کشیدن سخت شده. دیگه طاقت ندارم ببینم چقدر آدم همسن خودم یا حتی کوچیکتر، دارن جونشون رو از دست میدن. کاش میشد یه راهی پیدا کرد که این اتفاقها تکرار نشن، که هیچ خانوادهای داغ عزیزش رو اینجوری تجربه نکنه.
واقعاً دیگه توان نوشتن ندارم، با اینکه انگار تا سالها حرف دارم برای گفتن.
نمیدونم چرا این سال فقط داره از «از دست دادن» برام میگه...