
یکی از پشت صدام میزد « الناز بیا الناز بیا» صداش یه حالت وحشتناکی داشت.
با خودم گفت « ولش کن حتماً دارم توهم میزنم » همینجوری که داشتم میرفتم سمت اتاقم صدای یه چیزی اومد انگار یه چیزی افتاد با خودم گفتم« حتما گربه بوده »
خیلی حس وحشتناکی بود یه لحظه تصور کن که تو یه خونه قدیمی که بقیه میگن تسخیر شده است باشی و کسی تو خونه نباشه و وحشتناکتر از همه اینکه برقا رفته باشه خیلی وحشتناکه.
وارد اتاقم شدم رفتم زیر پتوم یه پناهگاه عالی برای فرار از اجنه😂
میخواستم بخوابم که یه صدای اومد شبیه صدای مادرم بود که میگفت « الناز عزیزم بیا کمکم کن»
با خودم گفتم که« مامانم که اینجا نیست و اینکه مامانم هیچوقت منو انقدر اروم و لطیف و محترمانه صدام نمیکنه»
وقتی مامانم بخواد صدام کنه میگه « آهای گور به گور شده بیا کمکم کن »
از اتاقم زدم بیرون ودیگه صدای نمی اومد که یهو...
ادامه دارد...